من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت طاووس

۴۰ بازديد


بعد از آن طاوس آمد زرنگار
نقش پرش صد چه بل كه صد هزار
چون عروسي جلوه كردن ساز كرد
هر پر او جلوهٔ آغاز كرد
گفت تا نقاش غيبم نقش بست
چينيان را شد قلم انگشت دست
گرچه من جبريل مرغانم وليك
رفت بر من از قضا كاري نه نيك
يار شد با من به يك جا مار زشت
تا بي‌فتادم به خواري از بهشت
چون بدل كردند خلوت جاي من
تخت بند پاي من شد پاي من
عزم آن دارم كزين تاريك جاي
رهبري باشد به خلدم رهنماي
من نه آن مردم كه در سلطان رسم
بس بود اينم كه در دروان رسم
كي بود سيمرغ را پرواي من
بس بود فردوس عالي جاي من
من ندارم در جهان كاري دگر
تا بهشتم ره دهد باري دگر
هدهدش گفت اي ز خود گم كرده راه
هركه خواهد خانه‌اي از پادشاه
گوي نزديكي او اين زان به است
خانه‌اي از حضرت سلطان به است
خانهٔ نفس است خلد پر هوس
خانهٔ دل مقصد صدق است و بس
حضرت حق هست درياي عظيم
قطرهٔ خردست جنات النعيم
قطره باشد هركه را دريا بود
هرچ جز دريا بود سودا بود
چون به دريا مي تواني راه يافت
سوي يك شب نم چرا بايد شتافت
هرك داند گفت با خورشيد راز
كي تواند ماند از يك ذره باز
هرك كل شد جزو را با او چه كار
وانك جان شد عضو را با او چه كار
گر تو هستي مرد كلي، كل ببين
كل طلب، كل باش، كل شو ،كل گزين


داستان كبك

۳۴ بازديد


كبك بس خرم خرامان در رسيد
سركش و سرمست از كان در رسيد
سرخ منقاروشي پوش آمده
خون او از ديده در جوش آمده
گاه مي‌بريد بي‌تيغي كمر
گاه مي‌گنجيد پيش تيغ در
گفت من پيوسته در كان گشته‌ام
بر سر گوهر فراوان گشته‌ام
بوده‌ام پيوسته با تيغ و كمر
تا توانم بود سرهنگ گهر
عشق گوهر آتشي زد در دلم
بس بود اين آتش خوش حاصلم
تفت اين آتش چو سر بيرون كند
سنگ ريزه در درونم خون كند
آتشي ديدي كه چون تأثير كرد
سنگ را خون كرد و بي‌تأخير كرد
در ميان سنگ و آتش مانده‌ام
هم معطل هم مشوش مانده‌ام
سنگ ريزه مي‌خورم در تفت و تاب
دل پر آتش مي‌كنم بر سنگ خواب
چشم بگشاييد اي اصحاب من
بنگريد آخر به خورد و خواب من
آنك بر سنگي بخفت و سنگ خورد
با چنين كس از چه بايد جنگ كرد
دل در اين سختي به صد اندوه خست
زانك عشق گوهرم بر كوه بست
هرك چيزي دوست گيرد جز گهر
ملكت آن چيز باشد برگذر
ملك گوهر جاودان دارد نظام
جان او با كوه پيوسته مدام
من عيار كوهم و مرد گهر
نيستم يك لحظه با تيغ و كمر
چون بود در تيغ گوهر بر دوام
زان گهر در تيغ مي‌جويم مدام
نه چو گوهر هيچ گوهر يافتم
نه ز گوهر گوهري‌تر يافتم
چون ره سيمرغ راه مشكل است
پاي من در سنگ گوهر در گلست
من به سيمرغ قوي دل كي رسم
دست بر سر پاي در گل كي رسم
همچو آتش برنتابم سوز سنگ
يابميرم يا گهر آرم به چنگ
گوهرم بايد كه گردد آشكار
مرد بي‌گوهر كجا آيد به كار
هدهدش گفت اي چو گوهر جمله رنگ
چند لنگي چندم آري عذر لنگ
پا و منقار تو پر خون جگر
تو به سنگي بازمانده بي‌گهر
اصل گوهر چيست سنگي كرده رنگ
تو چنين آهن دل از سوداي سنگ
گر نماند رنگ او سنگي بود
هست بي سنگ آنك در رنگي بود
هرك را بوييست او رنگي نخواست
زانك مرد گوهري سنگي نخواست


حكايت بط

۳۳ بازديد


عقيده ديوانه‌اي درباره دو عالم
كرد از ديوانه‌اي مردي سؤال
كين دو عالم چيست با چندين خيال
گفت كين هر دو جهان بالا و پست
قطرهٔ آبست نه نيست و نه‌هست
گشت از اول قطرهٔ آب آشكار
قطرهٔ آبست با چندين نگار
هر نگاري كان بود بر روي آب
گر همه ز آهن بود گردد خراب
هيچ چيزي نيست ز آهن سخت‌تر
هم بنا بر آب دارد درنگر
هرچ رابنياد بر آبي بود
گر همه آتش بود خوابي بود
كس نديدست آب هرگز پايدار
كي بود بي‌آب بنياد استوار


حكايت بط

۴۶ بازديد


بط به صد پاكي برون آمد ز آب
در ميان جمع با خير الثياب
گفت در هر دو جهان ندهد خبر
كس ز من يك پاك‌روتر پاك‌تر
كرده‌ام هر لحظه غسلي بر صواب
پس سجاده باز افكنده بر آب
همچو من بر آب چون استد يكي
نيست باقي در كراماتم شكي
زاهد مرغان منم با راي پاك
دايمم هم جامه و هم جاي پاك
من نيابم در جهان بي‌آب سود
زانك زاد و بود من در آن بود
گرچ در دل عالمي غم داشتم
شستم از دل كاب هم دم داشتم
آب در جوي منست اينجا مدام
من به خشكي چون توانم يافت كام
چون مرا با آب افتادست كار
از ميان آب چون گيرم كنار
زنده از آبست دايم هرچ‌هست
اين چنين از آب نتوان شست دست
من ره وادي كجا دانم بريد
زانك با سيمرغ نتوانم پريد
آنك باشد قلهٔ آبش تمام
كي تواند يافت از سيمرغ كام
هدهدش گفت اي به آبي خوش شده
گرد جانت آب چون آتش شده
در ميان آب خوش خوابت ببرد
قطرهٔ آب آمد و آبت ببرد
آب هست از بهر هر ناشسته روي
گر تو بس ناشسته رويي آب جوي
چند باشد همچو آب روشنت
روي هر ناشسته رويي ديدنت


احوال سلطان محمود در آن جهان

۳۷ بازديد


پاك رايي بود بر راه صواب
يك شبي محمود را ديد او به خواب
گفت اي سلطان نيكو روزگار
حال تو چونست در دار القرار
گفت تن زن خون جان من مريز
دم مزن چه جاي سلطانست خيز
بود سلطانيم پندار و غلط
سلطنت كي زيبد از مشتي سقط
حق كه سلطان جهاندار آمدست
سلطنت او را سزاوار آمدست
چون بديدم عجز و حيراني خويش
ننگ مي‌دارم ز سلطاني خويش
گر تو خواني ، جز پريشانم مخوان
اوست سلطانم تو سلطانم مخوان
سلطنت او راست و من برسودمي
گر به دنيا در گدايي بودمي
كاشكي صد چاه بودي جاه ني
خاشه روبي بودمي و شاه ني
نيست اين دم هيچ بيرون شو مرا
باز مي‌خواهند يك يك جو مرا
خشك بادا بال و پر آن هماي
كو مرا در سايهٔ خود داد جاي


داستان هماي

۴۲ بازديد


پيش جمع آمد هماي سايه بخش
خسروان را ظل او سرمايه بخش
زان هماي بس همايون آمد او
كز همه در همت افزون آمد او
گفت اي پرندگان بحر و بر
من نيم مرغي چو مرغان دگر
همت عاليم در كار آمدست
عزلت از خلقم پديدار آمدست
نفس سگ را خوار دارم لاجرم
عزت از من يافت افريدون و جم
پادشاهان سايه پرورد من‌اند
بس گداي طبع ني مرد من‌اند
نفس سگ را استخواني مي‌دهم
روح را زين سگ اماني مي‌دهم
نفس را چون استخوان دادم مدام
جان من زان يافت اين عالي مقام
آنك شه خيزد ز ظل پر او
چون توان پيچيد سر از فر او
جمله را در پر او بايد نشست
تا ز ظلش ذره‌اي آيد به دست
كي شود سيمرغ سركش يار من
بس بود خسرو نشاني كار من
هدهدش گفت اي غرورت كرده بند
سايه در چين، بيش از اين برخود مخند
نيستت خسرو نشاني اين زمان
همچو سگ با استخواني اين زمان
خسروان را كاشكي ننشانيي
خويش را از استخوان برهانيي
من گرفتم خود كه شاهان جهان
جمله از ظل تو خيزند اين زمان
ليك فردا در بلا عمر داز
جمله از شاهي خود مانند باز
سايهٔ تو گر نديدي شهريار
در بلاكي ماندي روز شمار


حكايت سليمان ونگين انگشتري او

۳۳ بازديد


هيچ گوهر رانبود آن سروري
كان سليمان داشت در انگشتري
زان نگينش بود چندان نام و بانگ
و آن نگين خود بود سنگي نيم دانگ
چون سليمان كرد آن گوهر نگين
زير حكمش شد همه روي زمين
چون سليمان ملك خود چندان بديد
جملهٔ آفاق در فرمان بديد
گرچه شادروان چل فرسنگ داشت
هم بنا بر نيم دانگ سنگ داشت
گفت چون اين مملكت وين كار و بار
زين قدر سنگ است دايم پاي دار
من نمي‌خواهم كه در دنيا و دين
بازماند كس به ملكي هم چنين
پادشاها من به چشم اعتبار
آفت اين ملك ديدم آشكار
هست آن در جنب عقبي مختصر
بعد ازين كس را مده هرگز دگر
من ندارم با سپاه و ملك كار
مي‌كنم زنبيل بافي اختيار
گرچه زان گوهر سليمان شاه شد
آن گهر بودش كه بند راه شد
زان به پانصد سال بعد از انبيا
با بهشت عدن گردد آشنا
آن گهر چون با سليمان اين كند
كي چو تو سرگشته را تمكين كند
چون گهر سنگيست چندين كان مكن
جز براي روي جانان جان مكن
دل ز گوهر بركن اي گوهر طلب
جوهري را باش دايم در طلب


حكايت پادشاهي كه تير بر سر غلام خود ميگذاشت و آنرا نشانه مگرفت

۳۵ بازديد


پادشاهي بود بس عالي گهر
گشت عاشق بر غلام سيم بر
شد چنان عاشق كه بي‌آن بت دمي
نه نشستي و نه آسودي دمي
از غلامانش برتبت بيش داشت
دايما در پيش چشم خويش داشت
شاه چون در قصر تير انداختي
آن غلام از بيم او بگداختي
زانك از سيبي هدف كردي مدام
پس نهادي سيب بر فرق غلام
سيب را بشكافتي حالي به تير
و آن غلام از بيم گشتي چون زرير
زو مگر پرسيد مردي بي‌خبر
كز چه شد گلگونهٔ رويت چو زر
اين همه حرمت كه پيش شه‌تر است
شرح ده كين زرد رويت از چه خاست
گفت بر سر مي‌نهد سيبي مرا
گر رسد از تيرش آسيبي مرا
گويد انگارم غلامي خود نبود
در سپاهم ناتمامي خود نبود
ور چنان باشد كه آيد تير راست
جمله گويندش ز بخت پادشاست
من ميان اين دو غم در پيچ پيچ
بر چه‌ام جان پر خطر، بر هيچ هيچ


حكايت باز

۳۵ بازديد


باز پيش جمع آمد سر فراز
كرد از سر معالي پرده باز
سينه مي‌كرد از سپه داري خويش
لاف مي‌زد از كله داري خويش
گفت من از شوق دست شهريار
چشم بربستم ز خلق روزگار
چشم از آن بگرفته‌ام زير كلاه
تا رسد پايم به دست پادشاه
در ادب خود را بسي پرورده‌ام
همچو مرتاضان رياضت كرده‌ام
تا اگر روزي بر شاهم برند
از رسوم خدمت آگاهم برند
من كجا سيمرغ را بينم به خواب
چون كنم بيهوده روي او شتاب
زقه‌اي از دست شاهم بس بود
در جهان اين پايگاهم بس بود
چون ندارم ره روي را پايگاه
سرفرازي ميكنم بر دست شاه
من اگر شايستهٔ سلطان شوم
به كه در وادي بي‌پايان شوم
روي آن دارم كه من بر روي شاه
عمر بگذارم خوشي اين جايگاه
گاه شه را انتظاري مي‌كنم
گاه در شوقش شكاري مي‌كنم
هدهدش گفت اي به صورت مانده باز
از صفت دور و به صورت مانده باز
شاه را در ملك اگر همتا بود
پادشاهي كي برو زيبا بود
سلطنت را نيست چون سيمرغ كس
زانك بي همتا به شاهي اوست و بس
شاه نبو آنك در هر كشوري
سازد او از خود ز بي‌مغزي سري
شاه آن باشد كه همتا نبودش
جز وفا و جز مدارا نبودش
شاه دنيا گر وفاداري كند
يك زمان ديگر گرفتاري كند
هرك باشد پيش او نزديك‌تر
كار او بي‌شك بود تاريك‌تر
دايما از شاه باشد بر حذر
جان او پيوسته باشد پر خطر
شاه دنيا في المثل چون آتش است
دور باش از وي كه دوري زو خوش است
زان بود در پيش شاهان دور باش
كي شده نزديك شاهان دور باش


حكايت كوف

۳۲ بازديد


كوف آمد پيش چون ديوانه‌اي
گفت من بگزيده‌ام ويرانه‌اي
عاجزي‌ام در خرابي زاده من
در خرابي مي‌روم بي‌باده من
گرچه معموري بسي خوش يافتم
هم مخالف هم مشوش يافتم
هرك در جمعيتي خواهد نشست
در خرابي بايدش رفتن چو مست
در خرابي جاي مي‌سازم به رنج
زانك باشد در خرابي جاي گنج
عشق گنجم در خرابي ره نمود
سوي گنجم جز خرابي ره نبود
دور بردم از همه كس رنج خويش
بوك يابم بي طلسمي گنج خويش
گر فرو رفتي به گنجي پاي من
باز رستي اين دل خودراي من
عشق بر سيمرغ جز افسانه نيست
زانك عشقش كار هر مردانه نيست
من نيم در عشق او مردانه‌اي
عشق گنجم بايد و ويرانه‌اي
هدهدش گفت اي ز عشق گنج مست
من گرفتم كامدت گنجي به دست
بر سر آن گنج خود را مرده گير
عمر رفته ره به سر نابرده گير
عشق گنج و عشق زر از كافريست
هرك از زر بت كند او آزريست
زر پرستيدن بود از كافري
نيستي آخر ز قوم سامري
هر دلي كز عشق زر گيرد خلل
در قيامت صورتش گردد بدل