(۳) حكايت آن مرد كه صدقه بدرويشان مي‬داد

۳۷ بازديد


بزرگي گفت پر شوقست جانم
كه شد عمري كه من دربندِ آنم
كه از من صدقهٔ برسد بدرويش
كه آن صدقه نبيند كس كم و بيش
چو رفتست اين دقيقه بر زبانش
چنين گفتست هاتف آن زمانش
كه تو بايد اگر صاحب يقيني
كه آن صدقه كه بخشيدي نه بيني
تو همچون مُردهٔ بد مي‌نمائي
كه خود را مُرده و زنده بلائي
نخواهي زندگاني گر بداني
كه مردن بهترت زين زندگاني
اگر تو پيش دان و پيش بيني
همه كم كاستي خويش بيني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد