حكايت عاشقي كه عيب چشم يار را پس از نقصان عشق ديد

۳۴ بازديد


بود مردي شيردل خصم افكني
گشت عاشق پنج سال او بر زني
داشت بر چشم آن زن همچون نگار
يك سر ناخن سپيدي آشكار
زان سپيدي مرد بودش بي‌خبر
گرچه بسياري برافكندي نظر
مرد عاشق چون بود در عشق زار
كي خبر يابد ز عيب چشم يار
بعد از آن كم گشت عشق آن مرا را
دارويي آمد پديد آن درد را
عشق آن زن در دلش نقصان گرفت
كار او برخويشتن آسان گرفت
پس بديد آن مرد عيب چشم يار
اين سپيدي گفت كي شد آشكار
گفت آن ساعت كه شد عشق تو كم
چشم من عيب آن زمان آورد هم
چون ترا در عشق نقصان شد پديد
عيب در چشمم چنين زان شد پديد
كرده‌اي از وسوسه پر شور دل
هم ببين يك عيب خود اي كور دل
چند جويي ديگران را عيب باز
آن خود يك ره بجوي از جيب باز
تا چو بر تو عيب تو آيد گران
نبودت پرواي عيب ديگران


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد