(۸) حكايت آن زن در حضرت رسالت

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۸) حكايت آن زن در حضرت رسالت

۳۴ بازديد


پيمبر گفت بس مفسد زني بود
كه در دين همچو گِل تر دامني بود
مگر مي‌رفت در صحرا براهي
پديد آمد ميان راه چاهي
سگي را ديد آنجا ايستاده
زبانش از تشنگي بيرون فتاده
بشفقت ترك كار خويشتن كرد
ز موزه دلو و از چادر رسن كرد
كشيد آبي به سگ داد و خدايش
گرامي كرد در هر دو سرايش
شب معراج ديدم هچو ماهش
بهشت عدن گشته جايگاهش
زني مفسد سگي راداد آبي
جزا بودش ز حق چندين ثوابي
اگر يك دل كني آسوده يك دم
ثوابش برنتابد هر دو عالم
براي آنكه دل با خويش باشد
ثوابش از دو گيتي بيش باشد
ز ابليسيِ خود گر پاك گردي
چو آدم سخت نيكو خاك گردي
چو ابليسي مني آورد جانت
كَي از رحمت بوَد بَر جاودانت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد