(۲۱) حكايت سپهدار كه قلعۀ كرد با ديوانه

۳۷ بازديد


سپهداري براي كوتوالي
بجائي قلعهٔ مي‌كرد عالي
يكي ديونهٔ آمد پديدار
به پيش خويش خواندش آن سپهدار
بدو گفتا ببين كين قلعه چونست
ز رفعت جفت طاق سر نگونست
ازين قلعه كسي كاعزاز دارد
ببين تا چه بلا زو باز دارد
زبان بگشاد آن ديوانه حالي
بدو گفتا تو مردي تيره حالي
بلا چون ز آسمان مي‌افتد آغاز
بقلعه مي‌روي پيش بلا باز
بلاي خويشتن چون تو تمامي
بلائي نيز مطلب اي گرامي
ز خويش و از بلاي خويش آنگاه
خلاصي باشدت كلّي درين راه
كه افتاده شوي و پست گردي
نماني زنده تا كه هست گردي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد