حكايت بادنجان خوردن شيخ خرقاني

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت بادنجان خوردن شيخ خرقاني

۳۷ بازديد


شيخ خرقاني كه عرش ايوانش بود
روزگاري شوق بادنجانش بود
مادرش از خشم شيخ آورد شور
تا بدادش نيم بادنجان به زور
چون بخورد آن نيم بادنجان كه بود
سر ز فرزندش جدا كردند زود
چون درآمد شب، سر آن پاك‌زاد
مدبري در آستان او نهاد
شيخ گفتا، نه من آشفته كار
گفته‌ام پيش شما باري هزار
كين گدا گر هيچ بادنجان خورد
تا بجنبد ضربتي بر جان خورد
هر زمانم چون بسوزد جان چنين
نيست با او كار من آسان چنين
هركرا او در كشد در كار خويش
دم نيارد زد دمي بي‌يار خويش
سخت كارست اين كه ما را اوفتاد
برتراز جنگ و مدارا اوفتاد
هيچ داني را نه دانش نه قرار
با همه داني بيفتادست كار
هر زماني ميهماني در رسد
كارواني امتحاني در رسد
گرچه صد غم هست بر جان عزيز
نيز مي‌آيد چو خواهد بود نيز
هركه از كتم عدم شد آشكار
سر به سر را خون نخواهد ريخت زار
صد هزاران عاشق سر تيز او
جان كنند ايثار يك خون ريز او
جملهٔ جانها از آن آيد به كار
تا بريزد خون جانها زار زار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد