دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۵ ۳۶ بازديد
بحربي رفت فاروق و ظفر يافت
وزان كفّار هر كس را كه دريافت
شهادة عرضه كردي گر شنيدي
نكُشتي ور نه حالي سر بريدي
جواني بود دل داده بمعشوق
بياوردند او را پيشِ فاروق
عمر گفتش باسلام آر اقرار
چنين گفت او كه هستم عاشق زار
دگر ره گفت ايمانت رهاند
جوانش گفت عاشق اين چه داند
بدينش خواند عمر پس سيُم بار
چو هر باري بعشق آورد اقرار
عمر فرمود تا كشتند زارش
ميان خاك افكندند خوارش
چو پيش مصطفي آمد عمر باز
پيمبر را كسي برگفت اين راز
پيمبر كين سخن بشنيد از مرد
درآن فكرت عمر را گفت از درد
دلت داد اي عمر آخر چنين كار
كه كُشتي عاشقي را آنچنان زار؟
چوغم كشتست او را وين خطا نيست
دگر ره كُشته را كشتن روا نيست
ز حق كشتن نكو و از تو زشتست
كه اين را دوزخ و آنرا بهشست
اگر تو ميكُشي خود را نكو نيست
كه اين كشتن نكو جز كارِ او نيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد