(۱۶) حكايت پيغامبر و كنيزك حبشي

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۶) حكايت پيغامبر و كنيزك حبشي

۳۷ بازديد


چنين نقلست از سلمان كه يك روز
نشسته بود صدر عالم افروز
يكي حبشي كنيزك روي چون نيل
درآمد از در مسجد بتعجيل
رداي مصطفي بگرفت ناگاه
كه بامن نِه زماني پاي در راه
مهمّي دارم و اكنون توان كرد
ندارم خواجه اينجا چون توان كرد
توئي هر بي كسي را يار امروز
منم بي كس فتاده كار امروز
سخن مي‌گفت و گرم آنگاه مي‌رفت
ردايش مي‌كشيد و راه مي‌رفت
پيمبر دم نزد با او روان شد
وزو نستد ردا و همچنان شد
ز خُلق خود نپرسيدش پيمبر
كز اينجا تا كجا آيم بره بر
خوشي مي‌رفت با او چون خموشي
كه تا بُردش بر گندم فروشي
زبان بگشاد و گفت اي سيّد امروز
ز گرسنگي دلي دارم همه سوز
من اكنون رشته‌ام اين پشم اندك
بده وز بهرِ من گندم خر اينك
پيمبر بستد و گندم خريدش
برآورد و بدوش اندر كشيدش
ببُرد آن تا وثاق آن كنيزك
بقبله كرد پس روي مبارك
كه يا رب گر درين كار پرستار
مقصِّر آمدم ناكرده انگار
بفضل خود درين كار و درين راي
اگر تقصير كردم عفو فرماي
براي بندهٔ گندم خريدم
ز خُلق و حلم حمّالي گُزيدم
ز بس خجلت زبان با حق گشاده
براي عذر بر پاي ايستاده
جوانمردا كَرَم بنگر وفا بين
نظر بگشاي و خُلقِ مصطفي بين
درين موضع ز جان و تن چه خيزد
زرعنايان تر دامن چه خيزد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد