پاك ديني گفت آن نيكوترست
مبتدي را كو به تاريكي درست
تا به كلي گم شود در بحر جود
پس نماند هيچ رشدش در وجود
زانك چيزي گر برو ظاهر شود
غره گردد وان زمان كافر شود
آنچ در تست از حسد و از خشم تو
چشم مردان بيند اونه چشم تو
هست در تو گلخني پر اژدها
تو ز غفلت كرده ايشان را رها
روز و شب در پرورششان مانده
فتنهٔ خفت و خورششان مانده
اصل تو از خاك وز خون شد تمام
وي عجب هر دو ز بيقدري حرام
خون كه او نزديكتر آمد به تو
هم نجس هم مختصر آمد به تو
هرچ در بعد دلست از قرب حس
هم حرام افتد بلا شك هم نجس
گر پليديي درون ميبينيي
اين چنين فارغ كجا بنشينيي
حق تعالي گفت با موسي به راز
كاخر از ابليس رمزي جوي باز
چون بديد ابليس را موسي به راه
گشت از ابليس موسي رمزخواه
گفت دايم ياددار اين يك سخن
من مگو تا تو نگردي همچومن
گر به مويي زندگي باشد ترا
كافري نه بندگي باشد ترا
راه را انجام در ناكاميست
نان نيك مرد در بدناميست
زانك اگر باشد درين ره كامران
صد مني سر برزند در يك زمان
داشت ريشي بس بزرگ آن ابلهي
غرقه شد در آب دريا ناگهي
ديدش از خشكي مگر مردي سره
گفت از سر برفكن آن تو بره
گفت نيست آن تو به ره، ريش منست
نيست خود اين ريش، تشويش منست
گفت احسنت اينت ريش و اينت كار
تو فروده اينت خواهد كشت زار
اي چو بز از ريش خود شرميت نه
برگرفته ريش و آزرميت نه
تا ترا نفسي و شيطاني بود
در تو فرعوني و هاماني بود
پشم دركش همچو موسي كون را
ريش گير آنگاه اين فرعون را
ريش اين فرعون گير و سخت دار
جنگ ريشاريش كن مردانهوار
پاي درنه، ترك ريش خويش گير
تا كيت زين ريش، ره در پيش گير
گرچه از ريشت بجز تشويش نيست
يك دمت پرواي ريش خويش نيست
در ره دين آن بود فرزانهاي
كو ندارد ريش خود را شانهاي
خويش را از ريش خود آگه كند
ريش را دستار خوان ره كند
نه بجز خونابه آبي يابد او
نه بجز از دل كبابي يابد او
گر بود گازر، نبيند آفتاب
ور بود دهقان، نيارد ميغ آب
عابدي بودست در وقت كليم
در عبادت بود روز و شب مقيم
ذرهٔ ذوق و گشايش مينيافت
ز آفتاب سينه تابش مينيافت
داشت ريشي بس نكو آن نيك مرد
گاه گاهي ريش خود را شانه كرد
مرد عابد ديد موسي را ز دور
پيش او شد كاي سپه سالار طور
از براي حق كه از حق كن سؤال
تا چرا نه ذوق دارم من نه حال
چون كليم القصه شد بر كوه طور
بازپرسيد آن سخن، حق گفت دور
گوهر آنك از وصل ما درويش ماند
دايما مشغول ريش خويش ماند
موسي آمد قصه بر گفتا كه چيست
ريش خود ميكند مرد و ميگريست
جبرئيل آمد سوي موسي دوان
گفت همي مشغول ريشي اين زمان
ريش اگر آراست در تشويش بود
ور همي بركند هم درويش بود
يك نفس بي او برآوردن خطاست
چه به كژ زو بازماني چه به راست
از زريش خود برون ناآمده
غرق اين درياي خون ناآمده
چون ز ريش خود بپردازي نخست
عزم تو گردد درين دريا درست
ور تو بااين ريش در دريا شوي
هم ز ريش خويش ناپروا شوي
آن عزيزي گفت شد هفتاد سال
تا ز شادي ميكنم و از ناز حال
كين چنين زيبا خداونديم هست
با خداونديش پيونديم هست
چون تو مشغولي بجويايي عيب
كي كني شادي به زيبايي غيب
عيب جويا، تو به چشم عيب بين
كي تواني بود هرگز غيب بين
اولا از عيب خلق آزاد شو
پس به عشق غيب مطلق شاد شو
موي بشكافي به عيب ديگران
ور بپرسم عيب تو كوري در آن
گر به عيب خويشتن مشغوليي
گرچه بس معيوبيي مقبوليي
بود مجنوني عجب در كوه سار
با پلنگان روز و شب كرده قرار
گاه گاهش حالتي پيدا شدي
گم شدي در خود كسي كانجا شدي
بيست روز آن حالتش برداشتي
حالت او حال ديگر داشتي
بيست روز از صبح دم تا وقت شام
رقص ميكردي و برگفتي مدام
هر دو تنهاييم و هيچ انبوه نه
اي همه شادي و هيچ اندوه نه
گر بميرد هر كه را با اوست دل
دل بدو ده دوست دارد دوست دل
هرك از هستي او دلشاد گشت
محو از هستي شد و آزاد گشت
شادي جاويد كن از دوست تو
تا نگنجد هيچ كل در پوست تو
صوفيي چون جامه شستي گاه گاه
ميغ كردي جملهٔ عالم سياه
جامه چون پر شوخ شد يك بارگي
گرچه بود از ميغ صد غم خوارگي
از پي اشنان سوي بقال شد
ميغ پيدا آمد و آن حال شد
مرد گفت اي ميغ چون گشتي پديد
رو كه مويزم همي بايد خريد
من ازو مويز پنهان ميخرم
تو چه ميآيي، نه اشنان ميخرم
از تو چند اشنان فرو ريزم به خاك
دست از صابون بشستم از تو پاك
ديگري گفتش بگو اي نامور
تا به چه دلشاد باشم در سفر
گر بگويي، كم شود آشفتنم
اندكي رشدي بود در رفتنم
رشد بايد مرد را در راه دور
تا نگردد از ره و رفتن نفور
چون ندارم من قبول و رشد غيب
خلق را رد ميكنم از خو به عيب
گفت تا هستي بدو دلشاد باش
وز همه گويندهٔ آزاد باش
چون بدو جانت تواند بود شاد
جان پر غم را بدوكن زود شاد
در دو عالم شادي مردان بدوست
زندگي گنبد گردان بدوست
پس تو هم از شادي او زنده باش
چون فلك در شوق او گردنده باش
چيست زو بهتر، بگو اي هيچ كس
تا بدان تو شاد باشي يك نفس
محتسب آن مرد را ميزد به زور
مست گفت اي محتسب كم كن تو شور
زانك كز نام حرام اين جايگاه
مستي آوردي و افكندي ز راه
بوديي تو مستتر از من بسي
ليك آن مستي نميبيند كسي
در جفاي من مرو زين بيش نيز
داد بستان اندكي از خويش نيز
ديگري گفتش كه اي سرهنگ راه
زو چه خواهم گر رسم آن جايگاه
چون شود بر من جهان روشن ازو
ميندانم تا چه خواهم من ازو
از نكوتر چيز اگر آگاهمي
چون رسيدم من بدو، آن خواهمي
گفت اي جاهل نهاي آگاه ازو
زو كه چيزي خواهد، او را خواه ازو
مرد را درخواست آگاهي بهست
كو زهر چيزي كه ميخواهي به است
در همه عالم گر آگاهي ازو
زو چه به داني كه آن خواهي ازو
هرك در خلوت سراي او شود
ذره ذره آشناي او شود
هرك بويي يافت از خاك درش
كي بر شوت بازگردد از درش
بود مردي شيردل خصم افكني
گشت عاشق پنج سال او بر زني
داشت بر چشم آن زن همچون نگار
يك سر ناخن سپيدي آشكار
زان سپيدي مرد بودش بيخبر
گرچه بسياري برافكندي نظر
مرد عاشق چون بود در عشق زار
كي خبر يابد ز عيب چشم يار
بعد از آن كم گشت عشق آن مرا را
دارويي آمد پديد آن درد را
عشق آن زن در دلش نقصان گرفت
كار او برخويشتن آسان گرفت
پس بديد آن مرد عيب چشم يار
اين سپيدي گفت كي شد آشكار
گفت آن ساعت كه شد عشق تو كم
چشم من عيب آن زمان آورد هم
چون ترا در عشق نقصان شد پديد
عيب در چشمم چنين زان شد پديد
كردهاي از وسوسه پر شور دل
هم ببين يك عيب خود اي كور دل
چند جويي ديگران را عيب باز
آن خود يك ره بجوي از جيب باز
تا چو بر تو عيب تو آيد گران
نبودت پرواي عيب ديگران
بود مستي سخت لايعقل، خراب
آب كارش برده كلي كار آب
درد وصاف از بس كه در هم خورده بود
از خرابي پا و سر گم كرده بود
هوشياري را گرفت از وي ملال
پس نشاند آن مست را اندر جوال
برگرفتش تا برد با جاي خويش
آمدش مستي دگر در راه پيش
مست ديگر هر زمان با هر كسي
ميشد و مي كرد بد مستي بسي
مست اول، آنك بود اندر جوال
چون بديد آن مست را بس تيره حال
گفت اي مدبر دو كم بايست خورد
تا چو من ميرفتي و آزاد و فرد
آن او ميديد، آن خويش نه
هست حال ما همه زين بيش نه
عيب بين زاني كه تو عاشق نه
لاجرم اين شيوه را لايق نه
گر ز عشق اندك اثر ميديديي
عيبها جمله هنر ميديديي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد