(۱۰) حكايت بايزيد و زنّار بستن او

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۰) حكايت بايزيد و زنّار بستن او

۳۴ بازديد


چو در نزع اوفتاد آن پير بسطام
بياران گفت كاي قوم نكوكام
يكي زنّار آريدم هم اكنون
كه تا بر بندد اين مسكينِ مجنون
خروشي از ميان قوم برخاست
كه از زنّار نايد كار تو راست
چگونه باشد اي سلطان اسرار
ميان بايزيد آنگاه و زنّار
دگر ره خواست زنّاري ز اصحاب
نمي‌آورد كس آن كار را تاب
بآخر كرد شيخ الحاح بسيار
نمي‌دانست كس درمانِ آن كار
همه گفتند اگر بر شيخ تقدير
شقاوة خواستست آنرا چه تدبير
يكي زنّار آوردند اصحاب
كه تا بر بست و بگشاد ازدو چشم آب
پس آنگه روي را در خاك ماليد
بسوز جان و درد دل بناليد
بسي افشاند خون ازچشمِ خونبار
وزان پس از ميان ببريد زنّار
زبان بگشاد كاي قيّومِ مطلق
بحقّ آنكه جاويدان توئي حق
كه چون اين دم بريدم بند زنّار
همان هفتاد ساله گبرم انگار
نه گبري كو درين دم باز گردد
بيك فضل تو صاحب راز گردد؟
من آن گبرم كه اين دم بازگشتم
چه گر دير آمدم هم باز گشتم
بگفت اين و شهادة تازه كرد او
بسي زاري بي اندازه كرد او
اگرچه راه افزون آمدم من
همان انگار كاكنون آمدم من
چو ميداني كه من هيچم الهي
ز هيچي اين همه پس مي چه خواهي
چه دارم، درد بي اندازه دارم
ز مال و ملك قلبي تازه دارم
چو دل دارم خرابي و كبابي
چه مي‌خواهي خراجي از خرابي
اگر توعجز مي‌خواهي بسي هست
ندانم تا چو من عاجز كسي هست
غمم جز تو دگر كس مي‌نداند
تو مي‌داني اگركس مي‌نداند
چه مي‌گويم چو دانم ناظري تو
چه مي‌جويم چو دانم حاضري تو
تو خود بخشي اگر جويم وگرنه
تو خود داني اگر گويم وگرنه
همه بي سر تنيم افتاده در بند
چه برخيزد ازين بي سر تني چند؟
چو از خلقت نه سود ونه زيانست
همه رحمت براي عاصيانست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد