(۱۹) حكايت مرد مجنون و رعنايان

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۹) حكايت مرد مجنون و رعنايان

۳۶ بازديد


بره دربود مجنوني نشسته
كه مي‌رفتند قومي يك دو رسته
مگر آن قوم دنياوار بودند
كه غرق جامه و دستار بودند
ز رعنائي و كبر و نحوت و جاه
چو كبكان مي‌خراميدند در راه
چو آن ديوانهٔ بي خان و بي مان
بديد آن خيلِ خود بين را خرامان
كشيد از ننگ سر در جيب آنگاه
كه تا زان غافلان خالي شد آن راه
چو بگذشتند سر بر كرد از جيب
يكي پرسيد ازو كاي مردِ بي عيب
چرا چون روي رعنايان بديدي
شدي آشفته و سر دركشيدي
چنين گفت او كه سر را دركشيدم
ز بس باد بروت اينجا كه ديدم
كه ترسيدم كه بربايد مرا باد
چو بگذشتند سر بر كردم آزاد
ولي چون گندِ رعنايان شنيدم
شدم بي طاقت و سر دركشيدم
چو هفت اعضات رعنائي گرفتست
جهاني از تو رسوائي گرفتست
كساني كين صفت از خويش بردند
بدنيا كار عقبي پيش بردند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد