ديدهور مردي به دريا شد فرود
گفت اي دريا چرا داري كبود
جامهٔ ماتم چرا پوشيدهاي
نيست هيچ آتش، چرا جوشيدهاي
داد دريا آن نكو دل را جواب
كز فراق دوست دارم اضطراب
چون ز نامردي نيم من مرد او
جامه نيلي كردهام از درد او
خشك لب بنشستهام مدهوش من
ز آتش عشق آب من شد جوش زن
گر بيابم قطرهاي از كوثرش
زندهٔ جاويد گردم بر درش
ورنه چون من صد هزاران خشك لب
ميبميرد در ره او روز و شب
پس درآمد زود بوتيمار پيش
گفت اي مرغان من و تيمار خويش
بر لب درياست خوشتر جاي من
نشنود هرگز كسي آواي من
از كم آزاري من هرگز دمي
كس نيازارد ز من در عالمي
بر لب دريا نشينم دردمند
دايما اندوهگين و مستمند
ز آرزوي آب دل پر خون كنم
چون دريغ آيد، نجوشم چون كنم
چون نيم من اهل دريا، اي عجب
بر لب دريا به ميرم خشك لب
گرچه دريا ميزند صد گونه جوش
من نيارم كرد از و يك قطره نوش
گر ز دريا كم شود يك قطره آب
ز آتش غيرت دلم گردد كباب
چون مني را عشق دريا بس بود
در سرم اين شيوه سودا بس بود
جز غم دريا نخواهم اين زمان
تاب سيمرغم نباشد الامان
آنك او را قطرهٔ آبست اصل
كي تواند يافت از سيمرغ وصل
هدهدش گفت اي ز دريا بي خبر
هست دريا پر نهنگ و جانور
گاه تلخست آب او را گاه شور
گاه آرامست او را گاه زور
منقلب چيزست و ناپاينده هم
گه شونده گاه بازآينده هم
بس بزرگان را كه كشتي كرد خرد
بس كه در گرداب او افتاد و مرد
هرك چون غواص ره دارد درو
از غم جان دم نگه دارد درو
ور زند در قعر دريا دم كسي
مرده از بن با سرافتد چون خسي
از چنين كس كو وفاداري نداشت
هيچكس اوميد دلداري نداشت
گر تو از دريا نيايي با كنار
غرقه گرداند ترا پايان كار
ميزند او خود ز شوق دوست جوش
گاه در موج است و گاهي در خروش
او چو خود را مينيابد كام دل
تو نيابي هم از و آرام دل
هست دريا چشمهاي ز كوي او
تو چرا قانع شدي بي روي او
چون جدا افتاد يوسف از پدر
گشت يعقوب از فراقش بيبصر
موج ميزد بحر خون از ديدگانش
نام يوسف مانده دايم در زفانش
جبرئيل آمد هرگز گرد گر
بر زفان تو كند يوسف گذر
محو گردانيم نامت بعد ازين
از ميان انبيا و مرسلين
چون درآمد امرش از حق آن زمان
گشت محوش نام يوسف از زفان
گرچه نام يوسفش بودي نديم
نام او در جان خود گشتي مقيم
ديد يوسف را شبي در خواب پيش
خواست تا او را بخواند سوي خويش
يادش آمد آنچ حق فرموده بود
تن زد آن سرگشتهٔ فرسوده زود
لكن از بي طاقتي از جان پاك
بركشيد آهي به غايت دردناك
چون ز خواب خوش بجنبيد او ز جاي
جبرئيل آمد كه ميگويد خداي
گر نراندي نام يوسف بر زفان
ليك آهي بركشيدي آن زمان
در ميان آه تو دانم كه بود
در حقيقت توبه بشكستي چه سود
عقل را زين كار سودا ميكند
عشق بازي بين كه با ما ميكند
صعوه آمد دل ضعيف و تن نزار
پاي تا سر همچو آتش بيقرار
گفت من حيران و فرتوت آمدم
بيدل و بيقوت و قوت آمدم
همچو موسي بازو و زوريم نيست
وز ضعيفي قوت موريم نيست
من نه پر دارم نه پا نه هيچ نيز
كي رسم در گرد سيمرغ عزيز
پيش او اين مرغ عاجز كي رسد
صعوه در سيمرغ هرگز كي رسد
در جهان او را طلب كاران بسيست
وصل او كي لايق چون من كسيست
در وصال او چو نتوانم رسيد
بر محالي راه نتوانم بريد
گر نهم رويي بسوي درگهش
يا بميرم يا بسوزم در رهش
چون نيم من مرد او، اين جايگاه
يوسف خود باز ميجويم ز چاه
يوسفي گم كردهام در چاهسار
بازيابم آخرش در روزگار
گر بيابم يوسف خود را ز چاه
بر پرم با او من از ماهي به ماه
هدهدش گفت اي زشنگي و خوشي
كرده در افتادگي صد سركشي
جمله سالوسي تو من اين كي خرم
نيست اين سالوسي تو درخورم
پاي در ره نه، مزن دم، لب بدوز
گر بسوزند اين همه تو هم بسوز
گر تو يعقوبي به معني في المثل
يوسفت ندهند كمتر كن حيل
ميفروزد آتش غيرت مدام
عشق يوسف هست بر عالم حرام
حقهٔ زر داشت مردي بيخبر
چون بمرد و زو بماند آن حقه زر
بعد سالي ديد فرزندش به خواب
صورتش چون موش دو چشمش پر آب
پس در آن موضع كه زر بنهاده بود
موشي اندر گرد آن ميگشت زود
گفت فرزندش كزو كردم سؤال
كز چه اينجا آمدي بر گوي حال
گفت زر بنهادهام اين جايگاه
من ندانم تا بدو كس يافت راه
گفت آخر صورت موشت چراست
گفت هر دل را كه مهر زر نخاست
صورتش اينست و در من مينگر
پند گير و زر بيفكن اي پسر
پادشاهي بود بس صاحب جمال
در جهان حسن بيمثل و مثال
ملك عالم مصحف اسرار او
در نكويي آيتي ديدار او
ميندانم هيچ كس آن زهره يافت
كو تواند از جمالش بهره يافت
روي عالم پر شد از غوغاي او
خلق را از حد بشد سوداي او
گاه شب ديزي برون راندي به كوي
برقعي گلگون فرو هشتي به روي
هرك كردي سوي آن برقع نگاه
سر بريدنديش از تن بيگناه
وانك نام او براندي بر زفان
قطع كردندي زفانش در زمان
ور كسي انديشه كردي زان وصال
عقل و جان برباد دادي زان محال
روز بودي كز غم عشقش هزار
ميبمردند اينت عشق و اينت كار
گر كسي ديدي جمالش آشكار
جان بدادي و بمردي زار زار
مردن از عشق رخ آن دلنواز
بهتر از صد زندگاني دراز
نه كسي را صبر بودي زو دمي
نه كسي را تاب او بودي همي
خلق ميبودند دايم زين طلب
صبر نه بااو و بياو اي عجب
گر كسي را تاب بودي يك زمان
شاه روي خويش بنمودي عيان
ليك چون كس تاب ديد او نداشت
لذتي جز در شنيد او نداشت
چون نيامد هيچ خلقي مرد او
جمله ميمردند و دل پر درد او
آينه فرمود حالي پادشاه
كاندر آينه توان كردن نگاه
روي را از آينه مي تافتي
هركس از رويش نشاني يافتي
گر تو ميداري جمال يار دوست
دل بدان كايينهٔ ديدار اوست
دل بدست آر و جمال او ببين
آينه كن جان جلال او ببين
پادشاه تست بر قصر جلال
قصر روشن ز آفتاب آن جمال
پادشاه خويش را در دل ببين
هوش را در ذرهٔ حاصل ببين
هر لباسي كان به صحرا آمدست
سايهٔ سيمرغ زيبا آمدست
گر ترا سيمرغ بنمايد جمال
سايه را سيمرغ بيني بيخيال
گر همه چل مرغ و گر سيمرغ بود
هرچ ديدي سايهٔ سيمرغ بود
سايه را سيمرغ چون نبود جدا
گر جدايي گويي آن نبود روا
هر دو چون هستند با هم بازجوي
در گذر از سايه وانگه رازجوي
چون تو گم گشتي چنين در سايهاي
كي ز سيمرغت رسد سرمايهاي
گر ترا پيدا شود يك فتح باب
تو درون سايه بيني آفتاب
سايه در خورشيد گم بيني مدام
خود همه خورشيد بيني والسلام
بعد از آن مرغان ديگر سر به سر
عذرها گفتند مشتي بيخبر
هر يكي از جهل عذري نيز گفت
گر نگفت از صدر كز دهليز گفت
گر بگويم عذر يك يك با تو باز
دار معذورم كه ميگردد دراز
هر كسي را بود عذري تنگ و لنگ
اين چنين كس كي كند عنقا به چنگ
هرك عنقا راست از جان خواستار
چنگ از جان باز دارد مردوار
هركه را در آشيان سي دانه نيست
شايد از سيمرغ اگر ديوانه نيست
چون نداري دانهاي را حوصله
چون تو با سيمرغ باشي هم چله
چون تهي كردي به يك مي پهلوان
دوستكاني چون خوري با پهلوان
چون نداري ذرهاي را گنج و تاب
چون تواني جست گنج از آفتاب
چون شدي در قطرهٔ ناچيز و غرق
چون روي از پاي دريا تا به فرق
زآنچ آن خودهست بويي نيست اين
كار هر ناشسته رويي نيست اين
جملهٔ مرغان چو بشنيدند حال
سر به سر كردند از هدهد سؤال
كاي سبق برده ز ما در ره بري
ختم كرده بهتري و مهتري
ما همه مشتي ضعيف و ناتوان
بيپر و بيبال و نه تن نه توان
كي رسيم آخر به سيمرغ رفيع
گر رسد از ما كسي، باشد بديع
نسبت ما چيست با او بازگوي
زانك نتوان شد به عميا رازجوي
گرميان ما و او نسبت بدي
هر يكي را سوي او رغبت بدي
او سليمانست ما موري گدا
درنگر كو از كجا ما از كجا
كرده موري را ميان چاه بند
كي رسد در گرد سيمرغ بلند
خسروي كار گدايي كي بود
اين به بازوي چو مائي كي بود
هدهد آنگه گفت كاي بيحاصلان
عشق كي نيكو بود از بددلان
اي گدايان چندازين بيحاصلي
راست نايد عاشقي و بددلي
هركه را در عشق چشمي بازشد
پاي كوبان آمد و جان بازشد
تو بدان كانگه كه سيمرغ از نقاب
آشكارا كرد رخ چون آفتاب
صد هزاران سايه بر خاك او فكند
پس نظر بر سايهٔ پاك او فكند
سايهٔ خود كرد بر عالم نثار
گشت چندين مرغ هر دم آشكار
صورت مرغان عالم سر به سر
سايهٔ اوست اين بدان اي بي هنر
اين بدان چون اين بدانستي نخست
سوي آن حضرت نسب درست
حق بدانستي ببين آنگه بباش
چون بدانستي مكن اين راز فاش
هرك او از كسب مستغرق بود
حاش لله گر تو گويي حق بود
گر تو گشتي آنچ گفتم نه حقي
ليك در حق دايما مستغرقي
مرد مستغرق حلولي كي بود
اين سخن كار فضولي كي بود
چون بدانستي كه ظل كيستي
فارغي گر مردي و گر زيستي
گر نگشتي هيچ سيمرغ آشكار
نيستي سيمرغ هرگز سايهدار
باز اگر سيمرغ ميگشتي نهان
سايهاي هرگز نماندي در جهان
هرچ اينجا سايهاي پيدا شود
اول آن چيز آشكار آنجا شود
ديدهٔ سيمرغ بين گر نيستت
دل چو آيينه منور نيستت
چون كسي را نيست چشم آن جمال
وز جمالش هست صبر لامحال
با جمالش عشق نتوانست باخت
از كمال لطف خود آيينه ساخت
هست از آيينه دل در دل نگر
تا ببيني روي او در دل نگر
هدهد رهبر چنين گفت آن زمان
كانك عاشق شد نه انديشد ز جان
چون بترك جان بگويد عاشقي
خواه زاهد باش خواهي فاسقي
چون دل تو دشمن جان آمدست
جان برافشان ره به پايان آمدست
سد ره جانست، جان ايثار كن
پس برافكن ديده و ديدار كن
گر ترا گويند از ايمان برآي
ور خطاب آيد ترا كز جان برآي
تو كه باشي ، اين و آن را برفشان
ترك ايمان گير و جان را برفشان
منكري گويد كه اين بس منكرست
عشق گو از كفر و ايمان برترست
عشق را با كفر و با ايمان چه كار
عاشقان را لحظهاي با جان چه كار
عاشق آتش بر همه خرمن زند
اره بر فرقش نهند او تن زند
درد و خون دل ببايد عشق را
قصهٔ مشكل ببايد عشق را
ساقيا خون جگر در جامكن
گر نداري درد از ما وامكن
عشق را دردي ببايد پردهسوز
گاه جان را پردهدر گه پردهدوز
ذرهٔ عشق از همه آفاق به
ذرهٔ درد از همه عشاق به
عشق مغز كاينات آمد مدام
ليك نبود عشق بيدردي تمام
قدسيان را عشق هست و درد نيست
درد را جز آدمي درخورد نيست
هركه را در عشق محكم شد قدم
در گذشت از كفر و از اسلام هم
عشق سوي فقر در بگشايدت
فقر سوي كفر ره بنمايدت
چون ترا اين كفر وين ايمان نماند
اين تن تو گم شد و اين جان نماند
بعد از آن مردي شوي اين كار را
مرد بايد اين چنين اسرار را
پاي درنه همچو مردان و مترس
درگذار از كفر و ايمان و مترس
چند ترسي، دست از طفلي بدار
بازشو چون شيرمردان پيش كار
گر ترا صد عقبه ناگاه اوفتد
باك نبود چون درين راه اوفتد
چون اياز از چشم بد رنجور شد
عافيت از چشم سلطان دور شد
ناتوان بر بستر زاري فتاد
در بلا و رنج و بيماري فتاد
چون خبر آمد به محمود از اياس
خادمي را خواند شاه حق شناي
گفت ميرو تا به نزديك اياز
پس بدو گوي اي ز شه افتاده باز
دور از روي تو زان دورم ز تو
كز غم رنج تو رنجورم ز تو
تا كه رنجوري تو فكرت ميكنم
تا تو رنجوري ندانم يا منم
گر تنم دور اوفتاد از هم نفس
جان مشتاقم بدو نزديك و بس
ماندهام مشتاق جاني از تو من
نيستم غايب زماني از تو من
چشم بد بدكاري بسيار كرد
نازنيني را چو تو بيمار كرد
اين بگفت و گفت در ره زود رو
همچو آتش آي و همچون دود رو
پس مكن در ره توقف زينهار
همچو آب از برق ميرو برقوار
گر كني در راه يك ساعت درنگ
ما دو عالم بر تو گردانيم تنگ
خادم سرگشته در راه ايستاد
تا به نزديك اياز آمد چو باد
ديد سلطان را نشسته پيش او
مضطرب شد عقل دورانديش او
لرزه بر اندام خادم اوفتاد
گوييا در رنج دايم اوفتاد
گفت، با شه چون توان آويختن
اين زمان خونم بخواهد ريختن
خورد سوگندان كه در ره هيچ جاي
نه باستادم نه بنشستم ز پاي
من ندانم ذرهاي تا پادشاه
پيش از من چون رسيد اين جايگاه
شه اگر دارد اگر نه باورم
گر درين تقصير كردم كافرم
شاه گفتش نيستي محرم درين
كي بري تو راهاي خادم درين
من رهي دزديده دارم سوي او
زانك نشكيبم دمي بيروي او
هر زمان زان ره بدو آيم نهان
تا خبر نبود كسي را در جهان
راه دزديده ميان ما بسيست
رازها در ضمن جان مابسيست
از برون گرچه خبر خواهم ازو
در درون پرده آگاهم ازو
راز اگر ميپوشم از بيرونيان
در درون با اوست جانم در ميان
چون همه مرغان شنودند اين سخن
نيك پي بردند اسرار كهن
جمله با سيمرغ نسبت يافتند
لاجرم در سير رغبت يافتند
زين سخن يكسر به ره بازآمدند
جمله همدرد و هم آواز آمدند
زو بپرسيدند كاي استاد كار
چون دهيم آخر درين ره داد كار
زانك نبود در چنين عالي مقام
از ضعيفان اين روش هرگز تمام
گفت چون اسكندر آن صاحب قبول
خواستي جايي فرستادن رسول
چون رسد آخر خود آن شاه جهان
جامه پوشيدي و خود رفتي نهان
پس بگفتي آنچ كس نشنوده است
گفتي اسكندر چنين فرموده است
در همه عالم نميدانست كس
كين رسول اسكندر است آنجا و بس
هيچ كس چون چشم اسكندر نداشت
گرچه گفت اسكندر و باور نداشت
هست راهي سوي هر دل شاه را
ليك ره نبود دل گم راه را
گر برون حجره شد بيگانه بود
غم مخور خوردي درون هم خانه بود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد