حكايت خواجه‌اي كه بايزيد و ترمذي را در خواب ديد

۳۶ بازديد


خواجه‌اي كز تخمهٔ اكاف بود
قطب عالم بود و پاك اوصاف بود
گفت شب در خواب ديدم ناگهي
بايزيد و ترمدي را در رهي
هر دو دادندم به سبقت سروري
پيش ايشان هر دو، كردم رهبري
بعد از آن تعبير آن كردم تمام
كز چه كردند آن دو شيخم احترام
بود تعبير اين كه در وقت سحر
بي‌خودم آهي برآمد از جگر
آه من مي‌رفت تا راهم گشاد
حلقه مي‌زد تا كه درگاهم گشاد
چون پديد آمد مرا آن فتح باب
بي زفان كردند سوي من خطاب
كان همه پيران و آن چندان مريد
خواستند از ما برون از بايزيد
بايزيد از جمله مرد مرد خاست
زانك ما را خواست هيچ از ما نخواست
گفت چون بشنودم آن شب اين خطاب
گفتم اين و آن مرا نبود صواب
من ز تو چون خواهم و درد تو نه
يا ترا چون خواهم و مرد تو نه
آنچ فرمايي مرا آنست خواست
كار من بر وفق فرمانست راست
نه كژي نه راستي باشد مرا
من كيم تا خواستي باشد مرا
آنچ فرمايي مرا آن بس بود
بنده‌اي را رفتن به فرمان بس بود
اين سخن آن هر دو شيخ محترم
سبقتم دادند برخود لاجرم
بنده چون پيوسته بر فرمان رود
با خداوندش سخن در جان رود
بنده نبود آنك از روي گزاف
مي‌زند از بندگي پيوسته لاف
بنده وقت امتحان آيد پديد
امتحان كن تا نشان آيد پديد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد