(۲۲) حكايت سلطان محمود با مظلوم

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۲۲) حكايت سلطان محمود با مظلوم

۳۶ بازديد


مگر محمود مي‌شد بامدادي
كسي آمد وزو مي‌خواست دادي
فغان مي‌كرد و پيشش راه بگرفت
درآمد پس عنان شاه بگرفت
يكي پرسيد كان مظلومت اي شاه
فلان وقتت عنان بگرفت در راه
عنان نكشيدي آنگه باز هيچي
كنون پس اين عنان بهر چه پيچي
شهش گفتا كه بودم آن زمان مست
كه بگرفت او عنان من بيك دست
كنون هر موي اين مظلوم دستيست
كه از هر موي وي بر من شكستيست
چو چندين دست بينم در عنانم
اگر دستم دهد چون اسپ رانم؟
گرفتارم ميان اين همه دست
نمي‌دانم كه چون بيرون توان جَست
چو افتادن درين ره سودِ مردست
بيفتد هر كه اينجا اهل دردست
بلندي چون درين ره پست گيرند
عنان پادشه بي دست گيرند
كسي بايد بخون درگشته صد بار
كه تا گردد ز افتادن خبردار
كسي كاندر ميان ناز باشد
كجا برهاندش دَر باز باشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد