(۱) حكايت آن حيوان كه آن را هَلوع خوانند

۳۶ بازديد


عطا گفتست آن مرد خراسان
كه حيوانيست با صد كوه يكسان
پس كوهي كه آن را قاف نامست
مگر آنجايگه او را مقامست
بر او هفت صحرا پر گياهست
پس او هفت دريا پيش راهست
در آنجا هست حيواني قوي تن
كه او را نيست كاري جز كه خوردن
بيايد بامدادان پگاه او
خورد آن هفت صحرا پر گياه او
چو خالي كرد حالي هفت صحرا
بياشامد بيك دم هفت دريا
چو فارغ گردد از خوردن بيكبار
نخفتد شب دمي از رنج و تيمار
كه من فردا چه خواهم خورد اينجا
همه خوردم چه خواهم كرد اينجا
دگر روز از براي او جهاندار
كند صحرا و دريا پُر دگر بار
چو حرص آدمي دارد كمالي
خود ايمان نيستش بر حق تعالي
چگونه ذرّهٔ آتش سرافراز
چو در هيزم فتد از پس رسد باز
ترا گر ذرّهٔ حرصست امروز
به پس مي باز خواهد رفت از سوز
ترا پس آن نكوتر گر بداني
كه آبي بر سر آتش فشاني
وگر نه تو نه هشياري نه مستي
بماني جاودان آتش پرستي
وگر يك جَو حرامت در ميانست
بهر يك جَو عذابي جاودانست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد