(۱۱) حكايت مجنون و ليلي

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۱) حكايت مجنون و ليلي

۳۶ بازديد


مگر يك روز مجنون فرصتي يافت
بر ليلي نشستن رخصتي يافت
ز مجنون كرد ليلي خواستاري
كه اي عاشق بياور تا چه داري
زبان بگشاد مجنون گفت اي ماه
نه آبم ماند در عشق تو نه چاه
ندارم در جگر آبي كه باشد
نه در ديده شبي خوابي كه باشد
چو عشقت كرد نقد عقل غارت
كنون جانيست وز تو يك اشارت
اگر جان خواهي اينك مي‌دهم من
يقين مي‌دان كه بي شك مي‌دهم من
زبان بگشاد ليلي دلاور
كز اينت كي خرم، چيزي بياور
يكي سوزن بليلي داد مجنون
كه از دو كَون اين دارم من اكنون
مرا در جملهٔ اقليمِ هستي
همين نقدست و ديگر تنگدستي
من اين نيز از براي آن نهادم
كه در صحرا بسي مي اوفتادم
بسي در جُست و جوي چون تودلدار
شكستي همچو گل در پاي من خار
بدين سوزن من افتاده بر جاي
برون مي‌كردمي آن خار از پاي
چنين گفت آن زمان ليلي به مجنون
كه اين مي‌جُستم از تو تا باكنون
اگر در عشق صادق بوده‌اي تو
بدين سوزن چه لايق بوده‌اي تو
اگر در جستن چون من نگاري
شود در پايت اي شوريده خاري
بسوزن آن برون كردن روا نيست
وگر بيرون كني باري وفا نيست
يكي خاري كه چندانش كمالست
كه دايم چاوش راه وصالست
بسوزن آن برون كردن دريغست
ترا جز خون دل خوردن دريغست
چو در پاي تو خار از بهر ما شد
گُلي مي‌دان كه با تو در قبا شد
كمي تو از درخت گل درين كار
كه سالي بر اميد گل كشد خار؟
ز ليلي خار در پايت شكسته
به از صد گل ز غيري دسته بسته


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد