(۱۰) حكايت شيخ ابوسعيد با قمار باز

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۰) حكايت شيخ ابوسعيد با قمار باز

۴۴ بازديد


بصحرا رفت شيخ مهنه ناگاه
گروهي گرم رَو را ديد در راه
كه مي‌رفتند بر يك شيوه يك جاي
ازار پاي چرمين كرده در پاي
يكي را شاد بر گردن گرفته
بسي رندانش پيرامن گرفته
مگر پرسيد آن شيخ زمانه
كه كيست اين مرد، گفتند اي يگانه
امير جملهٔ اهل قمارست
كه او در پيشهٔ خود مردِ كارست
ازو پرسيد شيخ عالم افروز
كه از چه يافتي اين ميري امروز
جوابش داد رند نانمازي
كه من اين يافتم از پاك بازي
بزد يك نعره شيخ و گفت داني
كه دارد پاك بازي را نشاني
اميرست و سرافراز جهانست
كه كژبازي بلاي ناگهانست
همه شيران كه مرد راه بودند
جهان عشق را روباه بودند
بهُش رَو، نيك بنگر، با خبر باش
بلا مي‌بارد اينجا، بر حذر باش
اگر داري سر گردن نهادن
براي جان فشاني تن نهادن
مسلَّم باشدت اين پاك بازي
وگر نه ناقصي و نانمازي
اگر چون پاك بازان ميكني كار
چو عيسي سوزني با خود بمگذار
اگر جز سوزني با تو بهم نيست
جز آن سوزن حجابت بيش و كم نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد