(۶) حكايت ايّوب پيغامبر

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۶) حكايت ايّوب پيغامبر

۳۴ بازديد


بزرگي گفت ايّوب پيمبر
كه چندين سال گشت از كِرم مضطر
ز چندان رنج آهي بود مقصود
چو كرد آهي نجاتش داد معبود
زكريا ارّهٔ بر سر بزاري
بدوگفتا اگر آهي برآري
كنم از انبيا بسترده نامت
مزن دم تا كند ارّه تمامت
عجايب بين كزان يك آه مي‌خواست
وزين يك خامشي را ز آه مي‌خواست
نه آهي مي‌توان كرد از بر خويش
نه خامش مي‌توان بودن، بينديش
چو دريائيست اين دو چشم و جاني
نه سر پيدا ونه بُن نه مياني
درين دريا نه خاموشي نه گفتار
نه ساكن بودنت لايق نه رفتار
جوانمردا تو چندين پيچ پيچي
چگونه مي‌بري چون هيچ هيچي
هزاران پرده بيش از ظلمت و نور
چگونه منقطع گردد رهي دور
هزاران بند داري تا قيامت
چگونه ره بري راه سلامت
مگر از پيش برخيزد حجابي
ز لطف حق بتابد آفتابي
كه چون آن لطف از پيشان نباشد
جهاني درد را درمان نباشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد