حكايت بنده‌اي كه با خلعت شاه گرد راه از خود پاك كرد و بردارش كردند

۳۴ بازديد


بنده‌اي را خلعتي بخشيد شاه
بنده با خلعت برون آمد به راه
گرد ره بر روي او بنشسته بود
باستين خلعت آن بسترد زود
منكري با شاه گفت اي پادشاه
پاك كرد از خلعت تو گرد راه
شه بر آن بي‌حرمتي انكاركرد
حالي آن سرگشته را بر دار كرد
تا بداني آنك بي‌حرمت بود
بر بساط شاه بي‌قيمت بود
ديگري گفتش كه در راه خداي
پاك بازي چون بود اي پاك راي
هست مشغولي دل بر من حرام
هرچ دارم مي‌فشانم بر دوام
هرچ در دست آيدم گم گرددم
زانك در دست آن چو كژدم گرددم
من ندارم خويش را در بند هيچ
برفشانم جمله چند از بند هيچ
پاك بازي مي‌كنم در كوي او
بوك در پاكي ببينم روي او
گفت اين ره نه ره هر كس بود
پاك بازي زاد اين راه بس بود
هرك او در باخت هر چش بود پاك
رفت در پاكي فروآسود پاك
دوخته بر در، دريده بر مدوز
هرچ داري تا سر مويي بسوز
چون بسوزي كل به آهي آتشين
جمع كن خاكسترش در وي نشين
چون چنين كردي برستي از همه
ورنه خون خور تا كه هستي از همه
تا نبري خود ز يك يك چيز تو
كي نهي گامي در اين دهليز تو
چون درين زندان بسي نتوان نشست
خويشتن را بازكش از هرچ هست
زانك وقت مرگ يك يك چيز تو
كي ندارد دست از تيريز تو
دستها اول ز خود كوتاه كن
بعد از آن آنگاه عزم راه كن
تا در اول پاك بازي نبودت
اين سفر كردن نمازي نبودت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد