حكايت محمود كه لات را به هندوان نفروخت و آنرا سوزاند

۳۵ بازديد


يافتند آن بت كه نامش بود لات
لشگر محمود اندر سومنات
هندوان از بهر بت برخاستند
ده رهش هم سنگ زر مي‌خواستند
هيچ گونه شاه مي‌نفروختش
آتشي بركرد و حالي سوختش
سركشي گفتش نمي‌بايست سوخت
زر به از بت، مي‌ببايستش فروخت
گفت ترسيدم كه در روز شمار
بر سر آن جمع گويد كردگار
آزر و محمود را داريد گوش
زانك هست آن بت تراش اين بت فروش
گفت چون محمود آتش برفروخت
وآن بت آتش پرستان را بسوخت
بيست من جوهر بيامد از ميانش
خواست شد از دست حالي رايگانش
شاه گفتا لايق لات اين بود
وز خداي من مكافات اين بود
بشكن آن بتها كه داري سر به سر
تا چو بت در پا نه افتي در به در
نفس چون بت را بسوز از شوق دوست
تا بسي جوهر فرو ريزد ز پوست
چون به گوش جان شنيدستي الست
از بلي گفتن مكن كوتاه دست
بسته‌اي عهد الست از پيش تو
از بلي سر درمكش زين بيش تو
چون بدو اقرار آوردي درست
كي شود انكارآن كردي درست
اي به اول كرده اقرار الست
پس به آخر كرده انكار الست
چون در اول بسته‌اي ميثاق تو
چون تواني شد در آخر عاق تو
ناگزيرت اوست، پس با او بساز
هرچ پذرفتي وفا كن، كژ مباز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد