(۵) حكايت پيرزن با شيخ و نصيحت او

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۵) حكايت پيرزن با شيخ و نصيحت او

۳۹ بازديد


نشسته بود روزي پيرِ اصحاب
ز پنداري و شهرة پيشِ محراب
درآمد از در مسجد يكي زال
ولي همچون الف با قدِّ چون دال
بدو گفتا كه در عين هلاكي
پليدي مي‌كني دعويِ پاكي
بدين شيخي شدي مغرور اصحاب
برون آي اي جُنُب از پيشِ محراب
بسوز از عشق خود را اي گرامي
وگر نه زاهدي باشي ز خامي
ز زاهد پختگي جستن حرامست
كه زاهد همچو خشت پخته خامست
ز سوز و اشك عاشق همچو شمعست
ازان دراشك و سوز خويش جمعست
ازان باشد همه شب اشك و سوزش
كه خواهد بود كُشتن نيز روزش
چو اشك و سوز و كُشتن شد تمامش
برآيد كُشتهٔ معشوق نامش
شود در پرده هم دم هم نفس را
نماند كار با او هيچ كس را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد