دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۳ ۳۳ بازديد
آن يكي دانم ز بيخويشي خويش
ناله ميكردي ز درويشي خويش
گفتش ابرهيم ادهم اي پسر
فقر تو ارزان خريدستي مگر
مرد گفتش كاين سخن نايد به كار
كس خرد درويشي آنگه شرمدار
گفت من باري به جان بگزيدهام
پس به ملك عالمش بخريدهام
ميخرم يك دم به صد عالم هنوز
زانك به ميارزدم هر دم هنوز
چون به ارزم يافتم من اين متاع
پادشاهي را به كل كردم وداع
لاجرم من قدر ميدانم، تو نه
شكر آن برخويش ميخوانم، تو نه
اهل همت جان و دل درباختند
سالها با سوختن در ساختند
مرغ همتشان به حضرت شد قرين
هم ز دنيا در گذشت و هم ز دين
گر تو مرد اين چنين همت نهاي
دور شو كاهل، ولي نعمت نهاي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد