(۱) سكندر و وفات او

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱) سكندر و وفات او

۳۷ بازديد


سكندر در كتابي ديد يك روز
كه هست آب حيات آبي دلفروز
كسي كز وي خورد خورشيد گردد
بقاي عمرِ او جاويد گردد
دگر طبليست با او سرمه داني
كه هر دو هست با او خرده داني
شنيدم من ز استاد مدرّس
كه بود آن سرمه وان طبل آنِ هرمس
اگر قولنجِ كس سخت اوفتادي
بر آن طبل ار زدي دستي گشادي
كسي كز سرمه ميلي دركشيدي
ز ماهي تا بساق عرش ديدي
سكندر را بغايت آرزو خاست
كه او را گردد اين سه آرزو راست
جهان مي‌گشت با خيلي گروهي
كه تا روزي رسيد آخر بكوهي
نشاني داشت آنجا كوه بشكافت
پس از ده روز و ده شب خانهٔ يافت
درش بگشاد و طاقي درميان بود
در او آن طبل بود و سرمه دان بود
كشيد آن سرمه وچشمش چنان شد
كه عرش و فرش در حالش عيان شد
اميري بود پيشش ايستاده
مگر زد دست بر طبل نهاده
رها شد زو مگر بادي بآواز
بدرّيد آن ز خجلت از سر ناز
سكندر گرچه خامُش كرد اما
دريده گشت آن طبل معمّا
شد القصّه براي آبِ حيوان
بهندستان و تاريكي چو كيوان
چرا با تو كنم اين قصّه تكرار
كه اين قصّه شنيدستي تو صد بار
چو شد عاجز در آن تاريكي راه
بمانده هم سپه حيران و هم شاه
پديد آمد قوي يكپاره ياقوت
كه در وي خيره شد آن مردِ مبهوت
هزاران مور را مي‌ديد هر سوي
كه مي‌رفتند هر يك از دگر سوي
چنان پنداشت كان ياقوت پاره
براي عجز اوشد آشكاره
خطاب آمد كه اين شمع فروزان
براي خيلِ مورانست سوزان
كه تا بر نورِ آن موران گمراه
شوند از جايگاه خويش آگاه
مگر نوميد گشت آنجا سكندر
كه چون شد بهرِ موري سنگ گوهر
ز تاريكي برون آمد جگر خون
دلش را هر نفس حالي دگرگون
بجاي منزلي دو منزل آمد
كه تا آخر بخاك بابل آمد
نوشته داشت اسكندر كه آنگاه
كه وقت مرگ برگيرندش از راه
بود از جوشنش بالين نهاده
ز آهن بستري زيرش فتاده
بود از زمردان ديوارِ خانه
ز زرّ سرخ آن را آسمانه
ببابل آمدش قولنج پيدا
ز درد آن فرود آمد به صحرا
نيامد صبرِ چنداني براهش
كه كس بر پاي كردي بارگاهش
يكي زيبا زره زيرش گشادند
سرش ز اندوه بر زانو نهادند
در استادند خلقي گردِ او در
سپر بستند بر هم جمله از زر
سكندر خويشتن را چون چنان ديد
در آن قولنج مرگ خود عيان ديد
بسي بگريست امّا سود كَي داشت
كه مرگ بي محابا را ز پي داشت
ز شاگردانِ افلاطون حكيمي
كه ذوالقرنين را بودي نديمي
نشست و گفت مر شاه جهان را
كه آن طبلي كه هرمس ساخت آن را
چو تو در دستِ نااهلان نهادي
بدست اين چنين علّت فتادي
اگر آن را بكس ننمودئي تو
بدين غم مبتلا كي بودئي تو
بدان طالع كه كرد آن طبل حاضر
كجا آن وقت گردد نيز ظاهر
چو قدر آن قدر نشناختي تو
ز چشم خويش دور انداختي تو
اگر آن همچو جان بودي عزيزت
رسيدي شربتي زان چشمه نيزت
وليكن غم مخور دو حرف بنيوش
كه به از آبِ حيوان گر كني نوش
چنين ملكي و چنديني سياست
همه موقوف باديست از نجاست
چنين ملكي كه كردي تو درو زيست
ببين تا اين زمان بنياد بر چيست
چنين ملكي چرا بنياد باشد
كه گر باشد وگرنه باد باشد
مخور زين غم مرو از دست بيرون
كه بادي ميرود از پست بيرون
در آن آبِ حيوان را كه جُستي
اگرچه اين زمان زو دست شُستي
تفكّر كن مده خود را بسي پيچ
كه آن علم رزينست و دگر هيچ
اگر آن علم بنمايد بصورت
بوَد آن آبِ حيوان بي كدورت
ترا اين علم حق دادست بسيار
چو دانستي بمير آزاد و هشيار
چو بشنيد اين سخن از اوستاد او
دلش خون شد بشادي جان بداد او
مخور غم اي پسر تو نيز بسيار
كه هست آن آب علم و كشفِ اسرار
اگر بر جان تو تابنده گردد
دلت كَوَنين را بيننده گردد
اگر تو راهِ علم و عين داني
ترا آنست آب زندگاني
اگر تو راه دان آن نباشي
در آن بينش بجز شيطان نباشي
كرامات تو شيطاني نمايد
همه نور تو ظلماني نمايد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد