يكي پيري مشوّش روزگاري
بر فضل ربيع آمد بكاري
ز شرم وخجلت و درويشي خويش
ز عجز و پيري و بيخويشي خويش
سناني تيز بود اندر عصايش
نهاد از بيخودي بر پشتِ پايش
روان شد خون ز پاي فضل حالي
برآمد سرخ و زرد آن صدرّ عالي
نزد دم تا سخن جمله بيان كرد
بلطفي قصّه زو بستد نشان كرد
چو پير از پيشِ او خوش دل روان شد
ز زخمش فضل آنجا ناتوان شد
بزرگي گفت آخر اي خداوند
چرا بودي بدرد پاي خرسند
يكي فرتوت پايت خسته كرده
تو گشته مستمع لب بسته كرده
چو از پاي تو آخر خون روان شد
توان گفتن كه از پس ميتوان شد
چنين گفت او كه ترسيدم كه آن پير
خجل گردد خورد زان كار تشوير
ز جرم خويشتن در قهر ماند
ز حاجت خواستن بي بهر ماند
ز بار فقر چندان خواري او را
روا نبود چنين سرباري او را
زهي مهر و وفا و بُردباري
وفاداري نگر گر چشم داري
چنين فضلي كه صد فصل ربيعست
ز فضل حق نه از فضل ربيعست
تو مردي ناجوانمردي شب و روز
اگر مردي جوانمردي در آموز
مجوي اي خاك چون آتش بلندي
چو توخاكي مشو آتش بتندي
اگر آن پيشگه ميبايدت زود
درين ره خاكِ ره ميبايدت بود
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۵ ۳۴ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد