حكايت خواجه‌اي كه از غلامش خواست او را براي نماز بيدار كند

۳۶ بازديد


خواجه زنگي را غلامي چست بود
دست پاك از كار دنيا شست بود
جملهٔ شب آن غلام پاك باز
تا به وقت صبح مي‌كردي نماز
خواجه گفتش اي غلام كاركن
شب چو برخيزي مرا بيدار كن
تا وضو سازم كنم با تو نماز
آن غلام او را جوابي داد باز
گفت آن زن را كه درد زه بخاست
گر كسش بيدارگر نبود رواست
گر ترا درديستي بيداريي
روز و شب در كار نه بي‌كاريي
چون كسي بايد كه بيدارت كند
ديگري بايد كه او كارت كند
هر كه را اين حسرت و اين درد نيست
خاك بر فرقش كه اين كس مرد نيست
هر كه را اين درد دل در هم سرشت
محو شد هم دوزخ او را هم بهشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد