حكايت ذالنون كه چهل مرقع پوش را كه جان داده بودند ديد

۳۴ بازديد


گفت ذو النون مي‌شدم در باديه
بر توكل، بي‌عصا و زاويه
چل مرقع پوش را ديدم به راه
جان بداده جمله بر يك جايگاه
شورشي در عقل بيهوشم فتاد
آتشي در جان پر جوشم فتاد
گفتم آخر اين چه كارست اي خداي
سروران را چند اندازي ز پاي
هاتفي گفتا كزين كار آگهيم
خود كشيم و خود ديتشان مي‌دهيم
گفت آخر چند خواهي كشت زار
گفت تا دارم ديت اينست كار
در خزانه تاديت مي‌ماندم
مي‌كشم تا تعزيت مي‌ماندم
بكشمش وانگه به خونش دركشم
گرد عالم سرنگونش دركشم
بعد از آن چون مح وشد اجزاي او
پاي و سر گم شد ز سر تا پاي او
عرضه دارم آفتاب طلعتش
وز جمال خويش سازم خلعتش
خون او گلگونهٔ رويش كنم
معتكف بر خاك اين كويش كنم
سايه در گردانمش در كوي خويش
پس برآرم آفتاب روي خويش
چون برآمد آفتاب روي من
كي بماند سايه‌اي در كوي من
سايه چون ناچيز شد در آفتاب
نيز چه والله اعلم با الصواب
هركه دروي محو شد، از خود برست
زانك نتوان بود جز با او به دست
محو شد و از محو چنديني مگوي
صرف مي‌كن جان و چنديني مگوي
مي‌ندانم دولتي زين بيش من
مرد را گو گم شود از خويشتن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد