بزرگي بر يكي مكتب گذر كرد
مگر ناگه بدو كودك نظر كرد
يكي را پيش نان و نان خورش بود
دگر را نانِ تنها پرورش بود
مگر اين يك ازان يك نان خورش خواست
كه كارش مينشد بي نان خورش راست
دگر يك گفت اگر باشي سگ من
كه هم چون سگ زني تگ بر تگ من
بيابي نان خورش از من وگرنه
ترا بس نان تنها و دگر نه
چو راضي گشت آن كودك بدان كار
دوان شد همچو سگ در ره برفتار
نهادش رشته بر گردن كه سگ باش
ببانگ سگ درآي و تيز تگ باش
چنان كالقصّه فرمودش چنان كرد
كه تا آن نان خورش بر روي نان كرد
بزرگ دينش گفت اي خرد كودك
اگر تو بودتي در كار زيرك
قناعت كردتي بر نان زماني
وزين سگ بودنت بودي اماني
بترك نان خورش بايست گفتن
كه تا چون سگ نبايستيت رفتن
چو سگ تا كي كنم از پس جهاني
براي جيفهٔ و استخواني
اگر محمود اخبار عجم را
بداد آن پيل واري سه درم را
چه كرد آن پيل وارش؟ كم نيرزيد
بر شاعر فقاعي هم نيرزيد
زهي همّت كه شاعر داشت آنگاه
كنون بنگر كه چون برخاست از راه
بحمدالله كه در دين بالغم من
بدنيا از همه كس فارغم من
هر آن چيزي كه بايد بيش ازان هست
چرا يازم بسوي اين و آن دست
سخن گر برتر از عرش مجيدست
فروتر پايهٔ شعر فريدست
ز عالمهاي علوي يك مجاهز
نگويد آنچه ما گفتيم هرگز
رسانيدم سخن تا جايگاهي
كه كس را نيست آنجا هيچ راهي
دم عيسي ترا پيدا نمودم
چو صبح از دم يد بَيضا نمودم
ز چندين باغ كز من يادگارست
جهان چون باغ جنّت پرنگارست
جوانمردان بسي شبهاي تا روز
شوند از باغهاي من دلفروز
كسي كز گفتهٔ خود لاف ميزد
نَفَس چون صبح از دل صاف ميزد
اگر تا دَورِ من ميزيستي او
بمردي چون بدين نگريستي او
بلي چون آفتاب آيد پديدار
نماند صبح را يك ذرّه مقدار
چو بحر شعر من كامل فتادست
هزاران چشمه بر ساحل فتادست
چو بحر چشم من برهر كناري
پديد آورد هر دم چشمه ساري
ازان يك چشمه خورشيد بلندست
كه بدل خويش گيتي درفكندست
مدد از بحر شعرم گر نبُردي
ز تيغ خويش هرگز سر نبردي
قيامت تيره خواهد گشت خورشيد
ولي روشن بوَد اين شعر جاويد
كه تا درخلد حوران دلفروز
بلحن عشق ميخوانند هر روز
چو شعر من همه توحيد پاكست
اگر در خلد برخواني چه باكست
در گنج الهي برگشادم
الهي نامه نام اين نهادم
بزرگاني كه در هفت آسمانند
الهي نامهٔ عطار خوانند
ز فخر اين كتابم پادشاهيست
كالهي نامه از فيض الهيست
بنَو هر ساعتم جاني فرستد
ز غيبم هر نفس خواني فرستد
چو من از غيب روزي خواره باشم
چرادر بند هر بيچاره باشم
دلي درس لَدُنّي نرم كرده
نخواهد خوردني گرم كرده
منم وحشي صفت در گوشه بي كس
ز عالم مردي حَمزَه مرا بس
چو اين وحشي ز حمزه بيقرارست
مرا با حمزه و وحشي چه كارست
چو من محبوسِ اين پيروزه بامم
بدنيا در يكي خانه تمامم
چه خواهم كرد طول و عرضِ دنيا
كبودي سما و ارضِ دنيا
مرا ملكي كه من دارم پسندست
وگر در بايدم چيزي سپندست
چو در ملك قناعت پادشاهم
توانم كرد دائم هرچه خواهم
چو اسكندر ز دنيا رفت بيرون
حكيمي گفت اي شاه همايون
چو زير خاك ميگشتي چنين گم
چرا ميكردي آن چندان تنّعم
دريغا و دريغا روزگارم
كه دايم جز دريغا نيست كارم
چو نقد روزگار خود بديدم
اميد از خويشتن كلّي بريدم
همه در خون جان خويش بودم
كه تا بودم زيان خويش بودم
بامّيد بهي تا كِم خبر بود
همه عمرم بسر شد ور بتر بود
جهان چون صحّتم بستد مرض داد
جواني برد و پيري در عوض داد
چو من هم نيستم از جسم و جاني
نخواهم من كه من باشم زماني
بجز مردن مرا روئي نماندست
ازان كم زندگي موئي نماندست
اگرچه از فنا موئي نديدم
بجز فاني شدن روئي نديدم
مرا گه ماتمست و گاه عيدست
كه گاهم وعده و گاهي وعيدست
دلي بود از همه مُلك جهانم
همه خون گشت وديگر ميندانم
زهي اندوهِ گوناگون كه دلراست
زهي اين آتش و اين خون كه دلراست
فرو رفتن بدين دريا يقينست
ولي تا چون برآيم، بيمِ اينست
چرا از مرگ دل پُر پيچ دارم
چو بر هيچم نه دل بر هيچ دارم؟
همه عمرم درافسانه بسر شد
كِه خواهد از پي عمري دگر شد؟
تهي دستم كه كارم پُر خَلَل ماند
ز حيرت پاي جانم در وَحَل ماند
چو قوم موسي ام در تيه مانده
هم از تعطيل در تشبيه مانده
همي نه خواندهام نه راندهام من
ميان كفر و ايمان ماندهام من
كنون در گوشهٔ حيران نشستم
ستون كردم بزير روي دستم
گرت اندوه ميبايد جهاني
ننزديك دلم بنشين زماني
كه چنداني غم و اندوه دارم
كه گوئي بر دلي صد كوه دارم
مرا در دست هر ساعت هزاران
كه بر دل درد ميبارد چو باران
گل عمر عزيزم بر سر خار
به پايان بُردم و من بر سر كار
چو نتوان داد شرح سرگذشتم
نَفَس با كام بُردم گنگ گشتم
چه گويم كانچه گفتم هست گفته
كرا گويم، خلايق جمله خفته
زبان علم ميجوشد چو خورشيد
زبان معرفت گنگست جاويد
چو مستي حيرت خود باز گفتم
چو مشتي خاك زير خاك خفتم
مرا گوئي مگو! ديگر نگويم
چه سازم من بسوزم گر نگويم
ز من دايم سخن پرسيد آخر
ز سوز من نميترسيد آخر؟
عزيزا با تو گفتم ماجرائي
مدار آخر دريغ ازمن دعائي
گر از تو يك دعائي پاك آيد
مرا صد نور ازان درخاك آيد
كسي را چون بچيزي دست نرسد
وگر گه گه رسد پيوست نرسد
همان بهتر كه بي روي و ريائي
سحرگاهان بسازد با دعائي
كنون از اهل دل درخلوة خاص
دعاي خويش ميخواهم باخلاص
غرض زين گفت و گويم جز دعا نيست
كه كار بيغرض جز از خدا نيست
عزيزا با تو گفتم حالِ مردان
تو گر مردي فراموشم مگردان
ترا گر ذرّهٔ زين راز روزيست
همه ساز تودايم سينه سوزيست
اگر ماتم زده باشي درين كار
ترا نوحه گري باشد سزاوار
ولي تو خود ز رعنائي چناني
كه نوحه بشنوي بازيچه داني
چو نوحه لايق آزادگانست
كه نوحه كار كار افتادگانست
اگر تو عاشقي گم كرده ياري
تو آن سرگشتهٔ افتاده كاري
چو ميجوئي نشان از بينشان باز
ازين جستن نه اِستي يك زمان باز
چو چيزي گم نكردي اي عجب تو
چه ميجوئي تو با چندين طلب تو
بپرسيد از اويس آن پاك جاني
كه ميگويند سي سال آن فلاني
فرو بُردست گوري خويشتن را
فرو آويخته آنجا كفن را
نشسته بر سر آن گور پيوست
ز گريه ميندارد يك زمان دست
بروز آرام و شب خوابش نماندست
بچشم اشك ريز آبش نماندست
بخوف و ترس او در روزگاري
نيفتادست هرگز ترسگاري
تو او را ديدهٔ اي پاك گوهر؟
ورا گفتا مرا آن جايگه بَر
چو رفت آن جايگه او را چنان ديد
ز بيم تيغِ مرگش بيم جان ديد
بزاري و نزاري چون خيالي
تني لاغر بمانند هلالي
ز هر چشمش چو سيلي خون روانه
دلي پر تف زباني چون زبانه
كفن در پيش و گوري كنده در بر
بشكل مردهٔ بنشسته بر سر
اُوَيسش گفت اي نامحرم راز
بدين گور و كفن ماندي ز حق باز
خيال خويشتن را ميپرستي
همه گور و كفن را ميپرستي
ترا گور و كفن مشغول كرده
بسي سالت زحق معزول كرده
ترا سي سال بُت گور و كفن بود
كه در راه خدايت راه زن بود
چوآن آفت بديد آن مرد درخويش
برآمد جان ازان دل داده درويش
چو از سرّ حقيقت كور افتاد
بزد يك نعره ودر گور افتاد
چو مرغي بر پريد از دامِ هستي
بمُرد و باز رست از بت پرستي
چنين كس را كه زهدي بيحسابست
چو ازگور و كفن چندين حجابست
حجاب تو ز شعر افتاد آغاز
كه ماني تو بدين بت از خدا باز
بسي بت بود گوناگون شكستم
كنون در پيش شعرم بت پرستم
هزاران بندِ چوبين برفكندم
كنون از بندِ زرّينست بندم
بپرّم گر بترك بند گيرم
وگرنه سرنگون در بند ميرم
به بُت چون از خدا مي باز گردم
چگونه با خدا هم راز گردم
بلائي كان مرا در گردن آمد
يقين دانم كه آن هم از من آمد
سخن چندين كه بر تو خواند عطّار
اگر بر خويش خواندي هيچ يكبار
بقدر ازچرخِ هفتم درگذشتي
ز خيل قدسيان برتر گذشتي
زهي قصّه كه از شوميِ گفتار
سگي برهد، شود مردم گرفتار
دلا چون نيست منزلگاهت اينجا
نگونساريست آب وجاهت اينجا
سر از آبي و جاهي برمياور
فرو برخون و آهي برمياور
زبان بودي بسي اكنون چو مردان
ز سر تا پاي خود را گوش گردان
بسا آفت كه گويا از زبان يافت
چو صامت بود زر عزّت ازان يافت
قلم را سر زدن دايم ازانست
كه او را در دهاني دو زبانست
ترازو چون زبان بيرون زد از كام
بيك يك جَو حسابش كرد ايّام
زهر عضو تو فردا روزِ محشر
زبانت بند خواهد كرد داور
ازان سوسن بآزادي رسيدست
كه او با ده زبان گنگي گزيدست
چوخواهي گشت همچون كوه خاموش
كفي بر لب چو دريائي مزن جوش
يكي اعرابي آمد پيشِ مهتر
كنار خويش محكم كرده در بر
بدو گفتا كه من اسلام آرم
اگر گوئي چه دارم در كنارم
پيمبر گفت داري يك كبوتر
گرفته دو كبوتر بچه در بر
ز صدق مُعجز آن صدرِ عالي
بصدق دل مسلمان گشت حالي
بدو گفت اين كِه گفتت اي پيمبر
پيمبر گفت حق سلطانِ اكبر
در آن دم هر كه آنجا از عرب بود
ز بهر آن كبوتر در عجب بود
كه آن هر دو كبوتر بچّه در هم
بزير پركشيده بود محكم
پيمبر گفت اي اصحاب و انصار
شما را چه عجب آيد ازين كار
بحقّ آن خدائي كاشكارا
بخلق خود فرستادست ما را
كه بر هر عاصئي كاندر جهانست
خدا صد بار مشفق تر ازانست
كه اين مادر بدين دو بچّه امروز
كزو گشتيد جمله شفقت آموز
بزرگي گفت ايّوب پيمبر
كه چندين سال گشت از كِرم مضطر
ز چندان رنج آهي بود مقصود
چو كرد آهي نجاتش داد معبود
زكريا ارّهٔ بر سر بزاري
بدوگفتا اگر آهي برآري
كنم از انبيا بسترده نامت
مزن دم تا كند ارّه تمامت
عجايب بين كزان يك آه ميخواست
وزين يك خامشي را ز آه ميخواست
نه آهي ميتوان كرد از بر خويش
نه خامش ميتوان بودن، بينديش
چو دريائيست اين دو چشم و جاني
نه سر پيدا ونه بُن نه مياني
درين دريا نه خاموشي نه گفتار
نه ساكن بودنت لايق نه رفتار
جوانمردا تو چندين پيچ پيچي
چگونه ميبري چون هيچ هيچي
هزاران پرده بيش از ظلمت و نور
چگونه منقطع گردد رهي دور
هزاران بند داري تا قيامت
چگونه ره بري راه سلامت
مگر از پيش برخيزد حجابي
ز لطف حق بتابد آفتابي
كه چون آن لطف از پيشان نباشد
جهاني درد را درمان نباشد
چنين گفت آن يكي با خاك بيزي
كه ميآيد شگفتم ازتو چيزي
كه گم ناكرده ميجوئي تو عاجز
نيابي چيزِ گم ناكرده هرگز
عجبتر، گفت، زين چيزي دگر هست
كه گم ناكردهٔ گر ندهدم دست
بغايت مي برنجم وين شگفتي
بسي بيشست ازان اوّل كه گفتي
نه بتوان يافت نه گم ميتوان كرد
نه خاموشي رهست و نه بيان كرد
غرض آنست زين تا تو نباشي
نه اين باشي نه آن هر دو تو باشي
چو در نزع اوفتاد آن پير بسطام
بياران گفت كاي قوم نكوكام
يكي زنّار آريدم هم اكنون
كه تا بر بندد اين مسكينِ مجنون
خروشي از ميان قوم برخاست
كه از زنّار نايد كار تو راست
چگونه باشد اي سلطان اسرار
ميان بايزيد آنگاه و زنّار
دگر ره خواست زنّاري ز اصحاب
نميآورد كس آن كار را تاب
بآخر كرد شيخ الحاح بسيار
نميدانست كس درمانِ آن كار
همه گفتند اگر بر شيخ تقدير
شقاوة خواستست آنرا چه تدبير
يكي زنّار آوردند اصحاب
كه تا بر بست و بگشاد ازدو چشم آب
پس آنگه روي را در خاك ماليد
بسوز جان و درد دل بناليد
بسي افشاند خون ازچشمِ خونبار
وزان پس از ميان ببريد زنّار
زبان بگشاد كاي قيّومِ مطلق
بحقّ آنكه جاويدان توئي حق
كه چون اين دم بريدم بند زنّار
همان هفتاد ساله گبرم انگار
نه گبري كو درين دم باز گردد
بيك فضل تو صاحب راز گردد؟
من آن گبرم كه اين دم بازگشتم
چه گر دير آمدم هم باز گشتم
بگفت اين و شهادة تازه كرد او
بسي زاري بي اندازه كرد او
اگرچه راه افزون آمدم من
همان انگار كاكنون آمدم من
چو ميداني كه من هيچم الهي
ز هيچي اين همه پس مي چه خواهي
چه دارم، درد بي اندازه دارم
ز مال و ملك قلبي تازه دارم
چو دل دارم خرابي و كبابي
چه ميخواهي خراجي از خرابي
اگر توعجز ميخواهي بسي هست
ندانم تا چو من عاجز كسي هست
غمم جز تو دگر كس مينداند
تو ميداني اگركس مينداند
چه ميگويم چو دانم ناظري تو
چه ميجويم چو دانم حاضري تو
تو خود بخشي اگر جويم وگرنه
تو خود داني اگر گويم وگرنه
همه بي سر تنيم افتاده در بند
چه برخيزد ازين بي سر تني چند؟
چو از خلقت نه سود ونه زيانست
همه رحمت براي عاصيانست
مگر شبلي امام عالم افروز
گذر ميكرد در عرفات يك روز
فتادش چشم بر ابليس ناگاه
بدو گفتا كه اي ملعونِ درگاه
چو نه اسلام داري ونه طاعت
چرا گردي ميان اين جماعت
بگو چون شد ازين تاريك روزت
اميدي ميبوَد از حق هنوزت؟
چو بشنيد اين سخن ابليس پُر غم
زبان بگشاد و گفت اي شيخ عالم
چو حق را صدهزاران سال جاويد
پرستيدم ميان خوف و اميد
ملايك را بحضرت ره نمودم
بهر سرگشتهٔ او دَر گشودم
دلي پر داشتم از عزّت او
مُقِر بودم بوحدانّيت او
اگر بي علّتي با اين همه كار
براند از درگه خويشم بيكبار
كه كس زهره نداشت از خلق درگاه
كه گويد: از چه رد كرديش ناگاه؟
اگر بي علّتي بپذيردم باز
عجب نبوَد كه نتوان داد آواز
چو بي علّت شد ستم راندهٔ او
شَوَم بي علتي هم خواندهٔ او
چو در كار خدا چون و چرا نيست
اميد از حق بريدن هم روا نيست
چو قهرش حكم كرد و راندم آغاز
عجب نبوَد كه لطفش خواندم باز
نميدانم نميدانم الهي
تو داني و تو داني تا چه خواهي
يكي را خواندهٔ با صد نوازش
يكي را راندهٔ با صد گدازش
نه زين يك طاعتي نه زان گناهي
به سرّ تو كسي را نيست راهي
بحقّ آنكه تو كس را نماني
كه آن ساعت كه تو كس را نماني
زجُرم و ناكسي من گذر كن
بفضلت در من ناكس نظر كن
مكُش در پاي پيل قهر زارم
كه من خود طاقت موري ندارم
مرا چون پهلوي يك مور نبوَد
به پيش پيل قهرت زور نبوَد
من غم كُشته را دلشاد گردان
مكُش وين گردنم آزاد گردان
اگر كردم بدي با خويش كردم
نه از فضل تو من بد بيش كردم
اگر نيك و اگر بد كردهام من
تو ميداني كه با خود كردهام من
چو از نيك و بد ما بينيازي
زهر دو بگذري كارم بسازي
اگرچه بستهٔ نيك و بدم ليك
نميگويم ز نيك و بد بد و نيك
چو بي علّت بسي دولت دهي تو
كنون هم نيز بي علت دهي تو
چو بي علت عطا دادي وجودم
همي بي علتي كن غرق جودم
چو نيست از رنجِ من آسايش تو
كه علت نيست در بخشايش تو
مدر از كردهٔ من پردهٔ من
خطي دركش بگرد كردهٔ من
نه آن كافر كه او دين دار گردد
در اوّل روز مرد كار گردد؟
ز چندين ساله كفرش از شهادت
دهد غُسل دلش عين سعادت
خدايا گرچه درخون آمدم من
همان انگار كاكنون آمدم من
چو آن كافر پشيمانيم انگار
همي چون نو مسلمانيم انگار
پيمبر گفت بس مفسد زني بود
كه در دين همچو گِل تر دامني بود
مگر ميرفت در صحرا براهي
پديد آمد ميان راه چاهي
سگي را ديد آنجا ايستاده
زبانش از تشنگي بيرون فتاده
بشفقت ترك كار خويشتن كرد
ز موزه دلو و از چادر رسن كرد
كشيد آبي به سگ داد و خدايش
گرامي كرد در هر دو سرايش
شب معراج ديدم هچو ماهش
بهشت عدن گشته جايگاهش
زني مفسد سگي راداد آبي
جزا بودش ز حق چندين ثوابي
اگر يك دل كني آسوده يك دم
ثوابش برنتابد هر دو عالم
براي آنكه دل با خويش باشد
ثوابش از دو گيتي بيش باشد
ز ابليسيِ خود گر پاك گردي
چو آدم سخت نيكو خاك گردي
چو ابليسي مني آورد جانت
كَي از رحمت بوَد بَر جاودانت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد