(۷) حكايت آن درويش كه آرزوي طوفان كرد

۳۷ بازديد


يكي پرسيد ازان گستاخ درگاه
كه هان چيست آرزوي تو درين راه
چنين گفت او كه طوفانيم بايد
كه خلق اين جهان را در ربايد
نماند از وجود خلق آثار
شود فاني دِيَار و دَير و دَيّار
كه تا اين خلق در پندار مشغول
شوند از بدعت و از شرك معزول
كه چون پرواي حق يك دم ندارند
همان بهتر كه اين عالم ندارند
بدو گفتند اگر طوفان درآيد
جهان بر خلقِ سرگردان سرآيد
اگر فاني شوند اهل زمانه
تو هم فاني شوي اندر ميانه
چنين گفت او كه طوفان سود ماراست
هلاك خويش اوّل بايدم خواست
كه اين طوفان اگر گردد درستم
هلاك خويشتن بايد نخستم
بدو گفتند رَو رَو حيلهٔ ساز
تن خود را بدريائي درانداز
كه تا از هستي خود رسته گردي
مگر با آرزو پيوسته گردي
چنين گفت او كه بس روشن بوَد آن
كه هرچ از من بود چون من بود آن
هلاك خود بخود كردن نه نيكوست
مگر عزم هلاك من كند دوست
ز معشوق آنچه آيد لايق آيد
كه تاوانست هرچ از عاشق آيد
اگر معشوق بفروشد وگر نه
ازو زيباست از هر كس دگر نه
اگر بفروشدت صد بار دلدار
تو هردم بيشي از جانش خريدار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد