حكايت ديوانه‌اي كه در كوهسار با پلنگان انس كرده بود

۳۴ بازديد


بود مجنوني عجب در كوه سار
با پلنگان روز و شب كرده قرار
گاه گاهش حالتي پيدا شدي
گم شدي در خود كسي كانجا شدي
بيست روز آن حالتش برداشتي
حالت او حال ديگر داشتي
بيست روز از صبح دم تا وقت شام
رقص مي‌كردي و برگفتي مدام
هر دو تنهاييم و هيچ انبوه نه
اي همه شادي و هيچ اندوه نه
گر بميرد هر كه را با اوست دل
دل بدو ده دوست دارد دوست دل
هرك از هستي او دلشاد گشت
محو از هستي شد و آزاد گشت
شادي جاويد كن از دوست تو
تا نگنجد هيچ كل در پوست تو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد