(۹) حكايت آن مرغ كه در سالي چهل روز بيضه نهد

۳۵ بازديد


يكي مرغيست اندر كوه پايه
كه در سالي نهد چل روز خايه
به حد شام باشد جاي او را
به سوي بيضه نبوَد راي او را
چو بنهد بيضه در چل روز بسيار
شود از چشمِ مردم ناپديدار
يكي بيگانه مرغي آيد از راه
نشيند بر سر آن بيضه آنگاه
چنان آن بيضها زير پر آرد
كه تا روزي ازو بچّه برآرد
چنانشان پرورد آن دايه پيوست
كه ندهد هيچكس را آن قدر دست
چو جَوقي بچّهٔ او پر برآرند
بيك ره روي در يكديگر آرند
درآيد زود مادرشان بپرواز
نشيند بر سر كوهي سرافراز
كند بانگي عجب از دور ناگاه
كه آن خيل بچه گردند آگاه
چو بنيوشند بانگِ مادر خويش
شوند از مرغِ بيگانه برخويش
بسوي مادر خود بازگردند
وزان مرغ دگر ممتاز گردند
اگر روزي دو سه ابليس مغرور
گرفتت زيرِ پر هستي تو معذور
كه چون گردد خطاب حق پديدار
بسوي حق شوي ز ابليس ناچار
چنان شو تو كه گر آيد اجل پيش
تنت مانده بوَد جان رفته بي‌خويش
اگر پيش از اجل مرگيت باشد
ز مرگ جاودان برگيت باشد
چراغي در بيابانست جانت
كه مشكات تن آمد سدِّ آنت
چو اين مشكات برخاست آن بيابان
شود جاويد چون خورشيد تابان
عجايب در دلت بيش از شمارست
تو گر آگه شوي بسيار كارست
بنو هر دم تو در دين پيش مي‌آي
ز خود ميرو همي با خويش مي‌آي
كه درهر بيخودي و در خودي تو
كني از پس جهاني پُر بَدي تو
كه تا از هر بَدي اندر ره راز
جهاني نيكوئي يابي عوض باز
بهرچت او دهد دلشاد مي‌باش
وگر ندهد خوش و آزاد مي‌باش
از آنجا هرچه آيد باز ندهي
وگر بد آيدت آواز ندهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد