چون شنودند اين سخن مرغان همه
آن زمان گفتند ترك جان همه
برد سيمرغ از دل ايشان قرار
عشق در جانان يكي شد صد هزار
عزم ره كردند عزمي بس درست
ره سپردن را باستادند چست
جمله گفتند اين زمان ما را به نقد
پيشوايي بايد اندر حل و عقد
تا كند در راه ما را رهبري
زانك نتوان ساختن از خودسري
در چنين ره حاكمي بايد شگرف
بوك بتوان رست از اين درياي ژرف
حاكم خود را به جان فرمان كنم
نيك و بد هرچ او بگويد آن كنم
تا بود كاري ازين ميدان لاف
گوي ما افتد مگر تا كوه قاف
ذره در خورشيد والا اوفتد
سايهٔ سيمرغ بر ما اوفتد
عاقبت گفتند حاكم نيست كس
قرعه بايد زد، طريق اينست و بس
قرعه بر هرك اوفتد سرور بود
در ميان كهتران مهتر بود
چون رسيد اينجا سخن، كم گشت جوش
جملهٔ مرغان شدند اينجا خموش
چون بدست قرعه شان افتاد كار
درگرفت آن بيقراران را اقرار
قرعه افكندند ، بس لايق فتاد
قرعه شان بر هدهد عاشق فتاد
جمله او را رهبر خود ساختند
گر همي فرمود سر ميباختند
عهد كردند آن زمان كو سرورست
هم درين ره پيشرو هم رهبرست
حكم حكم اوست، فرمان نيز هم
زو دريغي نيست جان، تن نيز هم
هدهد هادي چو آمد پهلوان
تاج بر فرقش نهادند آن زمان
صد هزاران مرغ در راه آمدند
سايه وان ماهي و ماه آمدند
چون پديد آمد سر وادي ز راه
النفير از آن نفر برشد به ماه
هيبتي زان راه برجان اوفتاد
آتشي در جان ايشان اوفتاد
بركشيدند آن همه بر يك دگر
چه پر و چه بال و چه پاي و چه سر
جمله دست از جان بشسته پاكباز
بار ايشان بس گران و ره دراز
بود راهي خالي السير اي عجب
ذرهاي نه شر نه خير اي عجب
بود خامشي و آرامش درو
نه فزايش بود نه كاهش درو
سالكي گفتش كه ره خالي چراست
هدهدش گفت اين ز فرياد شماست
شيخ سمعان پيرعهد خويش بود
در كمال از هرچ گويم بيش بود
شيخ بود او در حرم پنجاه سال
با مريد چارصد صاحب كمال
هر مريدي كان او بود اي عجب
مينياسود از رياضت روز و شب
هم عمل هم علم با هم يار داشت
هم عيان كشف هم اسرار داشت
قرب پنجه حج بجاي آورده بود
عمره عمري بود تا ميكرده بود
خود صلوة وصوم بيحد داشت او
هيچ سنت را فرو نگذاشت او
پيشواياني كه در عشق آمدند
پيش او از خويش بيخويش آمدند
موي ميبشكافت مرد معنوي
در كرامات و مقامات قوي
هرك بيماري و سستي يافتي
از دم او تن درستي يافتي
خلق را في الجمله در شادي و غم
مقتدايي بود در عالم علم
گرچه خود را قدوهٔ اصحاب ديد
چند شب بر هم چنان در خواب ديد
كز حرم در رومش افتادي مقام
سجده ميكردي بتي را بر دوام
چون بديد اين خواب بيدار جهان
گفت دردا و دريغا اين زمان
يوسف توفيق در چاه اوفتاد
عقبهٔ دشوار در راه اوفتاد
من ندانم تا ازين غم جان برم
ترك جان گفتم اگر ايمان برم
نيست يك تن بر همه روي زمين
كو ندارد عقبهاي در ره چنين
گر كند آن عقبه قطع اين جايگاه
راه روشن گرددش تا پيشگاه
ور بماند در پس آن عقبه باز
در عقوبت ره شود بر وي دارز
آخر از ناگاه پير اوستاد
با مريدان گفت كارم اوفتاد
ميببايد رفت سوي روم زود
تا شود تدبير اين معلوم زود
چار صد مرد مريد معتبر
پسروي كردند با او در سفر
ميشدند از كعبه تا اقصاي روم
طوف ميكردند سر تا پاي روم
از قضا را بود عالي منظري
بر سر منظر نشسته دختري
دختري ترسا و روحاني صفت
در ره روح اللهاش صد معرفت
بر سپهر حسن در برج جمال
آفتابي بود اما بيزوال
آفتاب از رشك عكس روي او
زردتر از عاشقان در كوي او
هرك دل در زلف آن دلدار بست
از خيال زلف او زنار بست
هرك جان بر لعل آن دلبر نهاد
پاي در ره نانهاده سرنهاد
چون صبا از زلف او مشكين شدي
روم از آن مشكين صفت پر چين شدي
هر دو چشمش فتنهٔ عشاق بود
هر دو ابرويش به خوبي طاق بود
چون نظر بر روي عشاق او فكند
جان به دست غمزه با طاق او فكند
ابرويش بر ماه طاقي بسته بود
مردمي بر طاق او بنشسته بود
مردم چشمش چو كردي مردمي
صيد كردي جان صد صد آدمي
روي او در زير زلف تاب دار
بود آتش پارهٔ بس آب دار
لعل سيرابش جهاني تشنه داشت
نرگس مستش هزاران دشنه داشت
گفت را چون بر دهانش ره نبود
از دهانش هر كه گفت آگه نبود
همچو چشم سوزني شكل دهانش
بسته زناري چو زلفش بر ميانش
چاه سيمين در زنخدان داشت او
همچو عيسي در سخن آن داشت او
صد هزاران دل چو يوسف غرق خون
اوفتاده در چه او سرنگون
گوهري خورشيدفش در موي داشت
برقعي شعر سيه بر روي داشت
دختر ترسا چو برقع بر گرفت
بند بند شيخ آتش درگرفت
چون نمود از زير برقع روي خويش
بست صد زنارش از يك موي خويش
گرچه شيخ آنجا نظر در پيش كرد
عشق آن بت روي كارخويش كرد
شد به كل از دست و در پاي اوفتاد
جاي آتش بود و برجاي اوفتاد
هرچ بودش سر به سر نابود شد
ز آتش سودا دلش چون دود شد
عشق دختر كرد غارت جان او
كفر ريخت از زلف بر ايمان او
شيخ ايمان داد و ترسايي خريد
عافيت بفروخت رسوايي خريد
عشق برجان و دل او چير گشت
تا ز دل نوميد وز جان سير گشت
گفت چون دين رفت چه جاي دلست
عشق ترسازاده كاري مشكل است
چون مريدانش چنين ديدند زار
جمله دانستند كافتادست كار
سر به سر در كار او حيران شدند
سرنگون گشتند و سرگردان شدند
پند دادندش بسي سودي نبود
بودني چون بود به بودي نبود
هرك پندش داد فرمان مينبرد
زانك دردش هيچ درمان مينبرد
عاشق آشفته فرمان كي برد
درد درمان سوز درمان كي برد
بود تا شب همچنان روز دراز
چشم بر منظر، دهانش مانده باز
چون شب تاريك در شعر سياه
شد نهان چون كفر در زير گناه
هر چراغي كان شب اختر درگرفت
از دل آن پير غمخور درگرفت
عشق او آن شب يكي صد بيش شد
لاجرم يك بارگي بيخويش شد
هم دل از خود هم ز عالم برگرفت
خاك بر سر كرد و ماتم درگرفت
يك دمش نه خواب بود و نه قرار
ميطپيد از عشق و ميناليد زار
گفت يا رب امشبم را روز نيست
يا مگر شمع فلك را سوز نيست
در رياضت بودهام شبها بسي
خود نشان ندهد چنين شبهاكسي
همچو شمع از سوختن خوابم نماند
بر جگر جز خون دل آبم نماند
همچو شمع از تفت و سوزم ميكشند
شب همي سوزند و روزم ميكشند
جمله شب در خون دل چون ماندهام
پاي تا سر غرقه در خون ماندهام
هر دم از شب صد شبيخون بگذرد
ميندانم روز خود چون بگذرد
هركه رايك شب چنين روزي بود
روز و شب كارش جگر سوزي بود
روز و شب بسيار در تب بودهام
من به روز خويش امشب بودهام
كار من روزي كه ميپرداختند
از براي اين شبم ميساختند
يا رب امشب را نخواهد بود روز
شمع گردون را نخواهد بود سوز
يا رب اين چندين علامت امشبست
يا مگر روز قيامت امشبست
يا از آهم شمع گردون مرده شد
يا ز شرم دلبرم در پرده شد
شب دراز است و سيه چون موي او
ورنه صد ره مردمي بيروي او
مي بسوزم امشب از سوداي عشق
ميندارم طاقت غوغاي عشق
عمر كو تا وصف غم خواري كنم
يا به كام خويشتن زاري كنم
صبر كو تا پاي در دامن كشم
يا چو مردان رطل مردافكن كشم
بخت كو تا عزم بيداري كند
يا مرا در عشق او ياري كند
عقل كو تا علم در پيش آورم
يا به حيلت عقل در بيش آورم
دست كو تا خاك ره بر سر كنم
يا ز زير خاك و خون سر بركنم
پاي كو تا بازجويم كوي يار
چشم كو تا بازبينم روي يار
يار كو تا دل دهد در يك غمم
دست كو تا دست گيرد يك دمم
زور كو تا ناله و زاري كنم
هوش كو تا ساز هشياري كنم
رفت عقل و رفت صبر و رفت يار
اين چه عشق است اين چه درد است اين چه كار
جملهٔ ياران به دلداري او
جمع گشتند آن شب از زاري او
همنشيني گفتش اي شيخ كبار
خيز اين وسواس را غسلي برآر
شيخ گفتش امشب از خون جگر
كردهام صد بار غسل اي بيخبر
آن دگر يك گفت تسبيحت كجاست
كي شود كار تو بيتسبيح راست
گفت تسبيحم بيفكندم ز دست
تا توانم بر ميان زنار بست
آن دگر يك گفت اي پيركهن
گر خطايي رفت بر تو توبه كن
گفت كردم توبه از ناموس و حال
تايبم از شيخي و حال و محال
آن دگر يك گفت اي داناي راز
خيز خود را جمع كن اندر نماز
گفت كو محراب روي آن نگار
تا نباشد جز نمازم هيچكار
آن دگر يك گفت تا كي زين سخن
خيز در خلوت خدا را سجده كن
گفت اگر بتروي من اينجاستي
سجده پيش روي او زيباستي
آن دگر گفتش پشيمانيت نيست
يك نفس درد مسلمانيت نيست
گفت كس نبود پشيمان بيش ازين
تا چرا عاشق نبودم پيش ازين
آن دگر گفتش كه ديوت راه زد
تير خذلان بر دلت ناگاه زد
گفت گر ديوي كه راهم ميزند
گو بزن چون چست و زيبا ميزند
آن دگر گفتش كه هرك آگاه شد
گويد اين پير اين چنين گمراه شد
گفت من بس فارغم از نام وننگ
شيشهٔ سالوس بشكستم به سنگ
آن دگر گفتش كه ياران قديم
از تو رنجورند و مانده دل دو نيم
گفت چون ترسا بچه خوش دل بود
دل ز رنج اين و آن غافل بود
آن دگر گفتش كه با ياران بساز
تا شويم امشب بسوي كعبه باز
گفت اگر كعبه نباشد دير هست
هوشيار كعبهام در دير مست
آن دگر گفت اين زمان كن عزم راه
در حرم بنشين و عذر من بخواه
گفت سر بر آستان آن نگار
عذر خواهم خواست، دست از من بدار
آن دگر گفتش كه دوزخ در ره است
مرد دوزخ نيست هركو آگهست
گفت اگر دوزخ شود هم راه من
هفت دوزخ سوزد از يك آه من
آن دگر گفتش كه اميد بهشت
باز گرد و توبه كن زين كار زشت
گفت چون يار بهشتي روي هست
گر بهشتي بايدم اين كوي هست
آن دگر گفتش كه از حق شرم دار
حق تعالي را به حق آزرم دار
گفت اين آتش چو حق درمن فكند
من به خود نتوانم از گردن فكند
آن دگر گفتش برو ساكن بباش
باز ايمان آور و مؤمن بباش
گفت جز كفر از من حيران مخواه
هرك كافر شد ازو ايمان مخواه
چون سخن در وي نيامد كارگر
تن زدند آخر بدان تيمار در
موج زن شد پردهٔ دلشان ز خون
تا چه آيد خود ازين پرده برون
ترك روز، آخر چو با زرين سپر
هندو شب را به تيغ افكند سر
روز ديگر كين جهان پر غرور
شد چو بحر از چشمهٔ خور غرق نور
شيخ خلوت ساز كوي يار شد
با سگان كوي او در كار شد
معتكف بنشست بر خاك رهش
همچو مويي شد ز روي چون مهش
قرب ماهي روز و شب در كوي او
صبر كرد از آفتاب روي او
عاقبت بيمار شد بيدلستان
هيچ برنگرفت سر زان آستان
بود خاك كوي آن بت بسترش
بود بالين آستان آن درش
چون نبود از كوي او بگذشتنش
دختر آگه شد ز عاشق گشتنش
خويشتن را اعجمي ساخت آن نگار
گفت اي شيخ از چه گشتي بيقرار
كي كنند، اي از شراب شرك مست
زاهدان در كوي ترسايان نشست
گر به زلفم شيخ اقرار آورد
هر دمش ديوانگي بارآورد
شيخ گفتش چون زبونم ديدهاي
لاجرم دزديده دل دزديدهاي
يا دلم ده باز يا با من بساز
در نياز من نگر، چندين مناز
از سر ناز و تكبر درگذر
عاشق و پيرو غريبم درنگر
عشق من چون سرسري نيست اي نگار
يا سرم از تن ببر يا سر درآر
جان فشانم برتو گر فرمان دهي
گر تو خواهي بازم از لب جان دهي
اي لب و زلفت زيان و سود من
روي و كويت مقصد و به بود من
گه ز تاب زلف در تابم مكن
گه ز چشم مست در خوابم مكن
دل چو آتش، ديده چون ابر از توم
بيكس و بييار و بيصبر از توم
بي تو بر جانم جهان بفروختم
كيسه بين كز عشق تو بردوختم
همچو باران ابر ميبارم ز چشم
زانك بي تو چشم اين دارم ز چشم
دل ز دست ديده در ماتم بماند
ديده رويت ديد، دل در غم بماند
آنچ من از ديده ديدم كس نديد
وآنچ من از دل كشيدم كس نديد
از دلم جز خون دل حاصل نماند
خون دل تاكي خورم چون دل نماند
بيش ازين بر جان اين مسكين مزن
در فتوح او لگد چندين مزن
روزگار من بشد در انتظار
گر بود وصلي بيايد روزگار
هر شبي بر جان كمين سازي كنم
بر سر كوي تو جان بازي كنم
روي بر خاك درت، جان ميدهم
جان به نرخ خاك ارزان ميدهم
چند نالم بر درت ، در باز كن
يك دمم با خويشتن دمساز كن
آفتابي، از تو دوري چون كنم
سايهام، بي تو صبوري چون كنم
گرچه همچون سايهام از اضطراب
در جهم در روزنت چون آفتاب
هفت گردون را درآرم زير پر
گر فرو آري بدين سرگشته سر
ميروم با خاك جان سوخته
ز آتش جانم جهاني سوخته
پاي از عشق تو در گل مانده
دست از شوق تو بر دل مانده
ميبرآيد ز آرزويت جان ز من
چند باشي بيش از اين پنهان ز من
دخترش گفت اي خرف از روزگار
ساز كافور و كفن كن، شرمدار
چون دمت سر دست دمسازي مكن
پير گشتي، قصد دل بازي مكن
اين زمان عزم كفن كردن ترا
بهترم آيد كه عزم من ترا
كي تواني پادشاهي يافتن
چون به سيري نان نخواهي يافتن
شيخ گفتش گر بگويي صد هزار
من ندارم جز غم عشق تو كار
عاشقي را چه جوان چه پيرمرد
عشق بر هر دل كه زد تأثير كرد
گفت دختر گر تو هستي مردكار
چار كارت كرد بايد اختيار
سجده كن پيش بت و قرآن بسوز
خمر نوش و ديده را ايمان بدوز
شيخ گفتا خمر كردم اختيار
با سهٔ ديگر ندارم هيچكار
بر جمالت خمر دانم خورد من
و آن سهٔ ديگر ندانم كرد من
گفت دختر گر درين كاري تو چست
دست بايد پاكت از اسلام شست
هرك او هم رنگ يار خويش نيست
عشق او جز رنگ و بويي بيش نيست
شيخ گفتش هرچ گويي آن كنم
وانچ فرمايي به جان فرمان كنم
حلقه در گوش توم اي سيم تن
حلقهاي از زلف در حلقم فكن
گفت برخيز و بيا و خمر نوش
چون بنوشي خمر ، آيي در خروش
شيخ را بردند تا ديرمغان
آمدند آنجا مريدان در فغان
شيخ الحق مجلسي بس تازهديد
ميزبان را حسن بياندازه ديد
آتش عشق آب كار او ببرد
زلف ترسا روزگار او ببرد
ذرهٔ عقلش نماند و هوش هم
دركشيد آن جايگه خاموش دم
جام مي بستد ز دست يار خويش
نوش كرد و دل بريد از كار خويش
چون به يك جا شد شراب و عشق يار
عشق آن ماهش يكي شد صد هزار
چون حريفي آب دندان ديد شيخ
لعل او در حقه خندان ديد شيخ
آتشي از شوق در جانش فتاد
سيل خونين سوي مژگانش فتاد
بادهاي ديگر بخواست و نوش كرد
حلقهاي از زلف او در گوش كرد
قرب صد تصنيف در دين يادداشت
حفظ قرآن را بسي استاد داشت
چون مي از ساغر به ناف او رسيد
دعوي او رفت و لاف او رسيد
هرچ يادش بود از يادش برفت
باده آمد عقل چون بادش برفت
خمر، هر معني كه بودش از نخست
پاك از لوح ضمير او بشست
عشق آن دلبر بماندش صعبناك
هرچ ديگر بود كلي رفت پاك
شيخ چون شد مست، عشقش زور كرد
همچو دريا جان او پرشور كرد
آن صنم را ديد مي در دست و مست
شيخ شد يكبارگي آنجا ز دست
دل بداد و دست از مي خوردنش
خواست تا ناگه كند در گردنش
دخترش گفت اي تو مرد كار نه
مدعي در عشق، معني دار نه
گر قدم در عشق محكم دارييي
مذهب اين زلف پر خم دارييي
همچو زلفم نه قدم در كافري
زانك نبود عشق كار سرسري
عافيت با عشق نبود سازگار
عاشقي را كفر سازد ياددار
اقتدا گر تو به كفر من كني
با من اين دم دست در گردن كني
ور نخواهي كرد اينجا اقتدا
خيز رو، اينك عصااينك ردا
شيخ عاشق گشته بس افتاده بود
دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود
آن زمان كاندر سرش مستي نبود
يك نفس او را سر هستي نبود
اين زمان چون شيخ عاشق گشت مست
اوفتاد از پاي و كلي شد ز دست
برنيامد با خود و رسوا شد او
مينترسيد از كسي، ترسا شد او
بود مي بس كهنه دروي كاركرد
شيخ را سرگشته چون پرگار كرد
پير را مي كهنه و عشق جوان
دلبرش حاضر، صبوري كي توان
شد خراب آن پيرو شد از دست و مست
مست و عاشق چون بود رفته ز دست
گفت بيطاقت شدم اي ماهروي
از من بيدل چه ميخواهي بگوي
گر به هشياري نگشتم بتپرست
پيش بت مصحف بسوزم مست مست
دخترش گفت اين زمان مرد مني
خواب خوش بادت كه در خورد مني
پيش ازين در عشق بودي خام خام
خوش بزي چون پخته گشتي والسلام
چون خبر نزديك ترسايان رسيد
كان چنان شيخي ره ايشان گزيد
شيخ را بردند سوي دير مست
بعد از آن گفتند تا زنار بست
شيخ چون در حلقهٔ زنار شد
خرقه آتش در زد و در كار شد
دل ز دين خويشتن آزاد كرد
نه ز كعبه نه ز شيخي يادكرد
بعد چندين سال ايمان درست
اين چنين نوباوه رويش بازشست
گفت خذلان قصد اين درويش كرد
عشق ترسازاده كار خويش كرد
هرچ گويد بعد ازين فرمان كنم
زين بتر چه بود كه كردم آن كنم
روز هشياري نبودم بت پرست
بت پرستيدم چو گشتم مست مست
بس كسا كز خمر ترك دين كند
بي شكي ام الخبايث اين كند
شيخ گفت اي دختر دلبر چه ماند
هرچ گفتي كرده شد، ديگر چه ماند
خمر خوردم، بت پرستيدم ز عشق
كس مبيناد آنچ من ديدم ز عشق
كس چو من از عاشقي شيدا شود
و آن چنان شيخي چنين رسوا شود
قرب پنجه سال را هم بود باز
موج ميزد در دلم درياي راز
ذرهٔ عشق از كمين درجست چست
برد ما را بر سر لوح نخست
عشق از اين بسيار كردست و كند
خرقه با زنار كردست و كند
تختهٔ كعبه است ابجد خوان عشق
سرشناس غيب سرگردان عشق
اين همه خود رفت برگوي اندكي
تا تو كي خواهي شدن با من يكي
چون بناي وصل تو براصل بود
هرچ كردم بر اميد وصل بود
وصل خواهم و آشنايي يافتن
چند سوزم در جدايي يافتن
باز دختر گفت اي پير اسير
من گران كابينم و تو بس فقير
سيم و زر بايد مرا اي بيخبر
كي شود بيسيم و زر كارت به سر
چون نداري تو سر خود گير و رو
نفقهاي بستان ز من اي پير و رو
همچو خورشيد سبكرو فرد باش
صبركن مردانهوار و مرد باش
شيخ گفت اي سرو قد سيم بر
عهد نيكو ميبري الحق به سر
كس ندارم جز تو اي زيبا نگار
دست ازين شيوه سخن آخر بدار
هر دم از نوع دگر اندازيم
در سراندازي و سر اندازيم
خون تو بي تو بخوردم هرچ بود
در سر و كار تو كردم هرچ بود
در ره عشق تو هر چم بود شد
كفر و اسلام و زيان و سود شد
چند داري بيقرارم ز انتظار
تو ندادي اين چنين با من قرار
جملهٔ ياران من برگشتهاند
دشمن جان من سرگشتهاند
تو چنين و ايشان چنان، من چون كنم
نه مرا دل ماند و نه جان ، چون كنم
دوستر دارم من اي عالي سرشت
با تو در دوزخ كه بي تو در بهشت
عاقبت چون شيخ آمد مرد او
دل بسوخت آن ماه را از درد او
گفت كابين را كنون اي ناتمام
خوك راني كن مرا سالي مدام
تا چو سالي بگذرد، هر دو بهم
عمر بگذاريم در شادي و غم
شيخ از فرمان جانان سرنتافت
كانك سرتافت او ز جانان سرنيافت
رفت پيركعبه و شيخ كبار
خوك واني كرد سالي اختيار
در نهاد هر كسي صد خوك هست
خوك بايد سوخت يا زنار بست
تو چنان ظن ميبري اي هيچ كس
كين خطر آن پير را افتاد بس
در درون هر كسي هست اين خطر
سر برون آرد چو آيد در سفر
تو ز خوك خويش اگر آگه نهاي
سخت معذوري كه مرد ره نهاي
گر قدم در ره نهي چون مرد كار
هم بت و هم خوك بيني صد هزار
خوك كش، بت سوز، اندر راه عشق
ورنه همچون شيخ شو رسواي عشق
هم نشينانش چنان درماندند
كز فرو ماندن به جان درماندند
چون بديدند آن گرفتاري او
بازگرديدند از ياري او
جمله از شومي او بگريختند
در غم او خاك بر سر ريختند
بود ياري در ميان جمع، چست
پيش شيخ آمد كه اي در كار سست
ميرويم امروز سوي كعبه باز
چيست فرمان، باز بايد گفت راز
يا همه هم چون تو ترسايي كنيم
خويش را محراب رسوايي كنيم
اين چنين تنهات نپسنديم ما
همچو تو زنار بربنديم ما
يا چو نتوانيم ديدت هم چنين
زود بگريزيم بيتو زين زمين
معتكف در كعبه بنشينيم ما
دامن از هستيت در چينيم ما
شيخ گفتا جان من پر درد بود
هر كجا خواهيد بايد رفت زود
تا مرا جانست، ديرم جاي بس
دختر ترسام جان افزاي بس
ميندانيد، ارچه بس آزادهايد
زانك اينجا جمله كار افتادهايد
گر شما را كار افتادي دمي
هم دمي بودي مرا در هر غمي
باز گرديد اي رفيقان عزيز
ميندانم تا چه خواهد بود نيز
گر ز ما پرسند، برگوييد راست
كان ز پا افتاده سرگردان كجاست
چشم پر خون و دهن پر زهر ماند
در دهان اژدهاي دهر ماند
هيچ كافر در جهان ندهد رضا
آنچكرد آن پير اسلام از قضا
موي ترسايي نمودندش ز دور
شد ز عقل و دين و شيخي ناصبور
زلف او چون حلقه در حلقش فكند
در زفان جملهٔ خلقش فكند
گر مرا در سرزنش گيرد كسي
گو درين ره اين چنين افتد بسي
در چنين ره كان نه بن دارد نه سر
كس مبادا ايمن از مكر و خطر
اين بگفت و روي از ياران بتافت
خوك واني را سوي خوكان شتافت
بس كه ياران از غمش بگريستند
گه ز دردش مرده گه ميزيستند
عاقبت رفتند سوي كعبه باز
مانده جان در سوختن، تن درگداز
شيخشان در روم تنها مانده
داده دين در راه ترسا مانده
وانگه ايشان از حيا حيران شده
هر يكي در گوشهٔ پنهان شده
شيخ را در كعبه ياري چست بود
در ارادت دست از كل شست بود
بود بس بيننده و بس راهبر
زو نبودي شيخ را آگاهتر
شيخ چون از كعبه شد سوي سفر
او نبود آنجايگه حاضرمگر
چون مريد شيخ بازآمد بجاي
بود از شيخش تهي خلوت سراي
باز پرسيد از مريدان حال شيخ
باز گفتندش همه احوال شيخ
كز قضا او را چه بار آمد ببر
وز قدر او را چه كار آمد به سر
موي ترسايي به يك مويش ببست
راه بر ايمان به صد سويش ببست
عشق ميبازد كنون با زلف و خال
خرقه گشتش مخرقه، حالش محال
دست كلي بازداشت از طاعت او
خوك واني ميكند اين ساعت او
اين زمان آن خواجهٔ بسيار درد
بر ميان زنار دارد چار كرد
شيخ ما گرچه بسي در دين بتاخت
از كهن گبريش مينتوان شناخت
چون مريد آن قصه بشنود، از شگفت
روي چون زر كرد و زاري درگرفت
با مريدان گفت ايتر دامنان
در وفاداري نه مرد و نه زنان
يار كار افتاده بايد صد هزار
يار نايد جز چنين روزي به كار
گر شما بوديد يار شيخ خويش
ياري او از چه نگرفتيد پيش
شرمتان باد، آخر اين ياري بود
حق گزاري و وفاداري بود
چون نهاد آن شيخ بر زنار دست
جمله را زنار ميبايست بست
از برش عمدا نميبايست شد
جمله را ترسا هميبايست شد
اين نه ياري و موافق بودنست
كانچ كرديد از منافق بودنست
هرك يار خويش راياور شود
يار بايد بود اگر كافرشود
وقت ناكامي توان دانست يار
خود بود در كامراني صد هزار
شيخ چون افتاد در كام نهنگ
جمله زو بگريختيد از نام و ننگ
عشق را بنياد بر بد ناميست
هرك ازين سر سركشد از خاميست
جمله گفتند آنچ گفتي بيش ازين
بارها گفتيم با او پيش ازين
عزم آن كرديم تا با او بهم
هم نفس باشيم در شادي و غم
زهد بفروشيم و رسوايي خريم
دين براندازيم و ترسايي خريم
ليك روي آن ديد شيخ كارساز
كز بر او يك به يك گرديم باز
چون نديد از ياري ما شيخ سود
بازگردانيد ما را شيخ زود
ما همه بر حكم او گشتيم باز
قصه برگفتيم و ننهفتيم راز
بعد از آن اصحاب را گفت آن مريد
گر شما را كار بودي بر مزيد
جز در حق نيستي جاي شما
در حضورستي سرا پاي شما
در تظلم داشتن در پيش حق
هر يكي بردي از آن ديگر سبق
تا چو حق ديدي شما را بيقرار
بازدادي شيخ را بيانتظار
گر ز شيخ خويش كرديد احتراز
از در حق از چه ميگرديد باز
چون شنيدند آن سخن از عجز خويش
برنياوردند يك تن سر ز پيش
مرد گفت اكنون ازين خجلت چه سود
كار چون افتاد برخيزيم زود
لازم درگاه حق باشيم ما
در تظلم خاك ميپاشيم ما
پيرهن پوشيم از كاغذ همه
در رسيم آخر به شيخ خود همه
جمله سوي روم رفتند از عرب
معتكف گشتند پنهان روز و شب
بر در حق هر يكي را صد هزار
گه شفاعت گاه زاري بود كار
هم چنان تا چل شبان روز تمام
سرنپيچدند هيچ از يك مقام
جمله را چل شب نه خور بود و نه خواب
هم چو شب چل روز نه نان و نه آب
از تضرع كردن آن قوم پاك
در فلك افتاد جوشي صعب ناك
سبزپوشان در فراز و در فرود
جمله پوشيدند از آن ماتم كبود
آخرالامر آنك بود از پيش صف
آمدش تير دعااندر هدف
بعد چل شب آن مريد پاك باز
بود اندر خلوت از خود رفته باز
صبح دم بادي درآمد مشك بار
شد جهان كشف بر دل آشكار
مصطفي را ديد ميآمد چو ماه
در برافكنده دو گيسوي سياه
سايهٔ حق آفتاب روي او
صد جهان وقف يك سر موي او
ميخراميد و تبسم مينمود
هرك ميديدش درو گم مينمود
آن مريد آن را چو ديد از جاي جست
كاي نبي الله دستم گير دست
رهنماي خلقي، از بهر خداي
شيخ ما گم راه شد راهش نماي
مصطفي گفت اي بهمت بس بلند
رو كه شيخت را برون كردم ز بند
همت عاليت كار خويش كرد
دم نزد تا شيخ را در پيش كرد
در ميان شيخ و حق از ديرگاه
بود گردي و غباري بس سياه
آن غبار از راه او برداشتم
در ميان ظلمتش نگذاشتم
كردم از بهر شفاعت شب نمي
منتشر بر روزگار او همي
آن غبار اكنون ز ره برخاستست
توبه بنشسته گنه برخاستست
تو يقين ميدان كه صد عالم گناه
از تف يك توبه برخيزد ز راه
بحراحسان چون درآيد موج زن
محو گرداند گناه مرد و زن
مرد از شادي آن مدهوش شد
نعرهاي زد كآسمان پرجوش شد
جملهٔ اصحاب را آگاه كرد
مژدگاني داد و عزم راه كرد
رفت با اصحاب گريان و دوان
تا رسيد آنجا كه شيخ خوك وان
شيخ را ميديد چون آتش شده
در ميان بيقراري خوش شده
هم فكنده بود ناقوس مغان
هم گسسته بود زنار از ميان
هم كلاه گبركي انداخته
هم ز ترسايي دلي پرداخته
شيخ چون اصحاب را از دور ديد
خويشتن را در ميان بينور ديد
هم ز خجلت جامه بر تن چاك كرد
هم به دست عجز سر بر خاك كرد
گاه چون ابر اشك خونين برفشاند
گاه از جان جان شيرين برفشاند
گه ز آتش پردهٔ گردون بسوخت
گه ز حسرت در تن او خون بسوخت
حكمت اسرار قرآن و خبر
شسته بودند از ضميرش سر به سر
جمله با ياد آمدش يكبارگي
بازرست از جهل و از بيچارگي
چون به حال خود فرونگريستي
در سجود افتادي و بگريستي
هم چو گل در خون چشم آغشته بود
وز خجالت در عرق گم گشته بود
چون بديدند آنچنان اصحابناش
مانده در اندوه و شادي مبتلاش
پيش او رفتند سرگردان همه
وز پي شكرانه جان افشان همه
شيخ را گفتند اي پيبرده راز
ميغ شد از پيش خورشيد تو باز
كفر برخاست از ره و ايمان نشست
بت پرست روم شد يزدان پرست
موج زد ناگاه درياي قبول
شد شفاعت خواه كار تو رسول
اين زمان شكرانه عالم عالمست
شكر كن حق را چه جاي ماتمست
منت ايزد را كه در درياي قار
كرده راهي همچو خورشيد آشكار
آنك داند كرد روشن را سياه
توبه داند داد با چندين گناه
آتش توبه چو برافروزد او
هرچ بايد جمله بر هم سوزد او
قصه كوته ميكنم، آن جايگاه
بودشان القصه حالي عزم راه
شيخ غسلي كرد و شد در خرقه باز
رفت با اصحاب خود سوي حجاز
ديد از آن پس دختر ترسا به خواب
كاوفتادي در كنارش آفتاب
آفتاب آنگاه بگشادي زبان
كز پي شيخت روان شو اين زمان
مذهب او گيرو خاك او بباش
اي پليدش كرده، پاك او بباش
او چو آمد در ره تو بيمجاز
در حقيقت تو ره او گير باز
از رهش بردي، به راه او درآي
چون به راه آمد تو هم راهي نماي
ره زنش بودي بسي همره بباش
چند ازين بيآگهي آگه بباش
چون درآمد دختر ترسا ز خواب
نور ميداد از دلش چون آفتاب
در دلش دردي پديد آمد عجب
بيقرارش كرد آن درد از طلب
آتشي در جان سرمستش فتاد
دست در دل زد،دل از دستش فتاد
ميندانست او كه جان بيقرار
در درون او چه تخم آورد بار
كار افتاد و نبودش هم دمي
ديد خود را در عجايب عالمي
عالمي كانجا نشان راه نيست
گنگ بايد شد، زفان را راه نيست
در زمان آن جملگي ناز و طرب
هم چو باران زو فروريخت اي عجب
نعره زد جامه دران بيرون دويد
خاك بر سر در ميان خون دويد
با دل پردرد و شخص ناتوان
از پي شيخ و مريدان شد دوان
هم چو ابر غرقه در خون ميدويد
پاي داد از دست بر پي ميدويد
ميندانست او كه در صحرا و دشت
از كدامين سوي ميبايد گذشت
عاجز و سرگشته ميناليد خوش
روي خود در خاك ميماليد خوش
زار ميگفت اي خداي كار ساز
عورتيام مانده از هر كار باز
مرد راه چون تويي را ره زدم
تو مزن بر من كه بي آگه زدم
بحر قهاريت رابنشان ز جوش
ميندانستم، خطاكردم، بپوش
هرچ كردم بر من مسكين مگير
دين پذيرفتم ، مرا تو دست گير
ميبميرم از كسم ياريم نيست
حصه از عزت بجز خواريم نيست
شيخ را اعلام دادند از درون
كامد آن دختر ز ترسايي برون
آشنايي يافت با درگاه ما
كارش افتاد اين زمان در راه ما
بازگرد و پيش آن بت بازشو
بابت خود همدم و همساز شو
شيخ حالي بازگشت از ره چو باد
باز شوري در مريدانش فتاد
جمله گفتندش ز سر بازت چه بود
توبه و چندين تك و تازت چه بود
بار ديگر عشق بازي ميكني
توبهٔ بس نانمازي ميكني
حال دختر شيخ با ايشان بگفت
هرك آن بشنود ترك جان بگفت
شيخ و اصحابش ز پس رفتند باز
تا شدند آنجا كه بود آن دلنواز
زرد ميديدند چون زر روي او
گم شده در گرد ره گيسوي او
برهنه پاي و دريده جامه پاك
بر مثال مردهاي بر روي خاك
چون بديد آن ماه شيخ خويش را
غشي آورد آن بت دلريش را
چون ببرد آن ماه را در غشي خواب
شيخ بر رويش فشاند از ديده آب
چون نظر افكند بر شيخ آن نگار
اشك ميباريد چون ابر بهار
ديده برعهد وفاي او فكند
خويشتن در دست و پاي او فكند
گفت از تشوير تو جانم بسوخت
بيش ازين در پرده نتوانم بسوخت
برفكندم توبه تا آگه شوم
عرضه كن اسلام تا با ره شوم
شيخ بر وي عرضهٔ اسلام داد
غلغلي رد جملهٔ ياران فتاد
چون شد آن بت روي از اهل عيان
اشك باران، موج زن شد در ميان
آخر الامر آن صنم چون راه يافت
ذوق ايمان در دل آگاه يافت
شد دلش از ذوق ايمان بيقرار
غم درآمد گرد او بي غمگسار
گفت شيخا طاقت من گشت طاق
من ندارم هيچ طاقت در فراق
ميروم زين خاندان پر صداع
الوداع اي شيخ عالم الوداع
چون مرا كوتاه خواهد شد سخن
عاجزم، عفوي كن و خصمي مكن
اين بگفت آن ماه و دست از جان فشاند
نيم جاني داشت برجانان فشاند
گشت پنهان آفتابش زير ميغ
جان شيرين زو جدا شد اي دريغ
قطرهاي بود او درين بحر مجاز
سوي درياي حقيقت رفت باز
جمله چون بادي ز عالم ميرويم
رفت او و ما همه هم ميرويم
زين چنين افتد بسي در راه عشق
اين كسي داند كه هست آگاه عشق
هرچ ميگويند در ره ممكنست
رحمت و نوميد و مكر و ايمنست
نفس اين اسرار نتواند شنود
بي نصيبه گوي نتواند ربود
اين يقين از جان و دل بايد شنيد
نه بنفس آب و گل بايد شنيد
جنگ دل با نفس هر دم سخت شد
نوحهاي در ده كه ماتم سخت شد
گفت روزي شاه مسعود از قضا
اوفتاده بود از لشگر جدا
باد تگ ميراند تنها بييكي
ديد بر دريا نشسته كودكي
در بن دريا فكنده بود شست
شه سلامش كرد و درپيشش نشست
كودكي اندوهگين بنشسته بود
هم دلش آغشته هم جان خسته بود
گفت اي كودك چرايي غمزده
من نديدم چون تو يك ماتمزده
كودكش گفت اي امير پر هنر
هفت طفليم اين زمان ما بيپدر
مادري داريم بر جا مانده
سخت درويش است و تنها مانده
از براي ماهيي، هر روز دام
اندر اندازم، كنم تا شب مقام
چون بگيرم ماهيي با صد زحير
قوت ما آنست تا شب، اي امير
شاه گفتا خواهي اي طفل دژم
تا كنم همبازيي با تو به هم
گشت كودك راضي و انباز شد
شاه اندر بحر شست اندازشد
شست كودك دولت شاهي گرفت
لاجرم آن روز صد ماهي گرفت
آن همه ماهي چو كودك ديد پيش
گفت اين دولت عجب دارم ز خويش
دولتي داري به غايت اي غلام
كين همه ماهي درافتادت به دام
شاه گفتا گم بباشي اي پسر
گر ز ماهي گير خود يابي خبر
دولتي تر از مني اين جايگاه
زانك ماهي گير تو شد پادشاه
اين بگفت و گشت بر مركب سوار
طفل گفتش قسم خود كن آشكار
گفت امروز اين دهم، نكنم جدا
آنچ فردا صيد افتد آن مرا
صيد ما فردا تو خواهي بود بس
لاجرم من صيد خود ندهم به كس
روز ديگر چون به ايوان بازرفت
خاطر شه از پي انباز رفت
رفت سرهنگي و كودك رابخواند
شه بانبازيش در مسند نشاند
هركسي ميگفت شاها او گداست
شاه گفتا هرچ هست انباز ماست
چون پذيرفتيم رد نتوانش كرد
اين بگفت و همچو خود سلطانش كرد
كرد از آن كودك طلب كاري سؤال
كز كجا آوردي آخر اين كمال
گفت شادي آمد و شيون گذشت
زانك صاحب دولتي بر من گذشت
بايزيد آمد شبي بيرون ز شهر
از خروش خلق خالي ديد شهر
ماهتابي بود بس عالمفروز
شب شده از پرتو او مثل روز
آسمان پر انجم آراسته
هر يكي كار دگر را خاسته
شيخ چنداني كه در صحرا بگشت
كس نميجنبيد در صحرا و دشت
شورشي بر وي پديد آمد به زور
گفت يا رب در دلم افتاد شور
با چنين درگه كه در رفعت تر است
اين چنين خالي ز مشتاقان چراست
هاتفي گفتش كه اي حيران راه
هر كسي را راه ندهد پادشاه
عزت اين در چنين كرد اقتضا
كز در ما دور باشد هر گدا
چون حريم عز ما نور افكند
غافلان خفته را دور افكند
سالها بودند مردان انتظار
تا يكي را بار بود از صد هزار
جملهٔ مرغان ز هول و بيم راه
بال و پر پرخون، برآوردند به ماه
راه ميديدند پايان ناپديد
درد ميديدند درمان ناپديد
باد استغنا چنان جستي درو
كاسمان را پشت بشكستي درو
در بياباني كه طاوس فلك
هيچ ميسنجد درو بيهيچ شك
كي بود مرغي دگر را در جهان
طاقت آن راه هرگز يك زمان
چون بترسيدند آن مرغان ز راه
جمع گشتند آن همه يك جايگاه
پيش هدهد آمدند از خود شده
جمله طالب گشته و به خرد شده
پس بدو گفتند اي داناي راه
بيادب نتوان شدن در پيش شاه
تو بسي پيش سليمان بودهاي
بر بساط ملك سلطان بودهاي
رسم خدمت سر به سر دانستهاي
موضع امن و خطر دانستهاي
هم فراز و شيب اين ره ديدهاي
هم بسي گرد جهان گرديدهاي
راي ما آنست كين ساعت به نقد
چون تويي ما را امام حل و عقد
بر سر منبر شوي اين جايگاه
پس بساز اين قوم خود را ساز راه
شرح گويي رسم و آداب ملوك
زانك نتوان كرد بر جهل اين سلوك
هر يكي راهست در دل مشكلي
ميببايد راه را فارغدلي
مشكل دلهاي ما حل كن نخست
تا كنيم از بعد آن عزمي درست
چون بپرسيم از تو مشكلهاي خويش
بستريم اين شبهت از دلهاي خويش
زآنك ميدانيم كين راه دراز
در ميان شبهه ندهد نور باز
دل چو فارغ گشت، تن در ره دهيم
بيدل و تن سر بدان درگه نهيم
بعد از آن هدهد سخن را ساز كرد
بر سر كرسي شد و آغازكرد
هدهد با تاج چون بر تخت شد
هرك رويش ديد عالي بخت شد
پيش هدهد صد هزاران بيشتر
صف زدند از خيل مرغان سر به سر
پيش آمد بلبل و قمري به هم
تا كنند آن هر دو تن مقري به هم
هر دو آنجا بركشيدند آن زمان
غلغلي افتاد ازيشان در جهان
لحن ايشان هركه را در گوش شد
بيقرار آمد ولي مدهوش شد
هر يكي را حالتي آمد پديد
كس نه باخود بود و نه بيخود پديد
بعد از آن هدهد سخن آغازكرد
پرده از روي معاني بازكرد
سايلي گفتش كهاي برده سبق
تو بچه از ماسبق بردي به حق
چون تو جويايي و ماجويان راست
در ميان ما تفاوت از چه خاست
چه گنه آمد ز جسم و جان ما
قسم تو صافي و دردي آن ما
گفت اي سايل سليمان را همي
چشم افتادست بر ما يك دمي
نه به سيم اين يافتم من ني به زر
هست اين دولت مرا زان يك نظر
كي به طاعت اين بدستآرد كسي
زانك كرد ابليس اين طاعت بسي
ور كسي گويد نبايد طاعتي
لعنتي بارد برو هر ساعتي
تو مكن در يك نفس طاعت رها
پس منه طاعت چو كردي بر بها
تو به طاعت عمر خود ميبر به سر
تا سليمان بر تو اندازد نظر
چون تو مقبول سليمان آمدي
هرچ گويم بيشتر زان آمدي
شيخ نوقاني بنيشابور شد
رنج راه آمد برو رنجور شد
هفتهاي باژنده در گوشه
گرسنه افتاده بد بيتوشهاي
چون برآمد هفتهاي گفت اي اله
گردهٔ نان مرا كن سر به راه
هاتفي گفتش برو اين لحظه پاك
جملهٔ ميدان نيشابور خاك
چون برو بيخاك ميدان سر به سر
نيم جو زر يابي، نان خر تو بخور
گفت اگر جاروب و غربالم بدي
وجه ناني را چه اشكالم بدي
چون ندارم هيچ آبي برجگر
بيجگر نانيم ده خونم مخور
هاتفي گفتا كه آسان بايدت
خاك روبي كن اگر نان بايدت
پير رفت و كرد زاريها بسي
تا ستد جاروب و غربال از كسي
خاك ميرفت و پياپي ميشتافت
آخرين غربال، آن زر باز يافت
شادمان شد نفس او كان زر بديد
رفت سوي نانوا و نان خريد
تا كه مرد نانوا نانش بداد
شد همي جاروب و غربالش بياد
آتشي افتاد اندر جان پير
در تگ استاد و برآمد زو نفير
گفت چون من نيست سرگردان كنون
زر ندارم چون دهم تاوان كنون
عاقبت ميرفت چون ديوانهاي
خويش را افكند در ويرانهاي
چون در آن ويرانه شد خوار و دژم
ديد با جاروب خود غربال هم
شادمان شد پير و پس گفت اي اله
اين چراكردي جهان بر من سياه
زهر كردي نان خوش بر جان من
گو برو جان بازگير اين نان من
هاتفش گفتا كهاي ناخوش منش
خوش نه آيد هيچنان بينان خورش
چون نهادي نان تنها در كنار
درفزودم نان خورش، منت بدار
ناگهي محمود شد سوي شكار
اوفتاد از لشگر خود بركنار
پيرمردي خاركش ميراند خر
خار وي بفتاد وي خاريد سر
ديد محمودش چنان درمانده
خار او افتاده و خرمانده
پيش شد محمود و گفت اي بيقرار
يار خواهي، گفت خواهم اي سوار
گر مرا ياري كني چه بود از آن
من كنم سود و ترا نبود زيان
از نكو روييت ميببينم نصيب
لطف نبود از نكو رويان غريب
از كرم آمد به زير آن شهريار
برد حالي دست چون گل سوي خار
بار او بر خر نهاد آن سرفراز
رخش سوي لشگر خود راند باز
گفت لشگر را كه پيري باركش
با خري ميآيد از پس خاركش
ره فرو گيريد از هر سوي او
تا ببيند روي من آن روي او
لشگرش بر پير بگرفتند راه
ره نماند آن پير را جز پيش شاه
پير با خود گفت با لاغر خري
چون برم راه اينت ظالم لشگري
گرچه ميترسيد، چتر شاه ديد
هم بسوي شاه رفتن راه ديد
آن خرك ميراند تا نزديك شاه
چون بديد او را، خجل شد پيرراه
ديد زير چتر روي آشنا
در عنايت اوفتاد و در عنا
گفت يا رب با كه گويم حال خويش
كردهام محمود را حمال خويش
شاه با او گفت اي درويش من
چيست كار تو بگو در پيش من
گفت ميداني تو كارم كژ مباز
خويشتن را اعجمي ره مساز
پيرمرديام معيل و باركش
روز و شب در دشت باشم خاركش
خار بفروشم، خرم نان تهي
ميتواني گر مرا ناني دهي
شهريارش گفت اي پير نژند
نرخ كن تا زر دهم، خارت به چند
گفت اي شه اين ز من ارزان مخر
كم بنفروشم ز ده هميان زر
لشگرش گفتند اي ابله خموش
اين دو جو ارزد، زهي ارزان فروش
پير گفتا اين دو جو ارزد وليك
زين كم افتد اين خريداريست نيك
مقبلي چون دست بر خارم نهاد
خار من صد گونه گلزارم نهاد
هر كرا بايد چنين خاري خرد
هربن خاري به ديناري خرد
نامرادي خار بسيارم نهاد
تا چو اويي دست بر خارم نهاد
گرچه خاري است كارزان ارزد اين
چون ز دست اوست صد جان ارزد اين
ديگري گفتش كهاي پشت سپاه
ناتوانم، روي چون آرم به راه
من ندارم قوت و بس عاجزم
اين چنين ره پيش نامد هرگزم
وادي دورست و راه مشكلش
من بميرم در نخستين منزلش
كوههاي آتشين در ره بسيست
وين چنين كاري نه كار هركسيست
صد هزاران سر درين ره گوي شد
بس كه خونها زين طلب در جوي شد
صد هزاران عقل اينجا سرنهاد
وانك او ننهاد سر، بر سرفتاد
در چنين راهي كه مردان بيريا
چادري در سركشيدند از حيا
از چو من مسكين چه خيزد جز غبار
گر كنم عزمي بيمرم زارزار
هدهدش گفت اي فسرده چند ازين
تا به كي داري تو دل دربند ازين
چون ترااين جايگه قدراند كيست
خواه ميرو خواه ني، هر دو يكيست
هست دنيا چون نجاست سر به سر
خلق ميميرند در وي در به در
صد هزاران خلق همچون كرم زرد
زار ميميرند در دنيا به درد
ما اگر آخر درين ميريم خوار
به كه در عين نجاست زار زار
اين طلب گر از تو و از من خطاست
گر بميرم اين دم از غم هم رواست
چون خطاها در جهان بسيارهست
يك خطا ديگر همان انگار هست
گر كسي را عشق بدنامي بود
به ز كناسي و حجامي بود
گيرم اين سودا ز طراري كم است
تو كمش گير اين مرا كمتر غم است
گر ازين دريا تو دل درياكني
چون نظر آري همه سوداكني
گر كسي گويد غرورست اين هوس
چون رسي آنجا تو چون نرسيد كس
در غرور اين هوس گر جان دهم
به كه دل در خانه و دكان نهم
اين همه ديديم و بشنيديم ما
يك نفس از خود نگرديديم ما
كارما از خلق شد بر ما دراز
چند ازين مشت گداي بي نياز
تا نميري از خود و از خلق پاك
برنيايد جان ما از حلق پاك
هرك او از خلق كلي مرده نيست
مرد او كو محرم اين پرده نيست
محرم اين پرده جان آگه است
زندهاي از خلق نامرد ره است
پاي درنه گر تو هستي مرد كار
چون زنان دست آخر از دستان بدار
تو يقين دان كين طلب گر كافريست
كار اينست اين نه كار سرسريست
بر درخت عشق بي بر گيست بار
هرك دارد برگ اين گو سر درآر
عشق چون در سينهٔ منزل گرفت
جان آن كس راز هستي دل گرفت
مرد را اين درد در خون افكند
سرنگون از پرده بيرون افكند
يك دمش با خويشتن نكند رها
بكشدش وانگاه خواهد خون بها
گر دهد آبيش، نبود بيزحير
ور دهد نانش، به خون باشد خمير
ور بود از ضعف عاجزتر ز مور
عشق بيش آرد برو هر لحظه زور
مرد چون افتاد در بحر خطر
كي خورد يك لقمه هرگز بيخبر
خونيي را كشت شاهي در عقاب
ديد آن صوفي مگر او را به خواب
در بهشت عدن خندان ميگذشت
گاه خرم گه خرامان ميگذشت
صوفيش گفتا تو خوني بودهاي
دايما در سرنگوني بودهاي
از كجا اين منزلت آمد پديد
زانچ تو كردي بدين نتوان رسيد
گفت چون خونم روان شد به رزمي
ميگذشت آنجا حبيب اعجمي
در نهان در زيرچشم آن پير راه
كرد درمن طرفة العيني نگاه
اين همه تشريف و صد چندين دگر
يافتم از عزت آن يك نظر
هرك چشم دولتي بر وي فتاد
جانش در يك دم به صد سر پي فتاد
تانيفتد بر تو مردي را نظر
از وجود خويش كي يابي خبر
گر تو بنشيني به تنهايي بسي
ره بنتواني بريدن بيكسي
پير بايد، راه را تنها مرو
از سر عميا درين دريا مرو
پير ما لابد راه آمد ترا
در همه كاري پناه آمد ترا
چون تو هرگز راه نشناسي ز چاه
بي عصا كش كي تواني برد راه
نه ترا چشمست و نه ره كوته است
پير در راهت قلاوز ره است
هرك شد درظل صاحب دولتي
نبودش در راه هرگز خجلتي
هرك او در دولتي پيوسته شد
خار در دستش همه گل دسته شد
رابعه در راه كعبه هفت سال
گشت بر پهلو زهي تاج الرجال
چون به نزديك حرم آمد به كام
گفت آخر يافتم حجي تمام
قصد كعبه كرد روز حج گزار
شد همي عذر زنانش آشكار
بازگشت از راه و گفت اي ذوالجلال
راه پيمودم به پهلو هفت سال
چون بديدم روز بازاري چنين
او فكندي در رهم خاري چنين
يا مرا در خانهٔ من ده قرار
يا نه اندر خانهٔ خويشم گذار
تا نباشد عاشقي چون رابعه
كي شناسد قدر صاحب واقعه
تا تو ميگردي درين بحر فضول
موج برميخيزد از رد و قبول
گه ز پيش كعبه بازت ميدهند
گه درون دير رازت ميدهند
گر ازين گرداب سر بيرون كني
هر نفس جمعيتي افزون كني
ور درين گرداب ماني مبتلا
سر بسي گردد ترا چون آسيا
بوي جمعيت نيابي يك نفس
ميبشولد وقت تو از يك مگس
بود آن ديوانه دل برخاسته
برهنه ميرفت و خلق آراسته
گفت يا رب جبهٔ ده محكمم
هم چو خلقان دگر كن خرمم
هاتقش آواز داد و گفت هين
آفتاب گرم دادم درنشين
گفت يا رب تا كيم داري عذاب
جبهاي نبود ترا به ز آفتاب
گفت رو ده روز ديگر صبركن
تا ترا يك جبه بخشم بيسخن
چون بشد ده روز، مرد سوخته
جبهاي آورد بر هم دوخته
صد هزاران پاره بر وي بيش بود
زانك آن بخشنده بس درويش بود
مرد مجنون گفت اي داناي راز
ژندهاي بر دوختي زان روز باز
در خزانهات جامها جمله بسوخت
كين همه ژنده همي بايست دوخت
صد هزاران ژنده بر هم دوختي
اين چنين درزي ز كه آموختي
كار آسان نيست با درگاه او
خاك ميبايد شدن در راه او
بس كسا كامد بدين درگه ز دور
گه بسوخت و گه فروخت از نار و نور
چون پس از عمري به مقصودي رسيد
عين حسرت گشت و مقصودي نديد
يك شبي روح الامين در سد ره بود
بانگ لبيكي ز حضرت ميشنود
بندهاي گفت اين زمان ميخواندش
ميندانم تا كسي ميداندش
اين قدر دانم كه عالي بنده ايست
نفس او مرده است او دل زنده ايست
خواست تا بشناسد او را آن زمان
زو نگشت آگاه در هفت آسمان
در زمين گرديد و در دريا بگشت
بار ديگر گرد عالم دربگشت
هم نديد آن بنده را، گفت اي خداي
سوي او آخر مرا راهي نماي
حق تعالي گفت عزم روم كن
در ميان دير شو معلوم كن
رفت جبرئيل و بديدش آشكار
كان زمان ميخواند بت را زارزار
جبرئيل آمد از آن حالت بجوش
سوي حضرت بازآمد در خروش
پس زفان بگشاد گفت اي بينياز
پرده كن در پيش من زين راز باز
آنك در ديري كند بت را خطاب
تو به لطف خود دهي او را جواب
حق تعالي گفت هست او دل سياه
مينداند، زان غلط كردست راه
گر ز غفلت ره غلط كرد آن سقط
من چو ميدانم نكردم ره غلط
هم كنون راهش دهم تا پيشگاه
لطف ما خواهد شد او را عذر خواه
اين بگفت و راه جانش برگشاد
در خدا گفتن زفانش برگشاد
تا بداني تو كه اين آن ملتست
كانچ اينجا ميرود بيعلتست
گر برين درگه نداري هيچ تو
هيچ نيست افكنده، كمتر پيچ تو
نه همه زهد مسلم ميخرند
هيچ بر درگاه او هم ميخرند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد