حكايت چوب خوردن يوسف به دستور زليخا

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت چوب خوردن يوسف به دستور زليخا

۳۴ بازديد


چون زليخا حشمت واعزاز داشت
رفت يوسف را به زندان بازداشت
با غلامي گفت بنشان اين دمش
پس بزن پنجاه چوب محكمش
بر تن يوسف چنان بازو گشاي
كين دم آهش بشنوم از دور جاي
آن غلام آمد بسي كارش نداد
روي يوسف ديد دل بارش نداد
پوستيني ديد مرد نيك بخت
دست خود بر پوستين بگشاد سخت
مرد هر چوبي كه مي‌زد استوار
ناله‌اي مي‌كرد يوسف زار زار
چون زليخا بانگ بشنودي ز دور
گفتي آخر سخت‌تر زن اي صبور
مرد گفت اي يوسف خورشيد فر
گر زليخا بر تو اندازد نظر
چون نبيند بر تو زخم چوب هيچ
بي شك اندازد مرا در پيچ پيچ
برهنه كن دوش، دل برجاي دار
بعد از آن چوبي قوي را پاي دار
گرچه اين ضربت زياني باشدت
چون ترا بيند نشاني باشدت
تن برهنه كرد يوسف آن زمان
غلغلي افتاد در هفت آسمان
مرد حالي كرد دست خود بلند
سخت چوبي زد كه در خاكش فكند
چون زليخا زو شنود آن بار آه
گفت بس، كين آه بود از جايگاه
پيش ازين آن آهها ناچيزبود
آه آن باد اين ز جايي نيز بود
گر بود در ماتمي صد نوحه‌گر
آه صاحب درد آيد كارگر
گر بود در حلقه‌اي صد غم زده
حلقه را باشد نگين ماتم زده
تا نگردي مرد صاحب درد تو
در صف مردان نباشي مرد تو
هر كه درد عشق دارد، سوز هم
شب كجا يابد قرار و روز هم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد