دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۳ ۳۷ بازديد
بود مستي سخت لايعقل، خراب
آب كارش برده كلي كار آب
درد وصاف از بس كه در هم خورده بود
از خرابي پا و سر گم كرده بود
هوشياري را گرفت از وي ملال
پس نشاند آن مست را اندر جوال
برگرفتش تا برد با جاي خويش
آمدش مستي دگر در راه پيش
مست ديگر هر زمان با هر كسي
ميشد و مي كرد بد مستي بسي
مست اول، آنك بود اندر جوال
چون بديد آن مست را بس تيره حال
گفت اي مدبر دو كم بايست خورد
تا چو من ميرفتي و آزاد و فرد
آن او ميديد، آن خويش نه
هست حال ما همه زين بيش نه
عيب بين زاني كه تو عاشق نه
لاجرم اين شيوه را لايق نه
گر ز عشق اندك اثر ميديديي
عيبها جمله هنر ميديديي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد