(۲) حكايت عيسي عليه السلام

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۲) حكايت عيسي عليه السلام

۳۶ بازديد


مگر روح الله آن شمع دلفروز
بگورستان گذر مي‌كرد يك روز
ز گوري نالهٔ آمد بگوشش
دل از زاريِ آن آمد بجوشش
دعا كرد آن زمان تا حق تعالي
بيك دم زنده كردش چون خيالي
يكي پير خميده چون كماني
سلامش گفت و ساكن شد زماني
مسيحش گفت پيرا كيستي تو
چه وقتي مُردي و كَي زيستي تو
پس آنگه گفت اي بحر پر اسرار
منم حيّانِ بن معبد چنين زار
هزار و هشتصد سالست اي پاك
كه تا من مرده‌ام افتاده در خاك
ازين سختي نياسودم زماني
نديدم خويش را يك دم اماني
مسيحش گفت اي شوريده خوابت
چرا كردند چنديني عذابت
بدو گفت اين عذاب من كاليمست
براي دانگي مال يتيمست
مسيحش گفت بي ايمان بمُردي
كه از دانگي تو چندين رنج بردي؟
چنين گفت او كه بر اسلام مُردم
كه چندين سال چندين رنج بردم
دعا كرد آن زمان عيسي پاكش
كه تا خوش خفت و شد با زير خاكش
مسلمانان مسلماني گر اينست
ندانم كانچه مي‌بينم چه دينست
گرت يك جَو حرام ناصوابست
هزار و هشتصد سالت عذابست
وگر خود مال سر تا سر حرامست
چگويم خود عذابت بر دوامست
عزيزا چون وفاداري نداري
غم خود خور چو غم خواري نداري
نداري هيچ گردن سر ميفراز
حساب خصم از گردن بينداز
كه چون بر سر نداري عيسي پاك
بسي بيني عذاب از خصم بي باك
نداني هيچ كار خويش كردن
بجز عمرت كم و زر بيش كردن
نمي‌داني كه تا تو سيم كوشي
بغفلت عمر زرّين مي‌فروشي
مكن زر جمع چون سيماب درتاب
كه خواهي گشت ناگه همچو سيماب
ازان زر بيشتر در زيرِ خاكست
كه از وي بيشتر مردم هلاكست
زري كان سنگ در كوه و كمر داشت
بخيل از سنگ آن زر سخت تر داشت
بده از مردمي صد گنج پيوست
ولي يك جَو بمردي كم ده از دست
خسي كو نان ده آمد از كسي به،
كه يك نان ده ز فرمان ده بسي به
ولي كُشته شدن در پاي پيلان
به از نان خوردن از دست بخيلان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد