حكايت ابلهي كه در آب افتاد و ريش بزرگش وبال او بود

۳۵ بازديد


داشت ريشي بس بزرگ آن ابلهي
غرقه شد در آب دريا ناگهي
ديدش از خشكي مگر مردي سره
گفت از سر برفكن آن تو بره
گفت نيست آن تو به ره، ريش منست
نيست خود اين ريش، تشويش منست
گفت احسنت اينت ريش و اينت كار
تو فروده اينت خواهد كشت زار
اي چو بز از ريش خود شرميت نه
برگرفته ريش و آزرميت نه
تا ترا نفسي و شيطاني بود
در تو فرعوني و هاماني بود
پشم دركش همچو موسي كون را
ريش گير آنگاه اين فرعون را
ريش اين فرعون گير و سخت دار
جنگ ريشاريش كن مردانه‌وار
پاي درنه، ترك ريش خويش گير
تا كيت زين ريش، ره در پيش گير
گرچه از ريشت بجز تشويش نيست
يك دمت پرواي ريش خويش نيست
در ره دين آن بود فرزانه‌اي
كو ندارد ريش خود را شانه‌اي
خويش را از ريش خود آگه كند
ريش را دستار خوان ره كند
نه بجز خونابه آبي يابد او
نه بجز از دل كبابي يابد او
گر بود گازر، نبيند آفتاب
ور بود دهقان، نيارد ميغ آب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد