بعد ازين وادي فقرست و فنا
كي بود اينجا سخن گفتن روا
عين وادي فراموشي بود
لنگي و كري و بيهوشي بود
صد هزاران سايهٔ جاويد تو
گم شده بيني ز يك خورشيد تو
بحركلي چون بجنبش كرد راي
نقشها بر بحر كي ماند بجاي
هر دو عالم نقش آن درياست بس
هرك گويد نيست اين سوداست بس
هرك در درياي كل گم بوده شد
دايما گم بودهٔ آسوده شد
دل درين درياي پر آسودگي
مينيابد هيچ جز گم بودگي
گر ازين گم بودگي بازش دهند
صنع بين گردد، بسي رازش دهند
سالكان پخته و مردان مرد
چون فرو رفتند در ميدان درد
گم شدن اول قدم، زين پس چه بود
لاجرم ديگر قدم را كس نبود
چون همه در گام اول گم شدند
تو جمادي گير اگر مردم شدند
عود و هيزم چون به آتش در شوند
هر دو بر يك جاي خاكستر شودند
اين به صورت هر دو يكسان باشدت
در صفت فرق فراوان باشدت
گر پليدي گم شود در بحر كل
در صفات خود فروماند بذل
ليك اگر پاكي درين دريا بود
او چون بود در ميان زيبا بود
نبود او و او بود، چون باشد اين
از خيال عقل بيرون باشد اين
نو مريدي بود دل چون آفتاب
ديد پير خويش را يك شب به خواب
گفت از حيرت دلم در خون نشست
كار تو برگوي كانجا چون نشست
در فراقت شمع دل افروختم
تا تو رفتي من ز حيرت سوختم
من ز حيرت گشتم اينجا رازجوي
كار تو چونست آنجا، بازگوي
پير گفتش ماندهام حيران و مست
ميگزم دايم به دندان پشت دست
ما بسي در قعر اين زندان و چاه
از شما حيران تريم اين جايگاه
ذرهاي از حيرت عقبي مرا
بيش از صد كوه در دنيا مرا
شيخ نصرآباد را بگرفت درد
كرد چل حج بر توكل اينت مرد
بعد از آن موي سپيد و تن نزار
برهنه ديدش كسي با يك از ار
دل دلش تابي و در جانش تفي
بسته زناري و بگشاده كفي
آمده نه از سر دعوي و لاف
گرد آتش گاه گبري در طواف
گفت گفتم اي بزرگ روزگار
اين چه كار تست آخر شرم دار
كردهاي چندين حج و بس سروري
حاصل آن جمله آمد كافري
اين چنين كار از سر خامي بود
اهل دل را از تو بدنامي بود
وين كدامين شيخ كرد، اين راه كيست
مينداني اين كه آتش گاه كيست
شيخ گفتا كار من سخت اوفتاد
آتشم در خانه و رخت اوفتاد
شد ازين آتش مرا خرمن بباد
داد كلي نام و ننگ من بباد
گشتهاي كاليو كار خويش من
من ندانم حيلهاي زين بيش من
چون درآيد اين چنين آتش به جان
كي گذارد نام و ننگم يك زمان
تا گرفتار چنين كار آمدم
ازكنشت و كعبه بيزار آمدم
ذرهاي گر حيرتت آيد پديد
همچو من صد حسرتت آيد پديد
عاشقي روزي مگر خون ميگريست
زو كسي پرسيد كين گريه زچيست
گفت ميگويند فردا كردگار
چون كند تشريف رويت آشكار
چل هزاران سال بدهد بردوام
خاصگان قرب خود را بار عام
يك زمان زانجا به خود آيند باز
در نياز افتند، خو كرده به ناز
زان همي گريم كه با خويشم دهند
يك نفس در ديدهٔ خويشم نهند
چون كنم آن يك نفس با خويش من
ميتوان كشتن ازين غم خويشتن
تا كه با خود بينيم بد بينيم
با خدا باشم چو بيخود بينيم
آن زمان كز خود رهايي باشدم
بيخودي عين خدايي باشدم
هرك او رفت از ميان اينك فنا
چون فنا گشت از فنا اينك بقا
گر ترا هست اي دل زير و زبر
بر صراط و آتش سوزان گذر
غم مخور كاتش ز روغن در چراغ
دودهاي پيداكند چون پر زاغ
چون بر آن آتش كند روغن گذر
از وجود روغني آيد بدر
گرچه ره پر آتش سوزان كند
خويشتن را قالب قرآن كند
گر تو ميخواهي كه تو اينجا رسي
تو بدين منزل به هيچ الارسي
خويش را اول ز خود بيخويش كن
پس براقي از عدم درپيش كن
جامهاي از نيستي در پوش تو
كاسهاي پر از فنا كن نوش تو
پس سر كم كاستي در برفكن
طيلسان لم يكن بر سرفكن
در ركاب محو كن مايي ز هيچ
رخش ناچيزي بر آن جايي كه هيچ
برمياني در كمي زير و زبر
بي ميان بربند از لاشي كمر
طمس كن جسم وز هم بگشاي زود
بعد از آن در چشم كش كحل نبود
گم شو وزين هم به يك دم گم بباش
پس از اين قسم دوم هم گم بباش
همچنين ميرو بدين آسودگي
تا رسي در عالم گم بودگي
گر بود زين عالمت مويي اثر
نيست زان عالم ترا مويي خبر
يك شبي معشوق طوس، آن بحر راز
با مريدي گفت دايم در گداز
تا چو اندر عشق بگدازي تمام
پس شوي از ضعف چون مويي مدام
چون شود شخص تو چون مويي نزار
جايگاهي سازدت در زلف يار
هرك چون مويي شود در كوي او
بي شك او مويي شود در موي او
گر تو هستي راه بين و ديده ور
موي در موي اين چنين بين درنگر
گر سر مويي نماند از خوديت
هفت دوزخ سر برآيد از بديت
پادشاهي ماه وش، خورشيد فر
داشت چون يوسف يكي زيبا پسر
كس به حسن او پسر هرگز نداشت
هيچ خلق آن حشمت و آن عز نداشت
خاك او بودند دلبندان همه
بندهٔ رويش خداوندان همه
گر به شب از پرده پيدا آمدي
آفتابي نو به صحرا آمدي
روي او را وصف كردن روي نيست
زانك مه از روي او يك موي نيست
گر رسن كردي از آن زلف دو تاه
صد هزاران دل فرو رفتي به چاه
زلف عالم سوز آن شمع طراز
كار كردي برهمه عالم دراز
وصف شست زلف آن يوسف جمال
هيچ نتوان گفت در پنجاه سال
چشم چون نرگس اگر بر هم زدي
آتش اندر جملهٔ عالم زدي
خندهٔ او چون شكر كردي نثار
صد هزاران گل شكفتي بيبهار
از دهانش خود نشد معلوم هيچ
زانك نتوان گفت از معدوم هيچ
چون ز زير پرده بيرون آمدي
هر سر مويش به صد خون آمدي
فتنهٔ جان و جهان بود آن پسر
هرچ گويم بيش از آن بود آن پسر
چو برون راندي سوي ميدان فرس
برهنه بوديش تيغ از پيش و پس
هرك سوي آن پسر كردي نگاه
برگرفتنديش در ساعت ز راه
بود درويشي گدايي بيخبر
بيسر و بن شد ز عشق آن پسر
قسم ازو جز عجز و آشفتن نداشت
جانش ميشد زهرهٔ گفتن نداشت
چون بيافت آن درد را هم پشت او
عشق و غم درجان و در دل ميكشت او
روز و شب در كوي او بنشسته بود
چشم از خلق جهان بربسته بود
هيچ كس محرم نبودش در جهان
همچنان ميگشت با غم بيجنان
روز و شب رويي چو زر، اشكي چو سيم
منتظر بنشسته بودي دل دو نيم
زنده زان بودي گداي نا صبور
كان پسر گه گاه بگذشتي ز دور
شاه زاد، از دور چون پيدا شدي
جملهٔ بازار پر غوغا شدي
در جهان برخاستي صد رستخيز
خلق يك سر آمدندي درگريز
چاوشان از پيش و از پس ميشدند
هر زمان در خون صد كس ميشدند
بانگ بردا برد ميرفتي به ماه
قرب يك فرسنگ بگرفتي سپاه
چون شنيدي بانگ چاوش آن گدا
سر بگشتيش و در افتادي ز پا
غشيش آوردي و در خون ماندي
وز وجود خويش بيرون ماندي
چشم بايستي در آن دم صد هزار
تا برو بگريستي خون زار زار
گاه چون نيلي شدي آن ناتوان
گاه خون از زير او گشتي روان
گاه بفسردي ز آهش اشك او
گاه اشكش سوختي از رشك او
نيم كشته، نيم مرده، نيم جان
وز تهي دستي نبودش نيم نان
اين چنين كس را چنين افتاده پست
آن چنان شه زاده چون آيد به دست
نيم ذره سايه بود آن بيخبر
خواست تا خورشيد درگيرد ببر
ميشد آن شه زاده روزي با سپاه
آن گدا يك نعره زد آن جايگاه
زو برآمد نعره و بيخويش شد
گفت جانم سوخت و عقل از پيش شد
چند خواهم سوخت جان خويش ازين
نيست صبر و طاقت من بيش ازين
اين سخن ميگفت آن سرگشته مرد
هر زمان بر سنگ ميزد سر ز درد
چون بگفت اين، گشت زايل هوش او
پس روان شد خون ز چشم و گوش او
چاوش شه زاده زو آگاه شد
عزم غمزش كرد، پيش شاه شد
گفت بر شهزادهٔ تو شهريار
عشق آوردست رندي بيقرار
شاه از غيرت چنان مدهوش شد
كز تف دل مغز او پر جوش شد
گفت برخيزيد بردارش كشيد
پاي بسته، سر نگوسارش كشيد
در زمان رفتند خيل پادشا
حلقهاي كردند گرد آن گدا
پس بسوي دار كردندش كشان
بر سر او گشت خلقي خون فشان
نه ز دردش هيچ كس آگاه بود
نه كسش آنجا شفاعت خواه بود
چون به زير دار آوردش و زير
ز آتش حسرت برآمد زو نفير
گفت مهلم ده ز بهر كردگار
تا كنم يك سجده باري زير دار
مهل دادش آن وزير خشم ناك
تا نهاد او روي خود بر روي خاك
پس ميان سجده گفتا اي اله
چون بخواهد كشت شاهم بيگناه
پيش از آن كز جان برآيم بيخبر
روزيم گردان جمال آن پسر
تا ببينم روي او يك بار نيز
جان كنم بر روي او ايثار نيز
چون ببينم روي آن شه زاد خوش
صد هزار جان توانم داد خوش
پادشاها بنده حاجت خواه تست
عاشقتست و كشتهٔ اين راه تست
هستم از جان بندهٔ اين در هنوز
گر شدم عاشق، نيم كافر هنوز
چون تو حاجت ميبر آري صد هزار
حاجت من كن روا كارم برآر
چون بخواست اين حاجت آن مظلوم راه
تير او آمد مگر بر جايگاه
چون شنيد آن راز او پنهان و زير
درد كردش دل ز درد آن فقير
رفت پيش پادشاه و ميگريست
حال آن دل داده برگفتش كه چيست
زاري او در مناجاتش بگفت
در ميان سجده حاجاتش بگفت
شاه را دردي ازو در دل فتاد
خوش شد و بر عفو كردن دل نهاد
شاه حالي گفت آن شهزاده را
سر مگردان آن ز پا افتاده را
اين زمان برخيز زير دار شو
پيش آن سرگشتهٔ خونخوار شو
مستمند خويش را آواز ده
بيدل تست او، دل او بازده
لطف كن با او كه قهر تو كشيد
نوش خور با او كه زهر تو چشيد
از رهش برگير سوي گلشن آر
چون بيايي، با خودش پيش من آر
رفت آن شه زادهٔ يوسف جمال
تا نشيند با گدايي در وصال
رفت آن خورشيد روي آتشين
تا شود با ذرهٔ خلوت نشين
رفت آن درياي پر گوهر خوشي
تا كند با قطره دست اندركشي
از خوشي اين جايگه بر سر زنيد
پاي بركوبيد، دستي برزنيد
آخر آن شهزاده زير دار شد
چون قيامت فتنهٔ بيدار شد
آن گدا را در هلاك افتاده ديد
سرنگون بر روي خاك افتاده ديد
خاك از خون دو چشمش گل شده
عالمي پر حسرتش حاصل شده
محو گشته، گم شده، ناچيز هم
زين بتر چه بود دگر، آن نيز هم
چون چنان ديد آن به خون افتاده را
آب در چشم آمد آن شهزاده را
خواست تا پنهان كند اشك از سپاه
بر نميآمد مگر با اشك شاه
اشك چون باران روان كرد آن زمان
گشت حاصل صد جهان درد آن زمان
هرك او در عشق صادق آمدست
بر سرش معشوق عاشق آمدست
گر به صدق عشق پيش آيد ترا
عاشقت معشوق خويش آيد ترا
عاقبت شهزاده خورشيد فش
از سر لطف آن گدا را خواند خوش
آن گدا آواز او نشنيده بود
ليك بسياري ز دورش ديده بود
چون گدا برداشت روي از خاك راه
در برابر ديد روي پادشاه
آتش سوزنده با درياي آب
گرچه ميسوزد، نيارد هيچ تاب
بود آن درويش بيدل آتشي
قربتش افتاد با دريا خوشي
جان به لب آورد، گفت اي شهريار
چون چنينم ميتواني كشت زار
حاجت اين لشگر گر بز نبود
اين بگفت و گوييي هرگز نبود
نعرهاي زد، جان ببخشيد و بمرد
همچو شمعي باز خنديد و بمرد
چون وصال دلبرش معلوم گشت
فاني مطلق شد و معدوم گشت
سالكان دانند در ميدان درد
تا فناي عشق با مردان چه كرد
اي وجودت با عدم آميخته
لذت تو با عدم آميخته
تا نياري مدتي زير و زبر
كي تواني يافت ز آسايش خبر
دست بگشاده چو برقي جستهاي
وز خلاشه پيش برقي بستهاي
اين چه كارتست مردانه درآي
عقل برهم سوز ديوانه درآي
گر نخواهي كرد تو اين كيميا
يك نفس باري بنظاره بيا
چند انديشي چو من بيخويش شو
يك نفس در خويش پيش انديش شو
تا دمي آخر به درويشي رسي
در كمال ذوق بيخويشي رسي
من كه نه من ماندهام نه غير من
برتر است از عقل شر و خير من
گم شدم در خويشتن يك بارگي
چارهٔ من نيست جز بيچارگي
آفتاب فقر چون بر من بتافت
هر دو عالم هم ز يك روزن بتافت
من چو ديدم پرتو آن آفتاب
من بماندم باز شد آبي به آب
هرچ گاهي بردم و گه باختم
جمله در آب سياه انداختم
محو گشتم، گم شدم، هيچم نماند
سايه ماندم ذرهٔ پيچم نماند
قطره بودم، گم شدم در بحر راز
مينيابم اين زمان آن قطره باز
گرچه گم گشتن نه كار هر كسيست
در فنا گم گشتم و چون من بسيست
كيست در عالم ز ماهي تا به ماه
كو نخواهد گشت گم اين جايگاه
صوفيي ميرفت چون بيحاصلي
زد قفاي محكمش سنگين دلي
با دلي پر خون سر از پس كرد او
گفت آنك از تو قفايي خورد او
قرب سي سالست تا او مرد و رفت
عالم هستي به پايان برد و رفت
مرد گفتش اي همه دعوي نه كار
مرده كي گويد سخن، شرمي بدار
تا كه تو دم ميزني هم دم نهاي
تا كه مويي ماندهٔ محرم نهاي
گر بود مويي اضافت در ميان
هست صد عالم مسافت در ميان
گر تو خواهي تا بدين منزل رسي
تا كه مويي ماندهٔ مشكل رسي
هرچ داري، آتشي را برفروز
تا از ارپاي بر آتش بسوز
چون نماندت هيچ، منديش از كفن
برهنه خود را به آتش در فكن
چون تو و رخت تو خاكستر شود
ذرهٔ پندار تو كمتر شود
ور چو عيسي از تو يك سوزن بماند
در رهت ميدان كه صد ره زن بماند
گرچه عيسي رخت در كوي او فكند
سوزنش هم بخيه بر روي او فكند
چون حجاب آيد وجود اين جايگاه
راست نايد ملك و مال و آب و جاه
هرچ داري يك يك از خود بازكن
پس به خود در خلوتي آغاز كن
چون درونت جمع شد در بيخودي
تو برون آيي ز نيكي و بدي
چون نماندت نيك و بد، عاشق شوي
پس فناي عشق را لايق شوي
يك شبي پروانگان جمع آمدند
در مضيفي طالب شمع آمدند
جمله ميگفتند ميبايد يكي
كو خبر آرد ز مطلوب اندكي
شد يكي پروانه تا قصري ز دور
در فضاء قصر يافت از شمع نور
بازگشت و دفتر خود بازكرد
وصف او بر قدر فهم آغاز كرد
ناقدي كو داشت در جمع مهي
گفت او را نيست از شمع آگهي
شد يكي ديگر گذشت از نور در
خويش را بر شمع زد از دور در
پر زنان در پرتو مطلوب شد
شمع غالب گشت و او مغلوب شد
بازگشت او نيز و مشتي راز گفت
از وصال شمع شرحي باز گفت
ناقدش گفت اين نشان نيست اي عزيز
همچو آن يك كي نشان دادي تو نيز
ديگري برخاست ميشد مست مست
پاي كوبان بر سر آتش نشست
دست دركش كرد با آتش به هم
خويشتن گم كرد با او خوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پاي او
سرخ شد چون آتشي اعضاي او
ناقد ايشان چو ديد او را ز دور
شمع با خود كرده هم رنگش ز نور
گفت اين پروانه در كارست و بس
كس چه داند، اين خبر دارست و بس
آنك شد هم بيخبر هم بياثر
از ميان جمله او دارد خبر
تا نگردي بيخبر از جسم و جان
كي خبر يابي ز جانان يك زمان
هركه از مويي نشانت باز داد
صد خط اندر خون جانت باز داد
نيست محرم نفس كس اين جايگاه
در نگنجد هيچ كس اين جايگاه
زين سخن مرغان وادي سر به سر
سرنگون گشتند در خون جگر
جمله دانستند كين شيوه كمان
نيست بر بازوي مشتي ناتوان
زين سخن شد جان ايشان بيقرار
هم در آن منزل بسي مردند زار
وان همه مرغان همه آن جايگاه
سر نهادند از سر حسرت به راه
سالها رفتند در شيب و فراز
صرف شد در راهشان عمري دراز
آنچ ايشان را درين ره رخ نمود
كي تواند شرح آن پاسخ نمود
گر تو هم روزي فروآيي به راه
عقبهٔ آن ره كني يك يك نگاه
بازداني آنچ ايشان كردهاند
روشنت گردد كه چون خون خوردهاند
آخر الامر از ميان آن سپاه
كم رهي ره برد تا آن پيش گاه
زان همه مرغ اندكي آنجا رسيد
از هزاران كس يكي آنجا رسيد
باز بعضي غرقهٔ دريا شدند
باز بعضي محو و ناپيدا شدند
باز بعضي بر سر كوه بلند
تشنه جان دادند در گرم و گزند
باز بعضي را ز تف آفتاب
گشت پرها سوخته، دلها كباب
باز بعضي را پلنگ و شير راه
كرد در يك دم به رسوايي تباه
باز بعضي نيز غايب ماندند
در كف ذات المخالب ماندند
باز بعضي در بيابان خشك لب
تشنه در گرما بمردند از تعب
باز بعضي ز آرزوي دانهاي
خويش را كشتند چون ديوانهاي
باز بعضي سخت رنجور آمدند
باز پس ماندند و مهجور آمدند
باز بعضي در عجايبهاي راه
باز استادند هم بر جايگاه
باز بعضي در تماشاي طرب
تن فرو دادند فارغ از طلب
عاقبت از صد هزاران تا يكي
بيش نرسيدند آنجا اندكي
عالمي پر مرغ ميبردند راه
بيش نرسيدند سي آن جايگاه
سي تن بيبال و پر، رنجور و سست
دل شكسته، جان شده، تن نادرست
حضرتي ديدند بيوصف وصفت
برتر از ادراك عقل و معرفت
برق استغنا همي افروختي
صد جهان در يك زمان ميسوختي
صد هزاران آفتاب معتبر
صد هزاران ماه و انجم بيشتر
جمع ميديدند حيران آمده
همچو ذره پاي كوبان آمده
جمله گفتند اي عجب چون آفتاب
ذرهٔ محوست پيش اين حساب
كي پديد آييم ما اين جايگاه
اي دريغا رنج برد ما به راه
دل به كل از خويشتن برداشتيم
نيست زان دست اين كه ما پنداشتيم
آن همه مرغان چو بيدل ماندند
همچو مرغ نيم بسمل ماندند
محو ميبودند و گم، ناچيز هم
تا برآمد روزگاري نيز هم
آخر از پيشان عالي درگهي
چاوش عزت برآمد ناگهي
ديد سي مرغ خرف را مانده باز
بال و پرنه، جان شده، در تن گداز
پاي تا سر در تحير مانده
نه تهي شان مانده نه پر مانده
گفت هان اي قوم از شهر كهايد
در چنين منزل گه از بهر چهايد
چيست اي بيحاصلان نام شما
يا كجا بودست آرام شما
يا شما را كس چه گويد در جهان
با چه كارآيند مشتي ناتوان
جمله گفتند آمديم اين جايگاه
تا بود سيمرغ ما را پادشاه
ما همه سرگشتگان درگهيم
بيدلان و بيقراران رهيم
مدتي شد تا درين راه آمديم
از هزاران، سي به درگاه آمديم
بر اميدي آمديم از راه دور
تا بود ما را درين حضرت حضور
كي پسندد رنج ما آن پادشاه
آخر از لطفي كند در ما نگاه
گفت آن چاوش كاي سرگشتگان
همچو در خون دل آغشتگان
گر شما باشيد و گرنه در جهان
اوست مطلق پادشاه جاودان
صد هزاران عالم پر از سپاه
هست موري بر در اين پادشاه
از شما آخر چه خيزد جز زحير
بازپسگرديد اي مشتي حقير
زان سخن هر يك چنان نوميد شد
كان زمان چون مردهٔ جاويد شد
جمله گفتند اين معظم پادشاه
گر دهد ما را بخواري سر به راه
زو كسي را خواريي هرگز نبود
ور بود زو خواريي از عز نبود
پاك ديني كرد از نوري سؤال
گفت ره چون خيزد از ما تا وصال
گفت ما را هر دو دريا نار و نور
ميببايد رفت راه دور دور
چون كني اين هفت دريا باز پس
ماهيي جذبت كند در يك نفس
ماهيي كز سينه چون دم بركشيد
اولين و آخرين را دركشيد
هست حوتي نه سرش پيدا نه پاي
درميان بحر استغناش جاي
چون نهنگ آسا دو عالم دركشد
خلق را كلي به يك دم دركشد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد