گفت آن ديوانهٔ تن برهنه
در مياه راه ميشد گرسنه
بود باراني و سرمايي شگرف
تر شد آن سرگشته از باران و برف
نه نهفتي بودش و نه خانهاي
عاقبت ميرفت تا ويرانهاي
چون نهاد از راه در ويرانه گام
بر سرش آمد همي خشتي ز بام
سر شكستش خون روان شد همچو جوي
مرد سوي آسمان بركرد روي
گفت تا كي كوس سلطاني زدن
زين نكوتر خشت نتواني زدن
واسطي ميرفت سرگردان شده
وز تحير بي سرو سامان شده
چشم برگور جهودانش اوفتاد
پس نظر زانجا بپيشانش اوفتاد
اين جهودان، گفت معذورند نيك
اين بنتوان با كسي گفتن وليك
اين سخن از وي كس قاضي شنيد
خشمگين او را بر قاضي كشيد
حرف او چون در خور قاضي نبود
كرد انكار و بدين راضي نبود
واسطي گفتش كه اين قوم تباه
گر نهاند از حكم تو معذور راه
ليك از حكم خداي آسمان
جمله معذوران راهند اين زمان
ديگري گفتش كه تا من زندهام
عشق او را لايق و زيبندهام
از همه ببريدهام بنشسته من
لاف عشقش ميزنم پيوسته من
چون همه خلق جهان را ديدهام
در كه پيوندم كه بس ببريدهام
كار من سوداي عشق او بس است
وين چنين سودانه كار هركس است
كار آوردم به جان در عشق يار
گوييا جانم نميآيد به كار
وقت آن آمد كه خط در جان كشم
جام مي بر طاعت جانان كشم
بر جمالش چشم و جان روشن كنم
با وصالش دست در گردن كنم
گفت نتوان شد به دعوي و به لاف
همنشين سيمرغ را بر كوه قاف
لاف عشق او مزن در هر نفس
كو نگنجد در جوال هيچ كس
گر نسيم دولتي آيد فراز
پرده اندازد ز روي كار باز
پس ترا خوش دركشد در راه خويش
فرد بنشاند به خلوت گاه خويش
گر بود اين جايگه دعوي ترا
مغز آن معني بود دعوي ترا
دوستداري تو آزاري بود
دوستي او ترا كاري بود
بود آن ديوانه خون از دل چكان
زانك سنگ انداختندش كودكان
رفت آخر تا به كنج گلخني
بود اندر كنج گلخن روزني
شد از آن روزن تگرگي آشكار
بر سرديوانه آمد در نثار
چون تگرگ از سنگ مينشناخت باز
كرد بيهوده زبان خود دراز
داد ديوانه بسي دشنام زشت
كز چه اندازند بر من سنگ و خشت
تيره بود آن خانه افتادش گمان
كين مگر هم كودكانند اين زمان
تا كه از جايي دري بگشاد باد
روشني در خانهٔ گلخن فتاد
باز دانست او تگرگ اينجا ز سنگ
دل شدش از دادن دشنام تنگ
گفت يا رب تيره بود اين گلخنم
سهو كردم، هرچ گفتم آن منم
گر زند ديوانهٔ اين شيوه لاف
تو مده از سركشي با او مصاف
آنك اينجا مست لا يعقل بود
بيقرار و بي كس و بي دل بود
ميگذارد عمر در ناكاميي
هر زمانش تازه بيآراميي
تو زفان از شيوهٔ او دور دار
عاشق و ديوانه را معذوردار
گر نظر در سر بينوران كني
جمله آن بي شك ز معذوران كني
خاست اندر مصر قحطي ناگهان
خلق ميمردند و ميگفتند نان
جملهٔ ره خلق بر هم مرده بود
نيم زنده مرده را ميخورده بود
از قضا ديوانه چون آن بديداي
خلق ميمردند و نامد نان پديد
گفت اي دارندهٔ دنيا و دين
چون نداري رزق كمترآفرين
هرك او گستاخ اين درگه شود
عذر خواهد باز چون آگه شود
گر كژي گويد بدين درگه نه راست
عذر آن داند به شيريني نه خواست
بود درويشي ز فرط عشق زار
وز محبت همچو آتش بيقرار
هم ز تفت عشق جانش سوخته
هم ز تاب جان زفانش سوخته
آتش از جان در دلش افتاده بود
مشكلي بس مشكلش افتاده بود
در ميان راه ميشد بيقرار
ميگريست و اين سخن ميگفت زار
جان و دل از آتش رشكم بسوخت
چند گريم چون همه اشكم بسوخت
هاتفي گفتش مزن زين بيش لاف
ازچه با او درفكندي از گزاف
گفت من كي درفكندم با يكي
او درافكندست با من بيشكي
چون مني را كي بود آن مغز و پوست
تا چو اويي را تواند داشت دوست
من چه كردم، هرچ كرد او كرد و بس
دل چو خون شد خون دل او خورد و بس
او چو با تو درفكند و داد بار
تو مكن از خويش در سر زينهار
تو كه باشي تا در آن كار عظيم
يك نفس بيرون كني پاي از گليم
با تو گر او عشق بازد اي غلام
عشق او با صنع ميبازد مدام
تو نهاي بس هيچ و نه بر هيچ كار
محو گرد وصنع با صانع گذار
گر پديد آري تو خود را در ميان
هم ز ايمانت برآيي هم ز جان
چون برفت از دار دنيا بايزيد
ديد در خوابش مگر آن شب مريد
پس سؤالش كرد كاي شايسته پير
چون ز منكر درگذشتي وز نكير
گفت چون كردند آن دو نامدار
از من مسكين سؤال از كردگار
گفتم ايشان را كه نبود زين سؤال
نه شما را نه مرا هرگز كمال
زانك اگر گويم خدايم اوست بس
اين سخن گفتن بود از من هوس
ليك اگر زينجا به نزد ذوالجلال
باز گرديد و ازو پرسيد حال
گر مرا او بنده خواند اينت كار
بندهاي باشم خدا را نامدار
ور مرا از بندگان نشمارد او
بستهاي بند خودم بگذارد او
با كسي آسان چو پيوندش نبود
من اگر خوانم خداوندش چه سود
چون نباشم بنده و بندي او
چون زنم لاف خداوندي او
در خداونديش سرافكندهام
ليك او بايد كه خواند بندهام
گر ز سوي او درآيد عاشقي
تو به عشق او به غايت لايقي
ليك عشقي كان ز سوي تو بود
دان كه آن درخورد روي تو بود
او اگر با تو دراندازد خوشي
تو تواني شد ز شادي آتشي
كار آن دارد نه اين اي بي خبر
كي خبر يابد ازو هر بيهنر
شيخ بوبكر نشابوري به راه
با مريدان شد برون از خانقاه
شيخ بر خر بود بياصحابنا
كرد ناگه خر مگر بادي رها
شيخ را زان باد حالت شد پديد
نعرهاي زد، جامه بر هم ميدريد
هم مريدان هم كسي كان ديد ازو
هيچ كس في الجمله نپسنديد ازو
بعد از آن كرد آن يكي از وي سؤال
كاخر اينجا در كه كرداي شيخ حال
گفت چنداني كه ميكردم نگاه
بود از اصحاب من بگرفته راه
بود هم از پيش و هم از پس مريد
گفتم الحق كم نيم از بايزيد
هم چنين كه امروز خويش آراسته
با مريدانم ز جان برخاسته
بيشكي فردا خوشي در عز و ناز
درروم در دشت محشر سرفراز
گفت چون اين فكر كردم، از قضا
كرد خر اين جايگه بادي رها
يعني آن كو ميزند اين شيوه لاف
خر جوابش ميدهد، چند از گزاف
زين سبب چون آتشم در جان فتاد
جاي حالم بود و حالم زان فتاد
تا تو در عجب و غروري ماندهاي
از حقيقت دور دوري ماندهاي
عجب بر هم زن، غرورت رابسوز
حاضر از نفسي، حضورت را بسوز
اي بگشته هر دم از لوني دگر
در بن هر موي فرعوني دگر
تا ز تو يك ذره باقي ماندست
صد نشان از تو نفاقي ماندست
از مني گر ايمني باشد ترا
با دو عالم دشمني باشد ترا
گر تو روزي در فناي تن شوي
گر همه شب در شبي روشن شوي
من مگو اي از مني در صد بلا
تا به ابليسي نگردي مبتلا
ميشد آن سقا مگر آبي به كف
ديد سقايي دگر در پيش صف
حالي اين يك آب در كف آن زمان
پيش آن يك رفت و آبي خواست از آن
مرد گفتش اي ز معني بيخبر
چون تو هم اين آب داري خوش بخور
گفت هين آبي دهاي بخرد مرا
زانكه دل بگرفت از آن خود مرا
بود آدم را دلي از كهنه سير
از براي نو به گندم شد دلير
كهنها جمله به يك گندم فروخت
هرچ بودش جمله در گندم بسوخت
عور شد، دردي ز دل سر بر زدش
عشق آمد حلقهاي بر در زدش
در فروغ عشق چون ناچيز شد
كهنه و نو رفت واو هم نيزشد
چون نماندش هيچ، با هيچي بساخت
هرچ دستش داد در هيچي به باخت
دل ز خود بگرفتن و مردن بسي
نيست كار ما و كار هر كسي
ديگري گفتش كه پندارم كه من
كردهام حاصل كمال خويشتن
هم كمال خويش حاصل كردهام
هم رياضتهاي مشكل كردهام
چون هم اينجا كار من حاصل ببود
رفتنم زين جايگه مشكل ببود
ديدهٔ كس را كه برخيزد ز گنج
ميدود در كوه و در صحرا به رنج
گفت اي ابليس طبع پر غرور
در مني گم وز مراد من نفور
در خيال خويش مغرور آمده
از فضاي معرفت دورآمده
نفس بر جان تو دستي يافته
ديو در مغزت نشستي يافته
گر ترا نوريست در ره يارتست
ور ترا ذوقيست آن پندار تست
وجد و فقر تو خيالي بيش نيست
هرچ ميگويي محالي بيش نيست
غره اين روشني ره مباش
نفس تو باتست، جز آگه مباش
با چنين خصمي ز بي تيغي به دست
كي تواند هيچ كس ايمن نشست
گر ترا نوري ز نفس آمد پديد
زخم كژدم از كرفس آمد پديد
تو بدان نور نجس غره مباش
چون نهاي خورشيد جز ذره مباش
نه ز تاريكي ره نوميد شو
نه ز نورش هم بر خورشيد شو
تا تو پندار خويشي اي عزيز
خواندن و راندن نه ارزد يك پشيز
چون برون آيي ز پندار وجود
بر تو گردد دور پرگار وجود
ور ترا پندار هستي هست هيچ
نبودت از نيستي در دست هيچ
ذرهاي گر طعم هستي با شدت
كافري و بت پرستي با شدت
گر پديد آيي به هستي يك نفس
تير باران آيدت از پيش و پس
تا تو هستي، رنج جان را تن بنه
صد قفا را هر زمان گردن بنه
گر تو آيي خود به هستي آشكار
صد قفات از پي در آرد روزگار
يك شبي محمود دل پر تاب شد
ميهمان رند گلخن تاب شد
رند بر خاكسترش بنشاند خوش
ريزه در گلخن هميافشاند خوش
خشك ناني پيش او آورد زود
دست بيرون كرد شاه و خورد زود
گفت آخر گلخني امشب ز من
عذر خواهد من سرش برم ز تن
عاقبت چون عزم رفتن كرد شاه
گلخني گفتش كه ديدي جايگاه
خورد و خفتم ديدي و ايوان من
آمدي ناخوانده خود مهمان من
گرد گر بار افتدت، برخيز زود
پس قدم در راه نه، سر نيز زود
ور سرما نبودت ميباش خوش
گلخني گو ريزهاي ميپاش خوش
من نه بيش از تو نه كمتر آيمت
من كيم تا من برابر آيمت
خوش شد از گفتار او شاه جهان
هفت بار ديگرش شد ميهمان
روز آخر گلخني را گفت شاه
آخر از شاه جهان چيزي بخواه
گفت اگر حاجت بگويد آن گدا
شاهش آن حاجت بگرداند روا
شاه گفتش حاجتت با من بگو
خسروي كن، ترك اين گلخن بگو
گفت حاجتمند آنم من كه شاه
هم چنين مهمانم آيد گاه گاه
خسروي من لقاي او بس است
تاج فرقم خاك پاي او بس است
شهريار از دست تو بسيار هست
هيچ گلخن تاب را اين كارهست
با تو در گلخن نشسته گلختي
به كه بيتو پادشاهي گلشني
چون ازين گلخن درآمد دولتم
كافري باشد ازينجا رحلتم
با تو اينجا گر وصالي پي نهم
آن به ملك هر دو عالم كي دهم
بس بود اين گلخنم روشن ز تو
چيست به از تو كه خواهم من ز تو
مرگ جان باد اين دل پر پيچ را
گر گزيند بر تو هرگز هيچ را
من نه شاهي خواهم و نه خسروي
آنچ ميخواهم من از تو هم توي
شه تو بس باشي، مكن شاهي مرا
ميهمان ميآي گه گاهي مرا
عشق او بايد ترا كار اين بود
آن تو او را غم و بار اين بود
گر ترا عشق است، از وي خواه نيز
دست ازين دامن مكن كوتاه نيز
دل بگيرد زان خويشش بيشكي
بحر دارد، قطره خواهد از يكي
در بر شيخي سگي ميشد پليد
شيخ از آن سگ هيچ دامن در نچيد
سايلي گفت اي بزرگ پاك باز
چون نكردي زين سگ آخر احتراز
گفت اين سگ ظاهري دارد پليد
هست آن در باطن من ناپديد
آنچ او را هست بر ظاهر عيان
اين دگر را هست در باطن نهان
چون درون من چو بيرون سگست
چون گريزم زو كه با من هم تگ است
ور پليدي درون اندكيست
صد نجس بيشي كه اين قله يكيست
گرچه اندك حيرت آمد بند راه
چه به كوهي بازماني چه به كاه
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد