(۲۳) حكايت مجنون

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۲۳) حكايت مجنون

۳۷ بازديد


يكي پرسيد از مجنون كه چوني
كه بس بيچارهٔ و بس زبوني
چنين گفت او كه هستم من خري پير
بدن سوراخ از بار گلوگير
تنم گرچه نزار و ناتوانست
همه روزي همه بارش گرانست
وگر آسايشي را بعدِ صد غم
ز پشتش جامه برگيرند يك دم
هزاران خرمگس آيد گزنده
همه در ريشِ او نيش اوفكنده
كه گويم كاش اين بيچاره هرگز
نديدي از چنين آسايشي عز
اگر باشي تو كار افتادهٔ راه
چنين كارت بسي افتد باِكراه
چو كار افتادگي نبود بغايت
ترا بس خنده آيد زين حكايت
چو مشغولي بناز و كامراني
تو كار افتادگي را مي‌نداني
كسي بايد مرا افتاده در كار
بروزي ماتم خود كرده صد بار
بحق زنده شده وز خويش مرده
نه از پس ماندگان كز پيش مرده
تو تا عاشق نگردي نيك جانباز
نيابي سرِّ كار افتادگان باز
كسي كو در ميان ناز ماندست
ز جان بازانِ عاشق باز ماندست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد