گفت شيخ مهنه را آن پيرزن
دلخوشي را هين دعايي ده به من
ميكشيدم بيمرادي پيش ازين
مينيارم تاب اكنون بيش ازين
گر دعاي خوش دلي آموزيم
بيشك آن وردي بود هر روزيم
شيخ گفتش مدتي شد روزگار
تا گرفتم من پس زانو حصار
اينچ ميخواهي، بسي بشتافتم
ذرهاي نه ديدم و نه يافتم
تا دوا نايد پديد اين درد را
خوش دلي كي روي باشد مرد را
خواجهاي كز تخمهٔ اكاف بود
قطب عالم بود و پاك اوصاف بود
گفت شب در خواب ديدم ناگهي
بايزيد و ترمدي را در رهي
هر دو دادندم به سبقت سروري
پيش ايشان هر دو، كردم رهبري
بعد از آن تعبير آن كردم تمام
كز چه كردند آن دو شيخم احترام
بود تعبير اين كه در وقت سحر
بيخودم آهي برآمد از جگر
آه من ميرفت تا راهم گشاد
حلقه ميزد تا كه درگاهم گشاد
چون پديد آمد مرا آن فتح باب
بي زفان كردند سوي من خطاب
كان همه پيران و آن چندان مريد
خواستند از ما برون از بايزيد
بايزيد از جمله مرد مرد خاست
زانك ما را خواست هيچ از ما نخواست
گفت چون بشنودم آن شب اين خطاب
گفتم اين و آن مرا نبود صواب
من ز تو چون خواهم و درد تو نه
يا ترا چون خواهم و مرد تو نه
آنچ فرمايي مرا آنست خواست
كار من بر وفق فرمانست راست
نه كژي نه راستي باشد مرا
من كيم تا خواستي باشد مرا
آنچ فرمايي مرا آن بس بود
بندهاي را رفتن به فرمان بس بود
اين سخن آن هر دو شيخ محترم
سبقتم دادند برخود لاجرم
بنده چون پيوسته بر فرمان رود
با خداوندش سخن در جان رود
بنده نبود آنك از روي گزاف
ميزند از بندگي پيوسته لاف
بنده وقت امتحان آيد پديد
امتحان كن تا نشان آيد پديد
خسروي ميشد به شهر خويش باز
خلق شهر آراي ميكردند ساز
هر كسي چيزي كز آن خويش داشت
بهر آرايش همه در پيش داشت
اهل زندان را نبود از جزو و كل
هيچ چيزي نيز الا بند و غل
هم سري چندي بريده داشتند
هم جگرهاي دريده داشتند
دست و پايي نيز چند انداختند
زين همه آرايشي برساختند
چون به شهر خود درآمد شهريار
ديد شهر از زيب و زينت آشكار
چون رسيد آنجا كه زندان بود، شاه
شد ز اسب خود پياده زود شاه
اهل زندان را چو برخود بارداد
وعده كرد و سيم و زر بسيار داد
هم نشيني بود شه را رازجوي
گفت شاها سر اين با من بگوي
صد هزار آرايش افزون ديدهاي
شهر در ديبا و اكسون ديدهاي
زر و گوهر در زمين ميريختند
مشك و عنبر در هوا ميبيختند
آن همه ديدي و كردي احتراز
ننگرستي سوي آن يك چيز باز
بر در زندان چرابودت قرار
تا سربريده بيني اينت كار
نيست اينجا هيچ چيزي دل گشاي
جز سربريده و جز دست و پاي
خونيانند اين همه بريده دست
در بر ايشان چرا بايد نشست
شاه گفت آرايش آن ديگران
هست چون بازيچهٔ بازيگران
هر كسي در شيوه و در شان خويش
عرضه ميكردند بر تو آن خويش
جملهٔ آن قوم تاوان كردهاند
كارم اينجا اهل زندان كردهاند
گر نكردي امر من اينجا گذر
كي جدا بودي سر از تن، تن ز سر
حكم خود اينجا روان مييافتم
لاجرم اينجا عنان برتافتم
آن همه در ناز خود گم بودهاند
در غرور خود فرو آسودهاند
اهل زندانند سرگردان شده
زير حكم و قهر من حيران شده
گاه دست و گاه سر درباخته
گاه خشك و گاهتر درباخته
منتظر بنشسته، نه كار و نه بار
تاروند از چاه و زندان سوي دار
لاجرم گلشن شد اين زندان مرا
گه من ايشان را و گه ايشان مرا
كار ره بينان بفرمان رفتن است
لاجرم شه را به زندان رفتن است
يك شبي خفاش گفت از هيچ باب
يك دمم چون نيست چشم آفتاب
ميشوم عمري به صد بيچارگي
تا بباشم گم درو يك بارگي
چشم بسته ميروم در سال و ماه
عاقبت آخر رسم آن جايگاه
تيز چشمي گفت اي مغرور مست
ره ترا تا او هزاران سال هست
بر چو تو سرگشته اين ره كي رسد
مور در چه مانده بر مه كي رسد
گفت باكي نيست، ميخواهم پريد
تا ازين كارم چه نقش آيد پديد
سالها ميرفت مست و بي خبر
تا نه قوت ماندش نه بال و پر
عاقبت جان سوخته، تن در گداز
بيپرو بيبال، عاجز مانده باز
چون نميآمد ز خورشيدش خبر
گفت از خورشيد بگذشتم مگر
عاقلي گفتش كه تو بس خفتهاي
ره نمي بيني كه گامي رفتهاي
وانگهي گويي كزو بگذشتهام
زان چنان بيبال و پر سرگشتهام
زين سخن خفاش بس ناچيز شد
آنچ ازو آن مانده بود، آن نيز شد
از سر عجزي بسوي آفتاب
كرد حالي از زفان جان خطاب
گفت مرغي يافتي بس ديده ور
پارهاي به دورتر بر شو دگر
ديگري پرسيد ازو كاي رهنماي
چون بود گر امر ميآرم بجاي
من ندارم با قبول و رد كار
ميكنم فرمان او را انتظار
هرچ فرمايد به جان فرمان كنم
گر ز فرمان سركشم تاوان كنم
گفت نيكو كردي اي مرغ اين سؤال
مرد را زين بيشتر نبود كمال
هرك فرمان كرد، از خذلان برست
از همه دشواريي آسان برست
طاعتي بر امر در يك ساعتت
بهتر از بيامر عمري طاعتت
هرك بيفرمان كشد سختي بسي
سگ بود در كوي اين كس نه كسي
سگ بسي سختي كشيد و زان چه سود
جز زيان نبود چو بر فرمان نبود
وانك بر فرمان كشد سختي دمي
از ثوابش پر برآيد عالمي
كار فرمان راست در فرمان گريز
بندهٔ تو، در تصرف برمخيز
داد از خود پيرتر كستان خبر
گفت من دو چيزدارم دوست تر
آن يكي اسبست ابلق گام زن
وين دگر يك نيست جز فرزند من
گر خبر يابم به مرگ اين پسر
اسب ميبخشم به شكر اين خبر
زانك ميبينم كه هستند اين دو چيز
چون دو بت در ديدهٔ جان عزيز
تا نسوزي و نسازي همچو شمع
دم مزن از پاك بازي پيش جمع
هرك او در پاك بازي دم زند
كار خود تا بنگرد بر هم زند
پاك بازي كو به شهوت نان خورد
هم در آن ساعت قفاي آن خورد
بندهاي را خلعتي بخشيد شاه
بنده با خلعت برون آمد به راه
گرد ره بر روي او بنشسته بود
باستين خلعت آن بسترد زود
منكري با شاه گفت اي پادشاه
پاك كرد از خلعت تو گرد راه
شه بر آن بيحرمتي انكاركرد
حالي آن سرگشته را بر دار كرد
تا بداني آنك بيحرمت بود
بر بساط شاه بيقيمت بود
ديگري گفتش كه در راه خداي
پاك بازي چون بود اي پاك راي
هست مشغولي دل بر من حرام
هرچ دارم ميفشانم بر دوام
هرچ در دست آيدم گم گرددم
زانك در دست آن چو كژدم گرددم
من ندارم خويش را در بند هيچ
برفشانم جمله چند از بند هيچ
پاك بازي ميكنم در كوي او
بوك در پاكي ببينم روي او
گفت اين ره نه ره هر كس بود
پاك بازي زاد اين راه بس بود
هرك او در باخت هر چش بود پاك
رفت در پاكي فروآسود پاك
دوخته بر در، دريده بر مدوز
هرچ داري تا سر مويي بسوز
چون بسوزي كل به آهي آتشين
جمع كن خاكسترش در وي نشين
چون چنين كردي برستي از همه
ورنه خون خور تا كه هستي از همه
تا نبري خود ز يك يك چيز تو
كي نهي گامي در اين دهليز تو
چون درين زندان بسي نتوان نشست
خويشتن را بازكش از هرچ هست
زانك وقت مرگ يك يك چيز تو
كي ندارد دست از تيريز تو
دستها اول ز خود كوتاه كن
بعد از آن آنگاه عزم راه كن
تا در اول پاك بازي نبودت
اين سفر كردن نمازي نبودت
دردم آخر كه جان آمد به لب
شيخ خرقان اين چنين گفت اي عجب
كاشكي بشكافتندي جان من
باز كردندي دل بريان من
پس به عالميان نمودندي دلم
شرح دادندي كه درچه مشكلم
تا بدانندي كه با داناي راز
بت پرستي راست نايد، كژ مباز
بندگي اين باشد و ديگر هوس
بندگي افكندگيست اي هيچ كس
نه خدايي ميكني نه بندگي
كي ترا ممكن شود افكندگي
هم بيفكن خويش و هم بنده بباش
بنده و افكنده شو ، زنده بباش
چون شدي بنده به حرمت باش نيز
در ره حرمت بهمت باش نيز
گر درآيد بنده بي حرمت به راه
زود راند از بساطش پادشاه
شد حرم بر مرد بيحرمت حرام
گر به حرمت باشي اين نعمت تمام
گفت ذو النون ميشدم در باديه
بر توكل، بيعصا و زاويه
چل مرقع پوش را ديدم به راه
جان بداده جمله بر يك جايگاه
شورشي در عقل بيهوشم فتاد
آتشي در جان پر جوشم فتاد
گفتم آخر اين چه كارست اي خداي
سروران را چند اندازي ز پاي
هاتفي گفتا كزين كار آگهيم
خود كشيم و خود ديتشان ميدهيم
گفت آخر چند خواهي كشت زار
گفت تا دارم ديت اينست كار
در خزانه تاديت ميماندم
ميكشم تا تعزيت ميماندم
بكشمش وانگه به خونش دركشم
گرد عالم سرنگونش دركشم
بعد از آن چون مح وشد اجزاي او
پاي و سر گم شد ز سر تا پاي او
عرضه دارم آفتاب طلعتش
وز جمال خويش سازم خلعتش
خون او گلگونهٔ رويش كنم
معتكف بر خاك اين كويش كنم
سايه در گردانمش در كوي خويش
پس برآرم آفتاب روي خويش
چون برآمد آفتاب روي من
كي بماند سايهاي در كوي من
سايه چون ناچيز شد در آفتاب
نيز چه والله اعلم با الصواب
هركه دروي محو شد، از خود برست
زانك نتوان بود جز با او به دست
محو شد و از محو چنديني مگوي
صرف ميكن جان و چنديني مگوي
ميندانم دولتي زين بيش من
مرد را گو گم شود از خويشتن
شيخ خرقاني كه عرش ايوانش بود
روزگاري شوق بادنجانش بود
مادرش از خشم شيخ آورد شور
تا بدادش نيم بادنجان به زور
چون بخورد آن نيم بادنجان كه بود
سر ز فرزندش جدا كردند زود
چون درآمد شب، سر آن پاكزاد
مدبري در آستان او نهاد
شيخ گفتا، نه من آشفته كار
گفتهام پيش شما باري هزار
كين گدا گر هيچ بادنجان خورد
تا بجنبد ضربتي بر جان خورد
هر زمانم چون بسوزد جان چنين
نيست با او كار من آسان چنين
هركرا او در كشد در كار خويش
دم نيارد زد دمي بييار خويش
سخت كارست اين كه ما را اوفتاد
برتراز جنگ و مدارا اوفتاد
هيچ داني را نه دانش نه قرار
با همه داني بيفتادست كار
هر زماني ميهماني در رسد
كارواني امتحاني در رسد
گرچه صد غم هست بر جان عزيز
نيز ميآيد چو خواهد بود نيز
هركه از كتم عدم شد آشكار
سر به سر را خون نخواهد ريخت زار
صد هزاران عاشق سر تيز او
جان كنند ايثار يك خون ريز او
جملهٔ جانها از آن آيد به كار
تا بريزد خون جانها زار زار
آن يكي دانم ز بيخويشي خويش
ناله ميكردي ز درويشي خويش
گفتش ابرهيم ادهم اي پسر
فقر تو ارزان خريدستي مگر
مرد گفتش كاين سخن نايد به كار
كس خرد درويشي آنگه شرمدار
گفت من باري به جان بگزيدهام
پس به ملك عالمش بخريدهام
ميخرم يك دم به صد عالم هنوز
زانك به ميارزدم هر دم هنوز
چون به ارزم يافتم من اين متاع
پادشاهي را به كل كردم وداع
لاجرم من قدر ميدانم، تو نه
شكر آن برخويش ميخوانم، تو نه
اهل همت جان و دل درباختند
سالها با سوختن در ساختند
مرغ همتشان به حضرت شد قرين
هم ز دنيا در گذشت و هم ز دين
گر تو مرد اين چنين همت نهاي
دور شو كاهل، ولي نعمت نهاي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد