(۴) حكايت وفات اسكندر رومي

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۴) حكايت وفات اسكندر رومي

۳۶ بازديد


چو اسكندر ز دنيا رفت بيرون
حكيمي گفت اي شاه همايون
چو زير خاك مي‌گشتي چنين گم
چرا مي‌كردي آن چندان تنّعم
دريغا و دريغا روزگارم
كه دايم جز دريغا نيست كارم
چو نقد روزگار خود بديدم
اميد از خويشتن كلّي بريدم
همه در خون جان خويش بودم
كه تا بودم زيان خويش بودم
بامّيد بهي تا كِم خبر بود
همه عمرم بسر شد ور بتر بود
جهان چون صحّتم بستد مرض داد
جواني برد و پيري در عوض داد
چو من هم نيستم از جسم و جاني
نخواهم من كه من باشم زماني
بجز مردن مرا روئي نماندست
ازان كم زندگي موئي نماندست
اگرچه از فنا موئي نديدم
بجز فاني شدن روئي نديدم
مرا گه ماتمست و گاه عيدست
كه گاهم وعده و گاهي وعيدست
دلي بود از همه مُلك جهانم
همه خون گشت وديگر مي‌ندانم
زهي اندوهِ گوناگون كه دلراست
زهي اين آتش و اين خون كه دلراست
فرو رفتن بدين دريا يقينست
ولي تا چون برآيم، بيمِ اينست
چرا از مرگ دل پُر پيچ دارم
چو بر هيچم نه دل بر هيچ دارم؟
همه عمرم درافسانه بسر شد
كِه خواهد از پي عمري دگر شد؟
تهي دستم كه كارم پُر خَلَل ماند
ز حيرت پاي جانم در وَحَل ماند
چو قوم موسي ام در تيه مانده
هم از تعطيل در تشبيه مانده
همي نه خوانده‌ام نه رانده‌ام من
ميان كفر و ايمان مانده‌ام من
كنون در گوشهٔ حيران نشستم
ستون كردم بزير روي دستم
گرت اندوه مي‌بايد جهاني
ننزديك دلم بنشين زماني
كه چنداني غم و اندوه دارم
كه گوئي بر دلي صد كوه دارم
مرا در دست هر ساعت هزاران
كه بر دل درد مي‌بارد چو باران
گل عمر عزيزم بر سر خار
به پايان بُردم و من بر سر كار
چو نتوان داد شرح سرگذشتم
نَفَس با كام بُردم گنگ گشتم
چه گويم كانچه گفتم هست گفته
كرا گويم، خلايق جمله خفته
زبان علم مي‌جوشد چو خورشيد
زبان معرفت گنگست جاويد
چو مستي حيرت خود باز گفتم
چو مشتي خاك زير خاك خفتم
مرا گوئي مگو! ديگر نگويم
چه سازم من بسوزم گر نگويم
ز من دايم سخن پرسيد آخر
ز سوز من نمي‌ترسيد آخر؟
عزيزا با تو گفتم ماجرائي
مدار آخر دريغ ازمن دعائي
گر از تو يك دعائي پاك آيد
مرا صد نور ازان درخاك آيد
كسي را چون بچيزي دست نرسد
وگر گه گه رسد پيوست نرسد
همان بهتر كه بي روي و ريائي
سحرگاهان بسازد با دعائي
كنون از اهل دل درخلوة خاص
دعاي خويش مي‌خواهم باخلاص
غرض زين گفت و گويم جز دعا نيست
كه كار بي‌غرض جز از خدا نيست
عزيزا با تو گفتم حالِ مردان
تو گر مردي فراموشم مگردان
ترا گر ذرّهٔ زين راز روزيست
همه ساز تودايم سينه سوزيست
اگر ماتم زده باشي درين كار
ترا نوحه گري باشد سزاوار
ولي تو خود ز رعنائي چناني
كه نوحه بشنوي بازيچه داني
چو نوحه لايق آزادگانست
كه نوحه كار كار افتادگانست
اگر تو عاشقي گم كرده ياري
تو آن سرگشتهٔ افتاده كاري
چو مي‌جوئي نشان از بي‌نشان باز
ازين جستن نه اِستي يك زمان باز
چو چيزي گم نكردي اي عجب تو
چه مي‌جوئي تو با چندين طلب تو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد