دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۳ ۳۶ بازديد
خواجه زنگي را غلامي چست بود
دست پاك از كار دنيا شست بود
جملهٔ شب آن غلام پاك باز
تا به وقت صبح ميكردي نماز
خواجه گفتش اي غلام كاركن
شب چو برخيزي مرا بيدار كن
تا وضو سازم كنم با تو نماز
آن غلام او را جوابي داد باز
گفت آن زن را كه درد زه بخاست
گر كسش بيدارگر نبود رواست
گر ترا درديستي بيداريي
روز و شب در كار نه بيكاريي
چون كسي بايد كه بيدارت كند
ديگري بايد كه او كارت كند
هر كه را اين حسرت و اين درد نيست
خاك بر فرقش كه اين كس مرد نيست
هر كه را اين درد دل در هم سرشت
محو شد هم دوزخ او را هم بهشت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد