من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت گفتن مرتضي اسرار خويش را با چاه و پر خون شدن چاه

۳۴ بازديد

 

مصطفا جايي فرود آمد به راه
گفت آب آرند لشگر را ز چاه
رفت مردي بازآمد پر شتاب
گفت پر خونست چاه و نيست آب
گفت پنداري ز درد كار خويش
مرتضي در چاه گفت اسرار خويش
چاه چون بشنيد آن تابش نبود
لاجرم چون تو شدي آبش نبود
آنك در جانش چنين شوري بود
در دلش كي كينهٔ موري بود
در تعصب مي‌زند جان تو جوش
مرتضا را جان چنين نبود خموش
مرتضا را مي‌مكن بر خود قياس
زانك در حق غرق بود آن حق‌شناس
هم چنان مستغرق كار است او
وز خيالات تو بي‌زارست او
گر چو تو پر كينه بودي مرتضي
جنگ جستي پيش خيل مصطفي
او ز تو مردانه‌تر آمد بسي
پس چرا جنگي نكرد او باكسي
گر به ناحق بود صديق اي عجب
او چو بر حق بود حق كردي طلب
پيش حيدر خيل‌ام المؤمنين
چون نه بر منوال دين جستند كين
لاجرم چون ديد چندان جنگ و شور
دفع كرد آن قوم را حيدر به زور
وانك با دختر تواند جنگ كرد
داند او سوي پدر آهنگ كرد
اي پسر تو بي‌نشاني از علي
عين و يا و لام داني از علي
تو ز عشق جان خويشي بي‌قرار
واو نشسته تا كند صد جان نثار
از صحابه گر شدي كشته كسي
حيدر كرار غم خوردي بسي
تا چرا من هم نگشتم كشته نيز
خوار شد بر چشم من جان عزيز
خواجه گفتي چه فتادست اي علي
آن تو يخني نهادست اي علي


مجمع مرغان

۳۳ بازديد


مرحبا اي هدهد هادي شده
در حقيقت پيك هر وادي شده
اي به سر حد سبا سير تو خوش
با سليمان منطق الطير تو خوش
صاحب سر سليمان آمدي
از تفاخر تا جور زان آمدي
ديو را در بند و زندان باز دار
تا سليمان را تو باشي رازدار
ديو را وقتي كه در زندان كني
با سليمان قصد شادروان كني
خه خه‌اي موسيچهٔ موسي صفت
خيز موسيقار زن در معرفت
گردد از جان مرد موسيقي شناس
لحن موسيقي خلقت را سپاس
همچو موسي ديدهٔ آتش ز دور
لاجرم موسيچهٔ بر كوه طور
هم ز فرعون بهيمي دور شو
هم به ميقات آي و مرغ طور شو
پس كلام بي‌زفان و بي‌خروشان
فهم كن بي‌عقل بشنو نه به گوش
مرحبا اي طوطي طوبي نشين
حله درپوشيده طوقي آتشين
طوق آتش از براي دوزخيست
حله از بهر بهشتي و سخيست
چون خليل آن كس كه از نمرود رست
خوش تواند كرد بر آتش نشست
سر بزن نمرود را همچون قلم
چون خليل اله در آتش نه قدم
چون شدي از وحشت نمرود پاك
حله پوش، از آتشين طوقت چه باك
خه خه‌اي كبك خرامان در خرام
خوش خوشي از كوه عرفان در خرام
قهقهه در شيوهٔ اين راه زن
حلقه بر سندان دار الله زن
كوه خود در هم گداز از فاقه‌اي
تا برون آيد ز كوهت ناقه‌اي
چون مسلم ناقهٔ يابي جوان
جوي شير و انگبين بيني روان
ناقه مي‌ران گر مصالح آيدت
خود به استقبال صالح آيدت
مرحبا اي تنگ باز تنگ چشم
چند خواهي بود تند و تيز خشم
نامهٔ عشق ازل بر پاي بند
تا ابد آن نامه را مگشاي بند
عقل مادرزاد كن با دل بدل
تا يكي بيني ابد را تا ازل
چارچوب طبع بشكن مردوار
در درون غار وحدت كن قرار
چون به غار اندر قرار آيد ترا
صدر عالم يار غار آيد ترا
خه خه‌اي دراج معراج الست
ديده بر فرق بلي تاج الست
چون الست عشق بشنيدي به جان
از بلي نفس بيزاري ستان
چون بلي نفس گرداب بلاست
كي شود كار تو در گرداب راست
نفس را همچون خر عيسي بسوز
پس چو عيسي جان شو و جان برفروز
خر بسوز و مرغ جان را كار ساز
تا خوشت روح اله آيد پيش باز
مرحبا اي عندليب باغ عشق
ناله كن خوش خوش ز درد و داغ عشق
خوش بنال از درد دل داودوار
تا كنندت هر نفس صد جان نثار
حلق داودي به معني برگشاي
خلق را از لحن خلقت رهنماي
چند پيوندي زره بر نفس شوم
همچو داود آهن خود كن چو موم
گر شود اين آهنت چون موم نرم
تو شوي در عشق چون داود گرم
خه خه‌اي طاوس باغ هشت در
سوختي از زخم مار هفت‌سر
صحبت اين مار در خونت فكند
وز بهشت عدن بيرونت فكند
برگرفتت سد ره و طوبي ز راه
كردت از سد طبيعت دل سياه
تا نگرداني هلاك اين مار را
كي شوي شايسته اين اسرار را
گر خلاصي باشدت زين مار زشت
آدمت با خاص گيرد در بهشت
مرحبا اي خوش تذرو دوربين
چشمهٔ دل غرق بحر نور بين
اي ميان چاه ظلمت مانده
مبتلاي حبس محنت مانده
خويش را زين چاه ظلماني برآر
سر ز اوج عرش رحماني برآر
همچو يوسف بگذر از زندان و چاه
تا شوي در مصر عزت پادشاه
گر چنين ملكي مسلم آيدت
يوسف صديق همدم آيدت
خه خه‌اي قمري دمساز آمده
شاد رفته تنگ دل باز آمده
تنگ دل زاني كه در خون مانده‌اي
در مضيق حبس ذوالنون مانده‌اي
اي شده سرگشتهٔ ماهي نفس
چند خواهي ديد بد خواهي نفس
سر بكن اين ماهي بدخواه را
تا تواني سود فرق ماه را
گر بود از ماهي نفست خلاص
مونس يونس شوي در بحر خاص
مرحبا اي فاخته بگشاي لحن
تا گهر بر تو فشاند هفت صحن
چون بود طوق وفا در گردنت
زشت باشد بي‌وفايي كردنت
از وجودت تا بود موئي بجاي
بي‌وفايت خوان از سر تا به پاي
گر درآيي و برون آيي ز خود
سوي معني راه يابي از خرد
چون خرد سوي معانيت آورد
خضر آب زندگانيت آورد
خه خه‌اي باز به پرواز آمده
رفته سركش سرنگون بازآمده
سر مكش چون سرنگوني مانده‌اي
تن بنه چون غرق خوني مانده‌اي
بستهٔ مردار دنيا آمدي
لاجرم مهجور معني آمدي
هم ز دنيا هم ز عقبي درگذر
پس كلاه از سر بگير و درنگر
چون بگردد از دو گيتي راي تو
دست ذوالقرنين آيد جاي تو
مرحبا اي مرغ زرين، خوش درآي
گرم شو در كار و چون آتش درآي
هرچه پيشت آيد از گرمي بسوز
ز آفرينش چشم جان كل بدوز
چون بسوزي هرچه پيش آيد ترا
نزل حق هر لحظه بيش آيد ترا
چون دلت شد واقف اسرار حق
خويشتن را وقف كن بر كار حق
چون شوي در كار حق مرغ تمام
تو نماني حق بماند والسلام
مجمعي كردند مرغان جهان
آنچ بودند آشكارا و نهان
جمله گفتند اين زمان در دور كار
نيست خالي هيچ شهر از شهريار
چون بود كه اقليم مارا شاه نيست
بيش ازين بي‌شاه بودن راه نيست
يك دگر را شايد ار ياري كنيم
پادشاهي را طلب كاري كنيم
زانك چون كشور بود بي‌پادشاه
نظم و ترتيبي نماند در سپاه
پس همه با جايگاهي آمدند
سر به سر جوياي شاهي آمدند
هدهد آشفته دل پرانتظار
در ميان جمع آمد بي‌قرار
حله‌اي بود از طريقت در برش
افسري بود از حقيقت بر سرش
تيز وهمي بود در راه آمده
از بد وز نيك آگاه آمده
گفت اي مرغان منم بي‌هيچ ريب
هم بريد حضرت و هم پيك غيب
هم ز هر حضرت خبردار آمدم
هم ز فطنت صاحب اسرارآمدم
آنك بسم الله در منقار يافت
دور نبود گر بسي اسرار يافت
مي‌گذارم در غم خود روزگار
هيچ كس را نيست با من هيچ‌كار
چون من آزادم ز خلقان ، لاجرم
خلق آزادند از من نيز هم
چون منم مشغول درد پادشاه
هرگزم دردي نباشد از سپاه
آب بنمايم ز وهم خويشتن
رازها دانم بسي زين بيش من
با سليمان در سخن پيش آمدم
لاجرم از خيل او بيش آمدم
هرك غايب شد ز ملكش اي عجب
او نپرسيد و نكرد او را طلب
من چو غايب گشتم از وي يك زمان
كرد هر سويي طلب كاري روان
زانك مي‌نشكفت از من يك نفس
هدهدي را تا ابد اين قدر بس
نامهٔ او بردم و باز آمدم
پيش او در پرده هم راز آمدم
هرك او مطلوب پيغامبر بود
زيبدش بر فرق اگر افسر بود
هرك مذكور خداي آمد به خير
كي رسد در گرد سيرش هيچ طير
سالها در بحر و بر مي‌گشته‌ام
پاي اندر ره به سر مي‌گشته‌ام
وادي و كوه و بيابان رفته‌ام
عالمي در عهد طوفان رفته‌ام
با سليمان در سفرها بوده‌ام
عرصهٔ عالم بسي پيموده‌ام
پادشاه خويش را دانسته‌ام
چون روم تنها چو نتوانسته‌ام
ليك با من گر شما هم ره شويد
محرم آن شاه و آن درگه شويد
وارهيد از ننگ خودبيني خويش
تا كي از تشوير بي‌ديني خويش
هرك در وي باخت جان از خود برست
در ره جانان ز نيك و بد برست
جان فشانيد و قدم در ره نهيد
پاي كوبان سر بدان درگه نهيد
هست ما را پادشاهي بي خلاف
در پس كوهي كه هست آن كوه قاف
نام او سيمرغ سلطان طيور
او به ما نزديك و ما زو دور دور
در حريم عزتست آرام او
نيست حد هر زفاني نام او
صد هزاران پرده دارد بيشتر
هم ز نور و هم ز ظلمت پيش در
در دو عالم نيست كس را زهره‌اي
كو تواند يافت از وي بهره‌اي
دايما او پادشاه مطلق است
در كمال عز خود مستغرق است
او به سر نايد ز خود آنجا كه اوست
كي رسد علم و خرد آنجا كه اوست
نه بدو ره،نه شكيبايي ازو
صد هزاران خلق سودايي ازو
وصف او چون كار جان پاك نيست
عقل را سرمايهٔ ادراك نيست
لاجرم هم عقل و هم جان خيره ماند
در صفاتش با دو چشم تيره ماند
هيچ دانايي كمال او نديد
هيچ بينايي جمال اونديد
در كمالش آفرينش ره نيافت
دانش از پي رفت و بينش ره نيافت
قسم خلقان زان كمال و زان جمال
هست اگر بر هم نهي مشت خيال
بر خيالي كي توان اين ره سپرد
تو به ماهي چون تواني مه سپرد
صد هزاران سر چو گوي آنجا بود
هاي‌هاي و هاي و هوي آنجا بود
بس كه خشكي بس كه دريا بر رهست
تا نپنداري كه راهي كوته است
شيرمردي بايد اين ره را شگرف
زانك ره دورست و دريا ژرف ژرف
روي آن دارد كه حيران مي‌رويم
در رهش گريان و خندان مي‌رويم
گر نشان يابيم از و كاري بود
ورنه بي او زيستن عاري بود
جان بي‌جانان اگر آيد به كار
گر تو مردي جان بي‌جانان مدار
مرد مي‌بايد تمام اين راه را
جان فشاندن بايد اين درگاه را
دست بايد شست از جان مردوار
تا توان گفتن كه هستي مردكار
جان چو بي جانان نيرزد هيچ چيز
همچو مردان برفشان جان عزيز
گر تو جاني برفشاني مردوار
بس كه جانان جان كند بر تو نثار


در خواست پيغمبر(ص)از پروردگار كه كار امتش را باو سپارد

۳۴ بازديد
 

سيد عالم بخواست از كردگار
گفت كار امتم با من گذار
تا نيابد اطلاعي هيچ كس
بر گناه امت من يك نفس
حق تعالي گفتش اي صدر كبار
گر ببيني آن گناه بي‌شمار
تو نداري تاب آن حيران شوي
شرم داري وز ميان پنهان شوي
عايشه كو بود هم چون جان ترا
سير شد زو دل به يك بهتان ترا
تو شنيدي بانگ از اهل مجاز
پس بجاي خود فرستاديش باز
چون بگشتي از گرامي‌تر كسي
پر گنه هستند در امت بسي
تو نداري تاب چنداني گناه
امت خود را رهاكن با اله
گر تو مي‌خواهي كه كس را در جهان
از گناه امتت نبود نشان
من چنان مي‌خواهم اي عالي گهر
كز گنه شان هم ترا نبود خبر
تو بنه پاي از ميان رو با كنار
كار امت روز و شب با من گذار
كار امت چون نه كار مصطفاست
كي شود اين كار از حكم تو راست
مي‌مكن حكم و زفان كوتاه كن
بي تعصب باش و عزم راه كن
آنچ ايشان كرده‌اند آن پيش گير
در سلامت رو طريق خويش گير
يا قدم در صدق نه صديق‌وار
يا نه چون فاروق كن عدل اختيار
يا چو عثمن پر حيا و حلم باش
يا چو حيدر بحر جود و علم باش
يا مزن دم، پند من بپذير رو
پاي بردار و سرخود گير رو
تو چه مرد صدق و علم حيدري
مرد نفسي هر نفس كافرتري
نفس كافر را بكش مؤمن بباش
چون بكشتي نفس را ايمن بباش
در تعصب اين فضولي مي‌مكن
از سر خويش اين رسولي مي‌مكن
نيست در شرعت سخن تنها قبول
چه سخن گويي ز ياران رسول
نيست در من اين فضولي اي اله
از تعصب دار پيوستم نگاه
پاك گردان از تعصب جان من
گو مباش اين قصه در ديوان من


سخني ازرابعه

۳۲ بازديد
 

زو يكي پرسيد كاي صاحب قبول
تو چه مي‌گويي ز ياران رسول
گفت من از حق نمي‌آيم به سر
كي توانم داد از ياران خبر
گرنه در حق جان و دل گم دارمي
يك نفس پرواي مردم دارمي
آن نه من بودم كه در سجده گهي
خار در چشمم شكست اندر رهي
بر زمين خونم روان شد از بصر
من ز خون خويش بودم بي‌خبر
آنك او را اين چنين دردي بود
كي دل كار زن و مردي بود
چون نبودم تا كه بودم خودشناس
ديگري را كي شناسم در قياس
تو درين ره نه خدا و نه رسول
دست كوته كن ازين رد و قبول
تو كفي خاكي درين ره خاك شو
از تبرا و تولا پاك شو
چون كفي خاكي سخن از خاك گوي
جمله را تو پاك دان و پاك گوي


حكايت بلبل

۳۲ بازديد


بلبل شيدا درآمد مست مست
وز كمال عشق نه نيست و نه هست
معنيي در هر هزار آواز داشت
زير هر معني جهاني راز داشت
شد در اسرار معاني نعره زن
كرد مرغان را زفان بند از سخن
گفت برمن ختم شد اسرار عشق
جملهٔ شب مي‌كنم تكرار عشق
نيست چون داود يك افتاده كار
تا زبور عشق خوانم زار رار
زاري اندر ني ز گفتار منست
زير چنگ از نالهٔ زار من است
گلستانها پر خروش از من بود
در دل عشاق جوش از من بود
بازگويم هر زمان رازي دگر
در دهم هر ساعت آوازي دگر
عشق چون بر جان من زور آورد
همچو دريا جان من شور آورد
هرك شور من بديد از دست شد
گرچه بس هشيار آمد مست شد
چون نبينم محرمي سالي دراز
تن زنم، با كس نگويم هيچ راز
چون كند معشوق من در نوبهار
مشك بوي خويش بر گيتي نثار
من بپردازم خوشي با او دلم
حل كنم بر طلعت او مشكلم
باز معشوقم چو ناپيدا شود
بلبل شوريده كم گويا شود
زانك رازم درنيابد هر يكي
راز بلبل گل بداند بي‌شكي
من چنان در عشق گل مستغرقم
كز وجود خويش محو مطلقم
در سرم از عشق گل سودا بس است
زانك مطلوبم گل رعنا بس است
طاقت سيمرغ نارد بلبلي
بلبلي را بس بود عشق گلي
چون بود صد برگ دلدار مرا
كي بود بي‌برگيي كار مرا
گل كه حالي بشكفد چون دلكشي
از همه در روي من خندد خوشي
چون ز زير پرده گل حاضر شود
خنده بر روي منش ظاهر شود
كي تواند بود بلبل يك شبي
خالي از عشق چنان خندان لبي
هدهدش گفت اي به صورت مانده باز
بيش از اين در عشق رعنايي مناز
عشق روي گل بسي خارت نهاد
كارگر شد بر تو و كارت نهاد
گل اگر چه هست بس صاحب جمال
حسن او در هفته‌اي گيرد زوال
عشق چيزي كان زوال آرد پديد
كاملان را آن ملال آرد پديد
خندهٔ گل گرچه در كارت كشد
روز و شب در نالهٔ زارت كشد
درگذر از گل كه گل هر نوبهار
برتو مي‌خندد نه در تو، شرم دار


حكايت سيمرغ

۳۶ بازديد


ابتداي كار سيمرغ اي عجب
جلوه‌گر بگذشت بر چين نيم شب
در ميان چين فتاد از وي پري
لاجرم پر شورشد هر كشوري
هر كسي نقشي از آن پر برگرفت
هرك ديد آن نقش كاري درگرفت
آن پر اكنون در نگارستان چينست
اطلبو العلم و لو بالصين ازينست
گر نگشتي نقش پر او عيان
اين همه غوغا نبودي در جهان
اين همه آثار صنع از فر اوست
جمله انمودار نقش پر اوست
چون نه سر پيداست وصفش رانه بن
نيست لايق بيش ازين گفتن سخن
هرك اكنون از شما مرد رهيد
سر به راه آريد و پا اندرنهيد
جملهٔ مرغان شدند آن جايگاه
بي‌قرار از عزت آن پادشاه
شوق او در جان ايشان كار كرد
هر يكي بي صبري بسيار كرد
عزم ره كردند و در پيش آمدند
عاشق او دشمن خويش آمدند
ليك چون ره بس دراز و دور بود
هركسي از رفتنش رنجور بود
گرچه ره را بود هر يك كار ساز
هر يكي عذري دگر گفتند باز


گفتگوي خضر(ع)با ديوانه‌اي

۳۴ بازديد


بود آن ديوانهٔ عالي مقام
خضر با او گفت اي مرد تمام
راي آن داري كه باشي يار من
گفت با تو برنيايد كار من
زانك خوردي آب حيوان چند راه
تابماند جان تو تا ديرگاه
من در آنم تابگويم ترك جان
زانك بي جانان ندارم برگ آن
چون تو اندر حفظ جاني مانده
من به تو هر روز جان افشانده
بهتر آن باشد كه چون مرغان ز دام
دور مي‌باشيم از هم والسلام


حكايت طوطي

۳۴ بازديد


طوطي آمد با دهان پر شكر
در لباس فستقي با طوق زر
پشه گشته با شه‌اي از فر او
هر كجا سرسبزيي از پر او
در سخن گفتن شكر ريز آمده
در شكر خوردن پگه خيزآمده
گفت هر سنگين دل و هر هيچ كس
چون مني را آهنين سازد قفس
من در اين زندان آهن مانده باز
ز آرزوي آب خضرم در گداز
خضر مرغانم از آنم سبزپوش
بوك دانم كردن آب خضرنوش
من نيارم در بر سيمرغ تاب
بس بود از چشمهٔ خضرم يك آب
سر نهم در راه چون سوداييي
مي‌روم هر جاي چون هر جاييي
چون نشان يابم ز آب زندگي
سلطنت دستم دهد در بندگي
هدهدش گفت اي ز دولت بي‌نشان
مرد نبود هرك نبود جان فشان
جان ز بهر اين بكار آيد ترا
تا دمي درخورد يار آيد ترا
آب حيوان خواهي و جان دوستي
رو كه تو مغزي نداري پوستي
جان چه خواهي كرد، بر جانان فشان
در ره جانان چو مردان جان فشان


حكايت درويشي كه عاشق دختر پادشاه شد

۳۴ بازديد


شهرياري دختري چون ماه داشت
عالمي پر عاشق و گمراه داشت
فتنه را بيداريي پيوست بود
زانك چشم نيم خوابش مست بود
عارض از كافور و زلف از مشك داشت
لعل سيراب از لبش لب خشك داشت
گر جمالش ذره‌اي پيدا شدي
عقل از لايعقلي رسوا شدي
گر شكر طعم لبش بشناختي
از خجل بفسردي و بگداختي
از قضا مي‌رفت درويشي اسير
چشم افتادش بر آن ماه منير
گرده‌اي در دست داشت آن بي‌نوا
نان آوان مانده بد بر نانوا
چشم او چون بر رخ آن مه فتاد
گرده از دستش شد و در ره فتاد
دختر از پيشش چو آتش برگذشت
خوش درو خنديد خوش خوش برگذشت
آن گدا پس خندهٔ او چون بديد
خويش را بر خاك غرق خون بديد
نيم نان داشت آن گدا و نيم جان
زان دو نيمه پاك شد در يك زمان
نه قرارش بود شب نه روز هم
دم نزد از گريه و از سوز هم
ياد كردي خندهٔ آن شهريار
گريه افتادي برو چون ابر زار
هفت سال القصه بس آشفته بود
با سگان كوي دختر خفته بود
خادمان دختر و خدمت گران
جمله گشتند اي عجب واقف بر آن
عزم كردند آن جفا كاران به جمع
تا ببرند آن گدا را سر چو شمع
در نهان دختر گدا را خواند و گفت
چون تويي را چون مني كي بود جفت
قصد تو دارند، بگريز و برو
بر درم منشين، برخيز و برو
آن گدا گفتا كه من آن روز دست
شسته‌ام از جان كه گشتم از تو مست
صد هزاران جان چون من بي‌قرار
باد بر روي تو هر ساعت نثار
چون مرا خواهند كشتن ناصواب
يك سؤالم را به لطفي ده جواب
چون مرا سر مي‌بريدي رايگان
ازچه خنديدي تو در من آن زمان
گفت چون مي‌ديدمت اي بي‌هنر
بر تو مي‌خنديدم آن اي بي‌خبر
بر سر و روي تو خنديدن رواست
ليك در روي تو خنديدن خطاست
اين بگفت و رفت از پيشش چو دود
هرچه بود اصلا همه آن هيچ بود


قصه رانده شدن آدم از بهشت

۳۳ بازديد


كرد شاگردي سؤال از اوستاد
كز بهشت آدم چرا بيرون فتاد
گفت بود آدم همي عالي گهر
چون به فردوسي فرو آورد سر
هاتفي برداشت آوازي بلند
كاي بهشتت كرده از صد گونه بند
هرك در هر دو جهان بيرون ما
سر فروآرد به چيزي دون ما
ما زوال آريم بر وي هرچ‌هست
زانك نتوان زد به غير دوست دست
جاي باشد پيش جانان صد هزار
جاي بي‌جانان كجا آيد به كار
هرك جز جانان به چيزي زنده شد
گر همه آدم بود افكنده شد
اهل جنت را چنين آمد خبر
كاولين چيزي دهند آنجا جگر
اهل جنت چون نباشد اهل راز
زان جگر خوردن ز سرگيردند باز