(۴) حكايت لقمۀ حلال

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۴) حكايت لقمۀ حلال

۳۷ بازديد


رفيقي گفت با من كان فلاني
حلالي مي‌خورد قوت جهاني
كه جزيت از جهودان مي‌ستاند
وز آنجا مي‌خورد، به زين كه داند
بدو گفتم كه من اين مي‌ندانم
من آن دانم كه من ننگ جهانم
كه بايد صد جهود بس پريشان
كه تا خواهند از من جزيت ايشان
تو گر كم كاستي خويش بيني
بسي از خود سگي را بيش بيني
وجودت با عدم درهم سرشتست
كه اين يك دوزخ و آن يك بهشتست
اگر يك بيخ ازين دوزخ نماندست
بسي سگ بستهٔ آن كخ بماندست
اگر صد بار روزي غُسل سازي
چو با خويشي نهٔ جز نانمازي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد