(۸) حكايت پير عاشق با جوان گازر

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۸) حكايت پير عاشق با جوان گازر

۴۲ بازديد


جواني سرو بالا بود چون ماه
ز مهر او جهاني گشته گمراه
بخود از پيشه او راگازري بود
هميشه كارِاو خود دلبري بود
چو خَم دادي سر زلف زِرِه وار
ميان گازري گشتي سيه دار
چو بهر كار ميزر بر ميان زد
ميان آب آتش در جهان زد
اگر جامه زدي در آب بر سنگ
گرفتي عاشقان را جامه در جنگ
همه عشّاق را آهنگِ او بود
بيك ره دست زير سنگِ او بود
يكي پير اوفتادش عاشق زار
ز عشقش گشت سرگردان چو پرگار
چنان دركارِ آن برنا زبون گشت
كه عقل پيرِ او عين جنون گشت
ز عشق روي او پشتش دو تاشد
دلش گردابِ درياي بلا شد
بآخر خويشتن را وقفِ او كرد
همه كاري بجاي او نكو كرد
اگر روزي نديدي چهرهٔ او
ز سوز دل برفتي زهرهٔ او
بمزدوري شدي هر روز و آنگاه
فتوح خود بدو دادي شبانگاه
همي هرچيز كو را دست دادي
بدان سيمين بر سرمست دادي
مگر با پير برنا گفت روزي
كه چون هر ساعتت بيشست سوزي
نخواهد گشت كار تو چنين راست
زر بسيار خواهم كرد درخواست
ترا نيست از زر بسيار چاره
كه سير آمد دلم زين پاره پاره
زبان بگشاد پير و گفت اي دوست
ندارم نقد جز مشتي رگ و پوست
مرا بفروش و زر بستان و برگير
تو خوش باش و كم اين بيخبر گير
بسوي مصر بردش آن جوان زود
يكي نخّاس خانه در ميان بود
مگر كرسي نهادن رسم آنجاست
كه بنشيند فروشنده بر او راست
بر آن كرسي نشست آن تازه برنا
ستاد آنجايگه آن پير برپا
چنين گفت اي عجب آن پيرِ مدهوش
كه هرگز نكنم آن لذّت فراموش
كه شخصي زان جوان پرسيد آنگاه
كه هست اين بندهٔ تو بر سر راه؟
جوابش داد آن برنا ز كرسي
كه هست او بندهٔ من مي چه پرسي
كدامين نعمتي داني تو زان بيش
كه خواند كردگارت بندهٔخويش
تو آن دم از خدا دل زنده گردي
كه جاويدش بصد جان بنده گردي
مگردر مصر مردي بود مرده
پسر در روزِ مرگش عهد كرده
كه يك بنده كند بر گورش آزاد
خريد آن پير را حالي و زر داد
بگور آن پدر آزاد كردش
بسي زر دادش و دلشاد كردش
بدو گفتا اگر خواهي هم اينجا
نگردد مالِ ما از تو كم اينجا
وگر آن خواجهٔ پيشينه خواهي
برَو كازاد خويش و پادشاهي
دوان شد پير و سر سوي جوان داد
دگر ره دل بدست دلستان داد
نشد از پيشِ او غايب زماني
كه روشن ديد از رويش جهاني
بصدق عشق نام او برآمد
همه كامي بكام او برآمد
اگر در عاشقي صادق نباشي
تو جز بر خويشتن عاشق نباشي
چنان بايد كمال عشقِ جانان
كه گر عمري روان گردد دُر افشان
ز معشوق تو گويد نقشِ تو راز
چنان داني كه آن دم كرد آغاز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد