دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۳ ۳۷ بازديد
عابدي بودست در وقت كليم
در عبادت بود روز و شب مقيم
ذرهٔ ذوق و گشايش مينيافت
ز آفتاب سينه تابش مينيافت
داشت ريشي بس نكو آن نيك مرد
گاه گاهي ريش خود را شانه كرد
مرد عابد ديد موسي را ز دور
پيش او شد كاي سپه سالار طور
از براي حق كه از حق كن سؤال
تا چرا نه ذوق دارم من نه حال
چون كليم القصه شد بر كوه طور
بازپرسيد آن سخن، حق گفت دور
گوهر آنك از وصل ما درويش ماند
دايما مشغول ريش خويش ماند
موسي آمد قصه بر گفتا كه چيست
ريش خود ميكند مرد و ميگريست
جبرئيل آمد سوي موسي دوان
گفت همي مشغول ريشي اين زمان
ريش اگر آراست در تشويش بود
ور همي بركند هم درويش بود
يك نفس بي او برآوردن خطاست
چه به كژ زو بازماني چه به راست
از زريش خود برون ناآمده
غرق اين درياي خون ناآمده
چون ز ريش خود بپردازي نخست
عزم تو گردد درين دريا درست
ور تو بااين ريش در دريا شوي
هم ز ريش خويش ناپروا شوي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد