حكايت عزيزي كه از داشتن خداوند شادي ميكرد

۳۵ بازديد


آن عزيزي گفت شد هفتاد سال
تا ز شادي مي‌كنم و از ناز حال
كين چنين زيبا خداونديم هست
با خداونديش پيونديم هست
چون تو مشغولي بجويايي عيب
كي كني شادي به زيبايي غيب
عيب جويا، تو به چشم عيب بين
كي تواني بود هرگز غيب بين
اولا از عيب خلق آزاد شو
پس به عشق غيب مطلق شاد شو
موي بشكافي به عيب ديگران
ور بپرسم عيب تو كوري در آن
گر به عيب خويشتن مشغوليي
گرچه بس معيوبيي مقبوليي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد