دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۵ ۳۴ بازديد
يكي ميرفت در بغداد بر رخش
تو گفتي بود در دعوي جهان بخش
پس و پيشش بسي سرهنگ ميشد
بمردم بر ازو ره تنگ ميشد
ز هر سوئي خروش طَرِّقوا بود
كه بردابرِدِ او از چارسو بود
مگر بهلول مشتي خاك برداشت
بشد وان خفيهاش پيش نظر داشت
كه چندين كبر از خاكي روا نيست
كه گر فرعون شد خواجه خدا نيست
بدين ترتيب رَو تا اهلِ بازار
همه بنهاده دام از بهرِ مردار
چو مطلوب كسي مردار باشد
كجا با سرِّ قدسش كار باشد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد