حكايت خفاشي كه به طلب خورشيد پرواز مي‌كرد

۳۴ بازديد


يك شبي خفاش گفت از هيچ باب
يك دمم چون نيست چشم آفتاب
مي‌شوم عمري به صد بيچارگي
تا بباشم گم درو يك بارگي
چشم بسته مي‌روم در سال و ماه
عاقبت آخر رسم آن جايگاه
تيز چشمي گفت اي مغرور مست
ره ترا تا او هزاران سال هست
بر چو تو سرگشته اين ره كي رسد
مور در چه مانده بر مه كي رسد
گفت باكي نيست، مي‌خواهم پريد
تا ازين كارم چه نقش آيد پديد
سالها مي‌رفت مست و بي خبر
تا نه قوت ماندش نه بال و پر
عاقبت جان سوخته، تن در گداز
بي‌پرو بي‌بال، عاجز مانده باز
چون نمي‌آمد ز خورشيدش خبر
گفت از خورشيد بگذشتم مگر
عاقلي گفتش كه تو بس خفته‌اي
ره نمي بيني كه گامي رفته‌اي
وانگهي گويي كزو بگذشته‌ام
زان چنان بي‌بال و پر سرگشته‌ام
زين سخن خفاش بس ناچيز شد
آنچ ازو آن مانده بود، آن نيز شد
از سر عجزي بسوي آفتاب
كرد حالي از زفان جان خطاب
گفت مرغي يافتي بس ديده ور
پاره‌اي به دورتر بر شو دگر
ديگري پرسيد ازو كاي رهنماي
چون بود گر امر مي‌آرم بجاي
من ندارم با قبول و رد كار
مي‌كنم فرمان او را انتظار
هرچ فرمايد به جان فرمان كنم
گر ز فرمان سركشم تاوان كنم
گفت نيكو كردي اي مرغ اين سؤال
مرد را زين بيشتر نبود كمال
هرك فرمان كرد، از خذلان برست
از همه دشواريي آسان برست
طاعتي بر امر در يك ساعتت
بهتر از بي‌امر عمري طاعتت
هرك بي‌فرمان كشد سختي بسي
سگ بود در كوي اين كس نه كسي
سگ بسي سختي كشيد و زان چه سود
جز زيان نبود چو بر فرمان نبود
وانك بر فرمان كشد سختي دمي
از ثوابش پر برآيد عالمي
كار فرمان راست در فرمان گريز
بندهٔ تو، در تصرف برمخيز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد