يكي رندي ميان داغ ودردي
ستاده بود بر دكان مردي
ازو ميخواست چيزي، مي ندادش
بسي بر پيش دكان ايستادش
زبان بگشاد دكاندار پر پيچ
كه تا تو زخم نكني ندهمت هيچ
چو كردي زخم، از من نقد ميجوي
وگر نه همچنين ميباش و ميگوي
برهنه كرد رند اندام حالي
بدو گفتا نگه كن از حوالي
اگر بر من ز سر درگير تا پاي
تواني ديد بي صد زخم يك جاي
بگو كانجايگه زخمي رسانم
كه بي صد زخم جائي ميندانم
اگر بي زخم هستم جايگاهي
نباشد چشم زخم از تو گناهي
چو نيست از پاي تا سر بي جراحت
بده چيزي كه يابم از تو راحت
تنم چون جمله مجروحست اكنون
ازين پس نوبة روحست اكنون
خدايا من چو آن رند گدايم
كه بر تن نيست بي صد زخم جايم
ز سر تا پاي من چندان كه جوئي
جراحت پُر بوَد چندان كه گوئي
دمي هرگز براحت برنيارم
كه سر از صد جراحت بر نيارم
دمي گر صد جراحت مينيابم
ز عمر خويش راحت مينيابم
اگر خود پاي تا سر عين دردم
ز دردي كافرم گر سير گردم
غم تو بايدم از عالم تو
ندارم غم چو من دارم غم تو
دريغا جان ندارم صد هزاران
كه در پاي غمت ريزم چو باران
چو حرف ها و هو آيد بگوشم
همه در ها و هو و در خروشم
ترا ديدم خودي خود ستُردم
بتو زنده شدم وز خويش مُردم
اگردايم چنين باشم كمالست
وگر با خويشتن رفتم زوالست
خدايا دست اين شوريده دل گير
خلاصم ده ازين زندان دلگير
در آن ساعت كه جان آيد بحلقم
نماند هيچ اميدي بخلقم
تنم را روشنائي لحد بخش
دلم را آشنائي ابد بخش
چو زايل گردد اين مُلك وجودم
مكن بي بهره از درياي جودم
به پيش كعبه ابراهيم ادهم
بحق ميگفت كاي داراي عالم
مرا معصوم خواه و بي گنه دار
گناهي كان رود زانم نگه دار
يكي هاتف خطابش كرد آنگاه
كه اين عصمت كه ميخواهي تو در راه
همين بودست از من خلق را خواست
اگر كار تو و ايشان كنم راست
كه تا جمله بهم معصوم مانيد
همه از رحمتم محروم مانيد
هزاران بحرِ رحمت بي قياسست
وليكن بنده را جاي هراسست
ندارم از جهان جز بيمِ جان من
ز درد او زبان ترجمان من
چو من از عمر بهبودي نديدم
زيان ديدم ولي سودي نديدم
بمُردن راضيم زين زندگاني
اگر بازم رهاني ميتواني
ز سر تا پاي من جاي نظر نيست
كه بروي هر زمان زخمي دگر نيست
بنام آنك ملكش بي زوالست
بوصفش نطق صاحب عقل لالست
مفرّح نامهٔ جانهاست نامش
سر فهرست ديوانهاست نامش
ز نامش پُر شكر شد كام جانها
زيادش پر گهر تيغ زبانها
اگر بي يادِ او بوئيست رَنگيست
وگر بي نام او ناميست ننگيست
خداوندي كه چنداني كه هستيست
همه در جنب ذاتش عين پستيست
چو ذاتش برترست از هرچه دانيم
چگونه شرح آن كردن توانيم
بدست صنع گوي مركز خاك
فكنده درخم چوگان افلاك
چو عقل هيچ كس بالاي او نيست
كسي دانندهٔ آلاي او نيست
همه نفي جهان اثباتش آمد
همه عالم دليل ذاتش آمد
صفاتش ذات و ذاتش چون صفاتست
چو نيكو بنگري خود جمله ذاتست
وجود جمله ظلّ حضرت اوست
همه آثار صنع قدرت اوست
نكوگوئي نكو گفتست در ذات
كه التوحيد اِسقاطُ الاضافات
زهي رتبت كه ازمه تا بماهي
بود پيشش چو موئي از سياهي
زهي عزّت كه چندان بي نيازيست
كه چندين عقل و جان آنجا ببازيست
زهي حشمت كه گر در جان درآيد
ز هر يك ذرّه صد طوفان برآيد
زهي وحدت كه موئي در نگنجد
در آن وحدت جهان موئي نسنجد
زهي رحمت كه گر يك ذرّه ابليس
بيابد گوي بربايد ز ادريس
زهي غيرت كه گر بر عالم افتد
بيك ساعت دو عالم برهم افتد
زهي هيبت كه گر يك ذرّه خورشيد
نيابد گم شود در سايه جاويد
زهي حرمت كه ازتعظيم آن جاه
نيابد كس وراي اوبدان راه
زهي ملكت كه واجب گشت لابد
كه نه نقصان يذيرد نه تزايد
زهي قوّت كه گرخواهد بيك دم
زمين چون موم گرداند فلك هم
زهي شربت كه در خون ميزند جان
باميد سَقاكُم رَبُّكُم خوان
زهي ساحت كه گر عالم نبودي
سر موئي از آنجا كم نبودي
زهي غايت كه چشم عقل و ادراك
بماند از بُعدِ آن افكنده بر خاك
زهي مهلت كه چون هنگام آيد
بموئي عالمي دردام آيد
زهي شدّت بحجّت برگرفتن
نه برگ خامشي نه روي گفتن
زهي عزلت كه چنداني زن و مرد
دويدند و نديدند از رهش گرد
زهي غفلت كه ما را كرد زنجير
وگرنه نيست ازما هيچ تقصير
زهي طاقت كه گر ما زين امانت
برون آئيم ناكرده خيانت
زهي حسرت كه خواهد بود ما را
ولي حسرت ندارد سود ما را
جهان عشق را پاي و سري نيست
بجز خون دل او را رهبري نيست
كسي عاشق بوَد كز پاي تا فرق
چوگل در خون شود اوّل قدم غرق
خداوندا بسي بيهوده گفتم
فراوان بوده و نابوده گفتم
اگرچه جُرمِ عاصي صد جهانست
ولي يك ذرّه فضلت بيش ازانست
چو ما را نيست جز تقصير طاعت
چه وزن آريم؟ مشتي كم بضاعت
كنون چون اوفتاد اين كار ما را
خداوندا بما مگذار ما را
مبرا از كم و چون و چرائي
وراي عالم و خلقي ورائي
خدايا رحمتت در ياي عام است
از آنجا قطرهٔ ما را تمام است
اگر آلايش خلق گنه كار
در آن دريا فرو شوئي بيكبار
نگردد تيره آن دريا زماني
ولي روشن شود كارِ جهاني
چه كم گردد ازان درياي رحمت
كه يك قطره كني بر خلق قسمت
خوشا هائي ز حق و ز بنده هوئي
ميان بنده و حق هاي و هوئي
نداري در همه عالم كسي تو
چرا بر خود نميگرئي بسي تو
اگر صد آشنا درخانه داري
چو مُردي آن همه بيگانه داري
بآسانيت اين اندوه ندهند
بدست كاه برگي كوه ندهند
گرت يك ذرّه اين اندوه بايد
صفاي بحر و صبر كوه بايد
اگر پيش از اجل يك دم بميري
در آن يك دم همه عالم بگيري
اگر آگه شوي اي مردِ مهجور
كه ازنزد كِه ماندي اين چنين دور
ز حسرت داغ بر پهلو نهي تو
سر تشويش بر زانو نهي تو
اگر شايستهٔ راه خدا را
بكلي ميل كش چشم هوا را
چو نابينا شود چشم هوايت
بحق بينا شود چشم هُدايت
تحيّر را نهايت نيست پيدا
كه يابد باز يك سوزن ز دريا
جهان را چون رباطي با دو در دان
كه چون زين در درآئي بگذري زان
توغافل خفته وز هيچت خبر نه
بخواهي مُرد اگر خواهي وگرنه
ترا گر خود گدائي ور شهنشاه
سه گز كرباس و ده خشتست همراه
بسي كردست گردون شعله كاري
نخواهد بود كس را رستگاري
زهر چيزي كه داري كام و ناكام
جدا ميبايدت گشتن سرانجام
وگر ملكت ز ماهي تا بماهست
سرانجامت بدين دروازه راهست
وگر اسكندري، دنياي فانيت
كند روزي كفن اسكندرانيت
عزيزا بي تو گنجي پادشائي
براي خويشتن بنهاد جائي
اگر رايش بود بر دارد آن گنج
وگرنه همچنان بگذارد آن گنج
جهان بي وفا نوري ندارد
دمي بي ماتمي سوري ندارد
اگر سيمت ببخشد سنگ باشد
وگر عذريت خواهد لنگ باشد
وصالي بي فراقي قسمِ كس نيست
كه گل بي خار و شكر بي مگس نيست
نميدانم كسي را بي غمي من
كه تادستي برو مالم دمي من
برَو تن در غم بار گران نه
بسي جان كَن چو جان خواهند جان ده
نميبينم ترا آن مردي و زور
كه بر گردون شوي نا رفته درگور
نه ششصد سال آدم ماند غمناك
ز بهر گندمي خون ريخت برخاك؟
چو او را گندمي بي صد بلا نيست
ترا هم لقمهٔ بي غم روا نيست
زيان آمد همه سود من و تو
فغان از زاد و از بود من و تو
جهانا كيست كز جَور تو شادست
همه جَور تو و دَور تو بادست
جهان چون نيست از كار تو غمناك
چرا بر سر كني از دستِ او خاك
جهان چون تو بسي داماد دارد
بسي عيد و عروسي ياددارد
مرا عمريست تادربندِ آنم
كه تا با همدمي رمزي برانم
نميبينم يكي هم دم موافق
فغان زين هم نشينان منافق
چو بهر خاك زادستي ز مادر
درين پستي چه سازي كاخ و منظر
چو جسمت سوده خواهد گشت در خاك
سر منظر چه افرازي بر افلاك
اگر آگندهٔ از سيم و زر گنج
نخواهي خورد يك دم آب بي رنج
غم خود خور كه كس را ازتو غم نيست
چه ميگويم ترا حقّا كه هم نيست
اگرچه جاي تو در زير خاكست
وليكن جان پاك از خاك پاكست
نه مسجود ملايك گوهر تست؟
نه تاجي از خلافت بر سر تست؟
خليفه زادهٔ گلخن رها كن
بگلشن شو گران جاني رها كن
بمصر اندر براي تست شاهي
تو چون يوسف چرا در قعر چاهي
ازان بر ملك خويشت نيست فرمان
كه ديوت هست برجاي سليمان
تو شاهي هم در آخر هم در اوّل
ولي بيننده را چشمست احول
دو ميبيني يكي را و دو صد صد
چه يك چه دو چه صد، جمله توئي خود
تو يك دل داري اي مسكين و صد بار
بيك دل چون تواني كرد صد كار
ترا اندوهِ نان و جامه تا كي
ترا از نام و ننگ عامه تا كي
نهادي بوالعجب داري تو در اصل
پلاسي كرده اندر اطلسي وصل
اگر هر دم حضوري را بكوشي
زواَسجدواَقتَرِب خلعت بپوشي
ز بس كانديشهٔ بيهوده كردي
نهاد خويش را فرسوده كردي
الا اي خفته گر هستي خردمند
دربايست خود برخود فرو بند
زهي حرص دل فرزندِ آدم
زهي حيران و سرگردانِ عالم
الا اي از حريصي با دل كور
بماندي در حرص را مرگست مرهم
...
تو نامرده نگردد حرصِ تو كم
چه خواهي كرد چندين مال دنيا
چشيدي جامِ مالامالِ دنيا
متاع جملهٔ دنيا بيك جَو
نيرزد بالله اندر چشمِ رهرَو
همه چون كركسان دربند مردار
...
فغان زين مور طبعان سخن چين
چو موران جمله نه رهبر نه ره بين
فغان از حرص مشتي استخوان رند
همه سگ سيرتان موش پيوند
الا اي روز و شب غمخواره مانده
بدست حرص در بيچاره مانده
حريصي بر سرت كرده فساري
ترا حرصست و اشتر را مهاري
تو بر رزّاق ايمن باش آخر
صبوري وَرز و ساكن باش آخر
ز كافر او نگيرد رزقِ خود باز
كجا گيرد ز مرد پر خرد باز
مكن در وقت صبح اي دوست سستي
چو داري ايمني و تن درستي
چو تو بيدار باشي صبحگاهي
بيابي هر چه آن ساعت بخواهي
هر آن خلعت كز آن درگاه پوشند
چو آيد صبح گاه آنگاه پوشند
در روضه سحرگاهان گشايند
جمال او بمشتاقان نمايند
گرت بايد در آن دم پادشائي
ز درگاه محمد كن گدائي
در اوّل روز ميشد بشرِ حافي
ز دُردي مست امّا جانش صافي
مگر يكپاره كاغذ يافت در راه
بر آن كاغذ نوشته نامِ الله
ز عالم جز جَوي حاصل نبودش
بداد و مشك بستد اينت سودش
شبانگه نامِ حق را مردِ حق جوي
بمشك خود معطّر كرد وخوش بوي
در آن شب ديد وقت صبح خوابي
كه كردندي به سوي او خطابي
كه اي برداشته نام من از خاك
بحرمت كرده هم خوش بوي و هم پاك
ترا مرد حقيقت جوي كرديم
همت پاك و همت خوش بوي كرديم
خدايا بس كه اين عطّارِ خوش گوي
بعطر نظم نامت كرد خوش بوي
چه گر عطّار ازان خوش گوي بودست
كه نامت جاودان خوش بوي بودست
تو هم از فضل خاك آن درش كن
بنام خويشتن نام آورش كن
كه جز از فضل تو روئي ندارد
گر از طاعت سر موئي ندار
كنيزي داشت عبدالله مسعود
كه صد گونه هنر بوديش موجود
مگر چون احتياج آمدش دينار
طلب كرد آن كنيزك را خريدار
كنيزك را چنين گفت اي دلاور
برَو جامه بشوي و شانه كن سر
كه مي بفروشمت زانك احتياجست
كه تن را بر خراب دل خراجست
كنيزك در زمان فرمانِ او كرد
دو سه موي سفيد از سر فرو كرد
بآخر چشم چون بر مويش افتاد
هزاران اشك خون بر رويش افتاد
چو عبدالله مسعودش چنان ديد
دو چشمش همچو ابري خون فشان ديد
بدو گفتا چرا گريندهٔ تو
كه مي بفروشمت چون بندهٔ تو
كنون من عهد كردم با تو خاموش
كه نفروشم ترا، مگري و مخروش
كنيزك گفت من گريان نه زانم
كه درحكم فروش تست جانم
وليكن زان سبب گريم چنين زار
كه عمري كردهام پيش كسي كار
كه يافت ازخدمتش مويم سپيدي
بآخر كار آمد نا اميدي
چرا بودم بآخر پيش مردي
كه بفروشد مرا آخر بدردي
چراكردم جواني خرج جائي
كه در پيري نهندم در بهائي
چرا بودم بجائي روزگاري
كه آن خدمت فروش آورد باري
چرا بر درگه غيريم ره بود
چو درگاهي چنان در پيشگه بود
كسي را كان چنان درگاه باشد
بدرگاهي دگر چون راه باشد
تو اي خواجه حديث من بمنيوش
اگرچه مينيرزم هيچ بفروش
درآمد جبرئيل و گفت حالي
به پيش صدر و بدر لايزالي
كه عبدالله را گوي اي وفادار
مباش اين درد را آخر روا دار
سپيدي يافت در اسلام مويش
جز آزادي نخواهد بود رويش
خدايا چون ترا حلقه بگوشم
ميفكن روز پيري در فروشم
گر از طاعت ندارم هيچ روئي
سپيدم هست در اسلام موئي
اگر بفروشيم جان سوختن راست
كه دوزخ اين زمان افروختن راست
ز جان سوزي و دلسوزي چه خيزد
ز موري درچنان روزي چه خيزد
بحق عزّت اي دانندهٔ راز
كه اندر خندق عجزم مينداز
بدست قهر چون مومم مگردان
ز فضل خويش محرومم مگردان
همه نيك و بدم ناكرده انگار
ز فضلت كن مرا بي من بيكبار
كه هر نيك و بدي كان از من آيد
مرا ناكام غُلّ گردن آيد
مرا گر تو نخواهي كرد بيدار
بخواب غفلتم در مرده انگار
چو من سرگشته پستم تو بلندي
بلندم كن چو پستم اوفكندي
گرفتار توام از ديرگاهي
مرا بنماي سوي خويش راهي
درم بگشاي و فرتوت خودم كن
دلم برباي و مبهوت خودم كن
ز من بر من بسي آمد تباهي
الهي نَجِّني منّي الهي
مرا بِرهان ز من گر مي رهاني
كه هر چيزي كه ميخواهي تواني
مرا با خود مدار و بيخودم دار
ز خود سير آمدم اين خود كم انگار
بحق آنكه ميداني كه چونم
كه بيرون آر ازين غرقابِّ خونم
مرا بيخود بخود گردان گرفتار
مياور با خودم هرگز دگر بار
سگم خوان و مران از آستانم
كه در كويت سگ يك استخوانم
اگر يابم زكويت استخواني
كشم در پيش چرخ پيرخواني
اين فصل در نسخه كتابخانه سلطان محمد فاتح استانبول عبارت از ۳۲۲ بيت است، بيت اول و آخرش بروجه ذيل است:
محمد مقتداي هر دو عالم
محمد مهتر اولادِ آدم
وگر در خوردّ آب تو نيم من
فرا آبم مده والله اعلم
در نسخه كتابخانه موزه انگلستان بجاي اين فصل ۱۷ بيت وجود دارد كه اول و آخرش نيز بروجه ذيل است:
محمد كو سرافراز عرب بود
وجودش درِّ درياي طلب بود
چو هم دستي تو با موسيِ عمران
همي از جامِ جان خور آبِ حيوان
آلهي، نامه را آغاز كردم
بنامت باب نامه باز كردم
زبان را در فصاحت راه دادم
دهان را در بلاغت برگشادم
توكّل بر خدا، تقصير بر خويش
نهادم اين نهايت نامه در پيش
دل حاضر بتحريرش سپردم
اگر خوش گوي كردم گوي بر دم
در گنج عبارت برگشادم
آلهي نامه نام اين نهادم
آلهي، نامِ تو و نامهٔ تست
بلي جَفَّ القلَم در خامهٔ تست
بآغازش تو دادستي نهايت
بانجامش تو كن اين را كفايت
رفيق خاطرم كن فضل و توفيق
ميفكن خاطرم در فكر و تعويق
كه تا آخر كنم اين داستان را
باُنس جان نمايم اِنس و جان را
توئي هاديِ خلق جاوداني
نهان و آشكارا جمله داني
بانجام آوري آغازِ رازم
كه تا گردن كشم گردن فرازم
آلهي، فضلِ خود را يارِ ما كن
ز رحمت يك نظر دركارِ ما كن
كه تا مطلوبِ جانم حاصل آيد
مگر قولم قبول يك دل آيد
اگر يك دل شود زين شعر خشنود
مراد جان برآيد كامِ دل زود
سخن بر من، هدايت بر خداوند
خداوندا جدائي را بپيوند
بلطفت ميكنم اين را حوالت
نگه دارش خدايا از بطالت
پسند خويش كن اين گفت و گو را
قبولم كن فزون ده رغبتم را
مهيّا كن مراد روح پيشم
كرامت كن عطيّتهاي خويشم
مرا در وصفِ وحدت ترجمان ده
برّب خويش خاطر را نشان ده
نشان ده بي نشانا تا درآيم
بكام دل زبان را برگشايم
در الحان آورم طوطيِ جان را
شكر بخشم ز شعر خود بيان را
بشغل روح تو مشغول گردم
ز ننگ بحر و كان معزول گردم
همه جان گردم و تن را بمانم
روان را از دل و جان وا رهانم
ز سر تا پاي كلّي نور گردم
اگر مشكم مگر كافور گردم
خدايا در زبان من صواب آر
دعاي بندهٔ خود مستجاب آر
دل پر دُرديم را صاف گردان
بما بين شكر من لاف گردان
مرا در حضرت خود كامران دار
ز كج گفتن زبانم در امان دار
مرا توفيق ده تا حمد خوانم
صفات ذات تو بر لفظ رانم
ز درگاهت همين دارم اماني
مرا يا رب بدين مقصد رساني
سخن انجام شد، آغازِ توحيد
كنم از حمد و از تمجيد و تخميد
بنالم همچو بلبل در بهاران
ببارانم ز ابر ديده باران
بجنبانم سلاسل جان و دل را
كنم روح و رواني آب و گل را
برآرم دستِ دعوت در مناجات
بزاري گويم اي قاضيِ حاجات
مرادر حمدِ خود صاحب قران كن
زبان من چو شعر من روان كن
روان كن كارِ من در كامراني
زبان را ده برات ترجماني
خدايا از حكايت خسته گردم
بساط انبساط اندر نوردم
دهان بگشايم اندر وصفِ ذاتت
كنم آغازِ اوصاف صفاتت
خداوندا عطاهاي تو عام است
عنايتهاي عامّت بر دوام است
ز مشتي خاك ما را آفريدي
كُلي بر كلِّ كَونم بر گزيدي
بگفت خير امّت سر فرازيم
ازان برجامهٔ طوعت طرازيم
بدين تشريف و خلعت شهرياريم
بكَرَّمنا كبير و كامگاريم
خداوندا توئي دانا و داور
صفات ذات تست الله اكبر
منزّه از زن و از خويش و فرزند
مبّرا از شريك و مثل و مانند
قديم بي ولد، قيّوم بي خويش
تولّاي توانگر، فخرِ درويش
ز دودي آسمان را آفريدي
ز خاكي كُلِّ انسان آفريدي
سما را بي ستون بنياد دادي
ترابي بر سرابي تو نهادي
ز بادي عيسي مريم تو كردي
زناري دشمن آدم تو كردي
ز كاف و نون تو كردي كَون كَون را
جهان و جان تودادي اِنس و جان را
مسالك هوش و مستي از تو دارند
ممالك مِلك هستي از تو دارند
خلايق جمله ازجام تو مستند
همه مأمور فرمان الستند
ترا ميزيبد الحق پادشاهي
كه پيدا آوري ماهي ز ماهي
توئي رزّاق هر پيدا و پنهان
توئي خلّاق هر دانا و نادان
وَمَا مِن دابّةٍ منشورِ شاهيست
اَلَم تَعلَم نفاد پادشاهيت
توبودي و نبُد جنّات و نيران
توبودي و نبود ايوان و كيوان
تو بودي ونبود افلاك و كَونَين
تو بودي و نبود اين قاب قوسين
توئي باقي و فاني هرچه هستند
بتقديرت نه بالا بل كه پستند
توئي خلاق هر بالا و پستي
توئي پيدا و پنهان هرچه هستي
توئي گيرنده و ميرنده مائيم
توئي سلطان و ما مشتي گدائيم
گنه كاريم اما مستمنديم
مسلمانيم ازان ره شهر بنديم
جهان زندان سراي مؤمنانست
ولي مال و منال مؤمن آنست
اگر فضلت قرين حال گردد
خرابم جمله جا و مال گردد
چه باشد بنده مقرون انابت
كند طاعت كند دعوت اجابت
اگر بابنده عدل وداد ورزد
عبادتهاي صد ساله چه ارزد
خداوندا توئي حامي و حاضر
بحال بندگان خويش ناظر
خطي از فضل گرد اين خطا كش
قلم در نامهٔ كردارِ ما كش
اگر بر ما ببخشائي كريمي
وگر تعظيم فرمائي عظيمي
گر از ما زلّتي آيد هم ا زماست
فراموشيِ ما ازحجّت ماست
اگر حوّا وآدم سهو كردند
نه لعبت بازي و نه لهو كردند
بنسيان اندر افتادند آنها
عفو كردي ازيشان پادشاها
ز ما بيچارگان گر درگذاري
گناهي كرده، باشد شهرياري
جليس خاك اين درگاه مائيم
انيس آه و واويلاه مائيم
امانت را نهاده بر كف دست
زبان در ذكر ميداريم پيوست
ثناي ذات پاكت ميسرائيم
دهان در شرحِ ذكرت ميسرائيم
بصد فرياد و واويلا و زاري
همي جوئيم راه رستگاري
باُدعُوني توسُّل كردگانيم
بامر اَستَجِب اخبار خوانيم
الها جز تو ما كس را نخواهيم
ازان رو در پناهت ميپناهيم
دعاي ما اجابت كن الها
انيس ما امامت كن الها
دل عطار را بيت الحرم كن
بتشريف حضورش محترم كن
بتضمين بشنويد اين بيتِ نامي
اگرذكري دهد اين را تمامي
قدم در كلبهٔ احزان ما نِه
وزان پس منّتي بر جان ما نِه
دل عطّار از دردت خرابست
گذر سوي خرابيها صوابست
خداوندا نظر درجان ما كن
گذر در كلبهٔ احزان ما كن
بعشق خويش ما را مبتلا دار
خرد را مالك راه رضا دار
خورد عياري بدان دلخسته باز
با وثاقش برد دستش بسته باز
شد كه تيغ آرد زند در گردنش
پارهٔ نان داد آن ساعت زنش
چون بيامد مرد با تيغ آن زمان
ديد آن دلخسته را در دست نان
گفت اين نانت كه داد اي هيچ كس
گفت اين نان را عيالت داد و بس
مرد چون بشنيد آن پاسخ تمام
گفت بر ما شد ترا كشتن حرام
زانك هر مردي كه نان ما شكست
سوي او با تيغ نتوان برد دست
نيست از نان خوارهٔ ما جان دريغ
من چگونه خون او ريزم به تيغ
خالقا سر تا به راه آوردهام
نان همه بر خوان تو ميخوردهام
چون كسي ميبشكند نان كسي
حق گزاري ميكند آن كس بسي
چون تو بحر جود داري صد هزار
نان تو بسيار خوردم حق گزار
يا اله العالمين درماندهام
غرق خون بر خشك كشتي راندهام
دست من گير و مرا فرياد رس
دست بر سر چند دارم چون مگس
اي گناه آمرز و عذرآموز من
سوختم صد ره چه خواهي سوز من
خونم از تشوير تو آمد به جوش
ناجوان مردي بسي كردم بپوش
من ز غفلت صد گنه را كرده ساز
تو عوض صد گونه رحمت داده باز
پادشاها در من مسكين نگر
گر ز من بد ديدي آن شد اين نگر
چون ندانستم خطا كردم ببخش
بر دل و بر جان پر دردم ببخش
چشم من گر مينگريد آشكار
جان نهان ميگريد از شوق تو زار
خالقا گر نيك و گر بد كردهام
هرچه كردم با تن خود كردهام
عفو كن دون همتيهاي مرا
محو كن بيحرمتيهاي مرا
سوزني چون ديد با عيسي به هم
بخيه با روي او فكندش لاجرم
تيغ را از لاله خون آلود كرد
گلشن نيلوفري از دود كرد
پاره پاره خاك را در خون گرفت
تا عتيق و لعل از و بيرون گرفت
در سجودش روز و شب خورشيد و ماه
كرد پيشاني خود بر خاك راه
هست سيمايي ايشان از سجود
كي بود بيسجده سيما را وجود
روز از بسطش سپيد افروخته
شب ز قبضش در سياهي سوخته
طوطيي را طوق از زر ساخته
هدهدي را پيك ره برساخته
مرغ گردون در رهش پر ميزند
بر درش چون حلقهاي سر ميزند
چرخ را دور شبانروزي دهد
شب برد روز آورد روزي دهد
چون دمي در گل دمد آدم كند
وز كف و دودي همه عالم كند
گه سگي را ره دهد در پيشگاه
گه كند از گربهاي مكشوف راه
چون سگي را مرد آن قربت كند
شيرمردي را به سگ نسبت كند
او نهد از بهر سكان فلك
گردهٔ خورشيد بر خوان فلك
گه عصائي را سليماني دهد
گاه موري را سخن داني دهد
از عصايي آورد ثعبان پديد
وز تنوري آورد طوفان پديد
چون فلك را كرهاي سركش كند
از هلالش نعل در آتش كند
ناقه از سنگي پديدار آورد
گاو زر در نالهٔ زار آورد
در زمستان سيم آرد در نثار
زر فشاند در خزان از شاخسار
گر كسي پيكان به خون پنهان كند
او ز غنچه خون در پيكان كند
ياسمين را چار تركي برنهد
لاله را از خون كله بر سر نهد
گه نهد بر فرق نرگس تاج زر
گه كند در تاجش از شب نم گهر
عقل كار افتاده جان دل داده زوست
آسمان گردان زمين استاده زوست
كوه چون سنگي شد از تقدير او
بحر آبي گشت از تشوير او
هم زمينش خاك بر سر مانده است
هم فلك چون حلقه بر در مانده است
هشت خلدش يك ستانه بيش نيست
هفت دوزخ يك ز فانه بيش نيست
جمله در توحيد او مستغرقاند
چيست مستغرق كه سحر مطلقاند
گرچه هست از پشت ماهي تا به ماه
جملهٔ ذرات بر ذاتش گواه
پستي خاك و بلندي فلك
دو گواهش بس بود بر يك به يك
با دو خاك و آتش و خون آورد
سر خويش از جمله بيرون آورد
خاك ما گل كرد در چل بامداد
بعد از آن جان را درو آرام داد
جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد
عقل دادش تا به دو بيننده شد
عقل را چون ديد بينايي گرفت
علم دادش تا شناسايي گرفت
چون شناسا شد به عقل اقرار داد
غرق حيرت گشت و تن در كار داد
خواه دشمن گير اينجا خواه دوست
جمله را گردن به زير بار اوست
حكمت او بر نهد بار همه
واي عجب او خود نگه دار همه
كوه را ميخ زمين كرد از نخست
پس زمين را روي از دريا بشست
چون زمين بر پشت گاو استاد راست
گاو بر ماهي و ماهي در هواست
پس همه بر چيست بر هيچ است و بس
هيچ هيچست اين همه هيچست و بس
فكر كن در صنعت آن پادشاه
كين همه بر هيچ ميدارد نگاه
چون همه بر هيچ باشد از يكي
اين همه پس هيچ باشد بيشكي
جزو و كل برهان ذات پاك اوست
عرش و فرش اقطاع مشتي خاك اوست
عرش بر آبست و عالم بر هواست
بگذر از آب و هوا جمله خداست
عرش و عالم جز طلسمي بيش نيست
اوست و بس اين جمله اسمي بيش نيست
درنگر كين عالم و آن عالم اوست
نيست غير او وگر هست آن هم اوست
جمله يك ذاتست اما متصف
جمله يك حرف و عبارت مختلف
مرد ميبايد كه باشد شه شناس
گر ببيند شاه را در صد لباس
در غلط نبود كه ميداند كه كيست
چون همه اوست اين غلط كردن ز چيست
در غلط افتادن احول را بود
اين نظر مردي معطل را بود
اي دريغا هيچ كس رانيست تاب
ديدها كور و جهان پر ز آفتاب
گر نبيني اين خرد را گم كني
جمله او بيني و خود را گم كني
جمله دارند اي عجب دامن به دست
وز همه دورند و با او همنشست
اي ز پيدايي خود بس ناپديد
جملهٔ عالم تو و كس ناپديد
جان نهان در جسم و تو در جان نهان
اي نهان اندر نهان اي جان جان
اي ز جمله پيش و هم پيش از همه
جمله از خود ديده و خويش از همه
بام تو پر پاسبان، در پر عسس
سوي تو چون راه يابد هيچ كس
عقل و جان را گرد ذاتت راه نيست
وز صفاتت هيچ كس آگاه نيست
گرچه در جان گنج پنهان هم تويي
آشكارا بر تن و جان هم تويي
جملهٔ جانها ز كنهت بينشان
انبيا بر خاك راهت جان فشان
عقل اگر از تو وجودي پي برد
ليك هرگز ره به كنهت كي برد
چون تويي جاويد در هستي تمام
دستها كلي فرو بستي تمام
اي درون جان برون جان تويي
هرچه گويم آن نهٔ هم آن تويي
اي خرد سرگشتهٔ درگاه تو
عقل را سر رشته گم در راه تو
جملهٔ عالم به تو بينم عيان
وز تو در عالم نميبينم نشان
هركسي از تو نشاني داد باز
خود نشان نيست از تو اي داناي راز
گرچه چندين چشم گردون بازكرد
هم نديد از راه تو يك ذره گرد
نه زمين هم ديد هرگز گرد تو
گرچه بر سركرد خاك از درد تو
آفتاب از شوق تو رفته ز هوش
هر شبي در روي ميماليد گوش
ماه نيز از بهر تو بگداخته
هر مه از حيرت سپرانداخته
بحر در شورت سرانداز آمده
دامنيتر خشك لب باز آمده
كوه را صد عقبه بر ره مانده
پاي در گل تا كمر گه مانده
آتش از شوق تو چون آتش شده
پاي بر آتش چنين سركش شده
باد بي تو بي سر و پاي آمده
باد در كف باد پيماي آمده
آب را نامانده آبي بر جگر
وابش از شوق تو بگذشته ز سر
خاك در كوي تو بر در مانده
خاكساري خاك بر سرمانده
چند گويم چون نيايي در صفت
چون كنم چون من ندارم معرفت
گر تو اي دل طالبي در راه رو
مينگر از پيش و پس آگاه رو
سالكان را بين به درگاه آمده
جمله پشتاپشت همراه آمده
هست با هر ذره درگاهي دگر
پس ز هر ذره بدو راهي دگر
تو چه داني تا كدامين ره روي
وز كدامين ره بدان درگه روي
آن زمان كورا عيان جويي نهانست
و آن زمان كورا نهان جويي عيانست
گر عيان جويي نهان آنگه بود
ور نهان جويي عيان آنگه بود
ور بهم جويي چو بيچونست او
آن زمان از هر دو بيرونست او
تو نكردي هيچ گم چيزي مجوي
هرچه گويي نيست آن چيزي مگوي
آنچ گويي و انچ داني آن تويي
خويش رابشناس صد چندان تويي
تو بدو بشناس او را نه به خود
راه از و خيزد بدو نه از خرد
واصفان را وصف او درخورد نيست
لايق هر مرد و هر نامرد نيست
عجز از آن همشيره شد با معرفت
كو نه در شرح آيد و نه در صفت
قسم خلق از وي خيالي بيش نيست
زو خبر دادن محالي بيش نيست
كو به غايت نيك و گر بد گفتهاند
هرچ ازو گفتند از خود گفتهاند
برتر از علمست و بيرون از عيانست
زانك در قدوسي خود بينشانست
زو نشان جز بينشاني كس نيافت
چارهاي جز جان فشاني كس نيافت
هيچ كس را درخودي و بيخودي
زو نصيبي نيست الا الذي
ذره ذره در دو گيتي وهم تست
هرچ داني نه خداست آن فهم تست
نيست او آن كسي آنجا كه اوست
كي رسد جان كسي آنجا كه اوست
صد هزاران طور از جان بر ترست
هرچ خواهم گفت او زان برتراست
عقل در سوداي او حيران بماند
جان ز عجز انگشت در دندان بماند
عقل را بر گنج وصلش دست نيست
جان پاك آنجايگه كو هست نيست
چيست جان در كار او سرگشتهاي
دل جگر خواري به خون آغشتهاي
مي مكن چندين قياس اي حق شناس
زانك نايد كار بي چون در قياس
در جلالش عقل و جان فرتوت شد
عقل حيران گشت و جان مبهوت شد
چون نبود از انبياء و از رسل
هيچ كس يك جزويي از كل كل
جمله عاجز روي بر خاك آمدند
در خطاب ماعرفناك آمدند
من كه باشم تا زنم لاف شناخت
او شناسا شد كه جز با او نساخت
چون جزو در هر دو عالم نيست كس
با كه سازد اينت سودا و هوس
هست دريايي ز جوهر موج زن
تو نداني اين سخن شش پنج زن
هركه او آن جوهر و دريا نيافت
لا شد و الاء لاالا نيافت
هرچ آن موصوف شد آن كي بود
با منت اين گفتن آسان كي بود
آن مگو چون در اشارت نايدت
دم مزن چون در عبارت نايدت
نه اشارت ميپذيرد نه بيان
نه كسي زو علم دارد نه نشان
تو مباش اصلا، كمال اينست و بس
تو ز تو لا شو، وصال اينست و بس
تو درو گم شو حلولي اين بود
هرچ اين نبود فضولي اين بود
در يكي رو و از دوي يك سوي باش
يك دل و يك قبله و يك روي باش
اي خليفهزادهٔ بي معرفت
با پدر در معرفت شو هم صفت
هرچ آورد از عدم حق در وجود
جمله افتادند پيشش در سجود
چون رسيد آخر به آدم فطرتش
در پس صد پرده برد از غيرتش
گفت اي آدم تو بحر جود باش
ساجدند آن جمله تو مسجود باش
و آن يكي كز سجدهٔ او سربتافت
مسخ و ملعون گشت و آن سر درنيافت
چون سيه رو گشت گفت اي بينياز
ضايعم مگذار و كار من بساز
حق تعالي گفت اي ملعون راه
هم خليفست آدم و هم پادشاه
باش چشما روي او امروز تو
بعد ازين فردا سپندش سوز تو
جزو كل شد چون فرو شد جان به جسم
كس نسازد زين عجايبتر طلسم
جان بلندي داشت تن پستي خاك
مجتمع شد خاك پست و جان پاك
چون بلند و پست با هم يار شد
آدمي اعجوبهٔ اسرار شد
ليك كس واقف نشد ز اسرار او
نيست كار هر گدايي كار او
نه بدانستيم و نه بشناختيم
نه زماني نيز دل پرداختيم
چند گويي جز خموشي راه نيست
زانك كس را زهرهٔ يك آه نيست
آگهند از روي اين دريا بسي
ليك آگه نيست از قعرش كسي
گنج در قعرست گيتي چون طلسم
بشكند آخر طلسم و بند جسم
گنج يابي چون طلسم از پيش رفت
جان شود پيدا چو جسم از پيش رفت
بعد از آن جانت طلسمي ديگرست
غيب را جان تو جسمي ديگرست
همچنين ميرو به پايانش مپرس
در چنين دردي به درمانش مپرس
در بن اين بحر بي پايان بسي
غرقه گشتند و خبر نيست از كسي
در چنين بحري كه بحر اعظمست
عالمي ذرهست و ذره عالمست
كوپله ست اين بحر را عالم، بدان
ذرهٔ هم كوپله ست اين هم بدان
كو نمايد عالم و يك ذره هم
كم شود دو كوپله زين بحر كم
كس چه داند تا درين بحر عميق
سنگ ريزه قدر دارد يا عقيق
عقل و جان و دين و دل درباختم
تا كمال ذرهاي بشناختم
لب بدوز از عرش وز كرسي مپرس
گر همه يك ذره ميپرسي مپرس
عقل تو چون در سر مويي بسوخت
هر دو لب بايد ز پرسيدن بدوخت
كس نداند كنه يك ذره تمام
چند پرسي چند گويي والسلام
چيست گردون سرنگون ناپايدار
بيقراري دايما بر يك قرار
در ره او پا و سر گم كردهاي
پردهٔ در پردهٔ در پردهاي
حل و عقد اين چنين سلطانيي
كي توان كردن گر دانيي
چرخ ميخواهد كه اين سر پي برد
او به سرگرداني اين سر كي برد
چرخ جز سرگشته و پي كرده چيست
اوچه داند تا درون پرده چيست
او كه چندين سال بر سر گشته است
بي سر و بن گرد اين در گشته است
مينداند در درون پرده راز
كي شود بر چون تويي اين پرده باز
كار عالم عبرت است و حسرتست
حيرت اندر حيرت اندر حيرتست
هر زمان اين راه بيپايان تراست
خلق هر ساعت درو حيران ترست
هيچ داني راه رو چون ديد راه
هركه افزون رفت افزون ديد راه
بي نهايت كرد و كاري داشتي
بي عدد حصر و شماري داشتي
كارگاه پر عجائب ديدهام
جمله را از خويش غايب ديدهام
سوي كنه خويش كس را راه نيست
ذرهاي از ذرهاي آگاه نيست
هست كاري پشت و رو نه سر نه پاي
روي در ديوار و پشت دست خاي
مبتلاي خويش و حيران توم
گر بدم گر نيك هم زان توم
نيم جزوم بي تو من، در من نگر
كل شوم گر تو كني در من نظر
يك نظر سوي دل پر خونم آر
وز ميان اين همه بيرونم آر
گر تو خواني ناكس خويشم دمي
هيچ كس در گرد من نرسد همي
من كه باشم تا كسي باشم ترا
اين بسم گر ناكسي باشم ترا
كي توانم گفت هندوي توم
هندوي خاك سگ كوي توم
هندوي جان بر ميان دارم ز تو
داغ همچون حبشيان دارم ز تو
گر نيم هندوت چون مقبل شدم
تا شدم هندوت زنگي دل شدم
هندوي با داغ را مفروش تو
حلقهاي كن بنده را در گوش تو
اي ز فضلت ناشده نوميد كس
حلقه و داغ توم جاويد بس
هركه را خوش نيست دل در درد تو
خوش مبادش زانك نيست او مرد تو
ذره دردم ده اي درمان من
زانك بي دردت بميرد جان من
كفر كافر را و دين ديندار را
ذرهٔ دردت دل عطار را
يا رب آگاهي ز يا ربهاي من
حاضري در ماتم شبهاي من
ماتمم از حد بشد سوري فرست
در ميان ظلمتم نوري فرست
پايمرد من در اين ماتم تو باش
كس ندارم دست گيرم هم تو باش
لذت نور مسلمانيم ده
نيستي نفس ظلمانيم ده
ذرهٔام لا شده در سايهاي
نيست از هستي مرا سايهاي
سايلم زان حضرت چون آفتاب
بوك از آن تابم رسد يك رشته تاب
تا مگر چون ذرهٔ سرگشته من
درجهم دستي زنم در رشته من
پس برون آيم از اين روزن كه هست
پيش گيرم عالمي روشن كه هست
تا نيامد بر لبم اين جان كه بود
داشتم آخر كسي زان سان كه بود
چون برآيد جان ندارم جز تو كس
هم ره جانم تو باش آخر نفس
چون ز من خالي بماند جاي من
گر تو هم راهم نباشي واي من
روي آن دارد كه هم راهي كني
ميتواني كرد اگر خواهي كني
آفرين جان آفرين پاك را
آنكه جان بخشيد و ايمان خاك را
عرش را بر آب بنياد او نهاد
خاكيان را عمر بر باد او نهاد
آسمان را در زبردستي بداشت
خاك را در غايت پستي بداشت
آن يكي را جنبش مادام داد
وان دگر را دايما آرام داد
آسمان چون خيمهٔ برپاي كرد
بي ستون كرد و زمينش جاي كرد
كرد در شش روز هفت انجم پديد
وز دو حرف آورد نه طارم پديد
مهرهٔ انجم ز زرين حقه ساخت
با فلك در حقه هر شب مهره باخت
دام تن را مختلف احوال كرد
مرغ جان را خاك در دنبال كرد
بحر را بگذاشت در تسليم خويش
كوه را افسرده كرد از بيم خويش
بحر را از تشنگي لب خشك كرد
سنگ را ياقوت و خون را مشك كرد
روح را در صورت پاك اونمود
اين همه كار از كفي خاك او نمود
عقل سركش را به شرع افكنده كرد
تن به جان و جان به ايمان زنده كرد
كوه را هم تيغ داد و هم كمر
تا به سرهنگي او افراخت سر
گاه گل در روي آتش دسته كرد
گاه پل بر روي دريا بسته كرد
نيم پشه بر سر دشمن گماشت
بر سر او چار صد سالش بداشت
عنكبوتي را به حكمت دام داد
صدر عالم را درو آرام داد
بست موري را كمر چون موي سر
كرد او را با سليمان در كمر
خلعت اولاد عباسش بداد
طاء و سين بيزحمت طاسش بداد
پيشواياني كه ره بين آمدند
گاه و بيگاه از پي اين آمدند
جان خود را عين حيرت يافتند
هم ره جان عجز و حسرت يافتند
درنگر اول كه با آدم چه كرد
عمرها بر وي در آن ماتم چه كرد
بازبنگر نوح را غرقاب كار
تا چه برد از كافران سالي هزار
باز ابراهيم را بين دل شده
منجنيق و آتشش منزل شده
باز اسمعيل را بين سوگوار
كبش او قربان شده در كوي يار
باز در يعقوب سرگردان نگر
چشم كرده در سر كار پسر
باز يوسف را نگر در داوري
بندگي و چاه و زندان بر سري
باز ايوب ستمكش را نگر
مانده در كرمان و گرگان پيش در
باز يونس را نگر گم گشته راه
آمده از مه به ماهي چند گاه
باز موسي را نگر ز آغاز عهد
دايه فرعون و شده تابوت مهد
باز داود زرهگر را نگر
موم كرده آهن از تف جگر
باز بنگر كز سليمان خديو
ملك وي بر باد چون بگرفت ديو
باز آن را بين كه دل پر جوش شد
اره بر سر دم نزد خاموش شد
باز يحيي را نگر در پيش جمع
زار سر بريده در طشتي چو شمع
باز عيسي را نگر كز پاي دار
شد هزيمت از جهودان چند بار
باز بنگر تا سر پيغامبران
چه جفا و رنج ديد از كافران
تو چنان داني كه اين آسان بود
بلكه كمتر چيز ترك جان بود
چند گويم چون دگر گفتم نماند
گر گلي كز شاخ ميرفتم نماند
كشتهٔ حيرت شدم يكبارگي
ميندانم چاره جز بيچارگي
اي خرد در راه تو طفلي بشير
گم شده در جست و جويت عقل پير
در چنان ذاتي من آنگه كي رسم
از زعم من در منزه كي رسم
نه تو در علم آيي و نه در عيان
ني زيان و سودي از سود و زيان
نه ز موسي هرگزت سودي رسد
نه ز فرعونت زيان بودي رسد
اي خداي بينهايت جز تو كيست
چون توئي بيحد و غايت جز تو چيست
هيچ چيز از بينهايت بيشكي
چون به سر نايد كجا ماند يكي
اي جهاني خلق حيران مانده
تو بزير پرده پنهان مانده
پرده برگير آخر و جانم مسوز
بيش ازين در پرده پنهانم مسوز
گم شدم در بحر حيرت ناگهان
زين همه سرگشتگي بازم رهان
در ميان بحر گردون ماندهام
وز درون پرده بيرون ماندهام
بنده را زين بحر نامحرم برآر
تو درافكندي مرا تو هم برآر
نفس من بگرفت سر تا پاي من
گر نگيري دست من اي واي من
جانم آلودست از بيهودگي
من ندارم طاقت آلودگي
يا ازين آلودگي پاكم بكن
يا نه در خونم كش و خاكم بكن
خلق ترسند از تو من ترسم ز خود
كز تو نيكو ديدهام از خويش بد
مردهٔيام ميروم بر روي خاك
زنده گردان جانم اي جانبخش پاك
مؤمنو كافر به خون آغشتهاند
يا همه سرگشته يا برگشتهاند
گر بخواني اين بود سرگشتگي
ور براني اين بود برگشتگي
پادشاها دل به خون آغشتهام
پاي تا سر چون فلك سرگشتهام
گفتهاي من با شماام روز و شب
يك نفس فارغ مباشيد از طلب
چون چنين با يكدگر همسايهايم
تو چو خرشيدي و ما هم سايهايم
چه بود اي معطي بيسرمايگان
گر نگه داري حق همسايگان
با دلي پر درد و جاني با دريغ
ز اشتياقت اشك ميبارم چو ميغ
گر دريغ خويش برگويم ترا
گم بباشم تا به كي جويم ترا
ره برم شو زان كه گم راه آمدم
دولتم ده گرچه بيگاه آمدم
هركه در كوي تو دولت يار شد
در تو گم گشت وز خود بيزار شد
نيستم نوميد و هستم بيقرار
بوك درگيرد يكي از صد هزار
مادري را طفل در آب اوفتاد
جان مادر در تب و تاب اوفتاد
در تحير طفل ميزد دست و پاي
آب بردش تا بناب آسياي
خواست شد در ناو مادر كان بديد
شد سوي درز آب حالي بركشيد
آب از پس رفت و آن طفل عزيز
بر سر آن آب از پس رفت نيز
مادرش درجست او را برگرفت
شيردادش حالي و در برگرفت
اي ز شفقت داده مهر مادران
هست اين غرقاب را ناوي گران
چون در آن گرداب حيرت اوفتيم
پيش ناو آب حسرت اوفتيم
مانده سرگردان چو آن طفل در آب
دست و پايي ميزنيم از اضطراب
آن نفس اي مشفق طفلان راه
از كرم در غرقهٔ خود كن نگاه
رحمتي كن بر دل پرتاب ما
بركش از لطف و كرم در ز آب ما
شيرده ما را ز پستان كرم
برمگير از پيش ما خوان كرم
اي وراي وصف و ادراك آمده
از صفات واصفان پاك آمده
دست كس نرسيد برفتراك تو
لاجرم هستيم خاك خاك تو
خاك تو ياران پاك تو شدند
اهل عالم خاك خاك تو شدند
هرك خاكي نيست ياران ترا
دشمن است او دوست داران ترا
اولش بوبكر و آخر مرتضا
چار ركن كعبهٔ صدق و صفا
آن يكي در صدق هم راز و زير
و آن دگر در عدل خورشيد منير
آن يكي درياي آزرم و حيا
آن دگر شاه اولوالعلم و سخا
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد