حكايت صوفيي كه هرگاه جامه مي‌شست باران مي‌آمد

۳۴ بازديد


صوفيي چون جامه شستي گاه گاه
ميغ كردي جملهٔ عالم سياه
جامه چون پر شوخ شد يك بارگي
گرچه بود از ميغ صد غم خوارگي
از پي اشنان سوي بقال شد
ميغ پيدا آمد و آن حال شد
مرد گفت اي ميغ چون گشتي پديد
رو كه مويزم همي بايد خريد
من ازو مويز پنهان مي‌خرم
تو چه مي‌آيي، نه اشنان مي‌خرم
از تو چند اشنان فرو ريزم به خاك
دست از صابون بشستم از تو پاك
ديگري گفتش بگو اي نامور
تا به چه دلشاد باشم در سفر
گر بگويي، كم شود آشفتنم
اندكي رشدي بود در رفتنم
رشد بايد مرد را در راه دور
تا نگردد از ره و رفتن نفور
چون ندارم من قبول و رشد غيب
خلق را رد مي‌كنم از خو به عيب
گفت تا هستي بدو دلشاد باش
وز همه گويندهٔ آزاد باش
چون بدو جانت تواند بود شاد
جان پر غم را بدوكن زود شاد
در دو عالم شادي مردان بدوست
زندگي گنبد گردان بدوست
پس تو هم از شادي او زنده باش
چون فلك در شوق او گردنده باش
چيست زو بهتر، بگو اي هيچ كس
تا بدان تو شاد باشي يك نفس


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد