دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۵ ۳۷ بازديد
يكي ديوانه چوبي بر نشسته
بتگ ميشد چو اسپي تنگ بسته
دهاني داشت همچون گل ز خنده
چو بلبل جوش در عالم فكنده
يكي پرسيد ازو كاي مردِ درگاه
چنين گرم ازچه ميتازي تودر راه
چنين گفت او كه در ميدانِ عالم
هوس دارم سواري كرد يك دم
كه چون دستم فرو بندند ناكام
نجنبد يك سر مويم بر اندام
اگر هستي درين ميدان تو بر كار
نصيب خويشتن مردانه بردار
چو از ماضي و مستقبل خبر نيست
بجز عمر تو نقدي ما حضر نيست
مده اين نقد را بر نسيه بر باد
كه بر نسيه كسي ننهاد بنياد
چو يك نقطهست از عمر تو بر كار
هزاران چرخ زن بر وي چو پرگار
خوشي با نقدِ اين الوقت ميساز
چو بيكاران به پيش و پس مشو باز
اگر تو پس روي و پيش آئي
بلاي روزگار خويش آئي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد